کلودنگ ادبی

آموزش زبان و ادبیات فارسی

غروب آزادگی

غروب آزادگی  (  نقدی بر حکایات موجود در مرگ رستم پهلوان شاهنامه )

                        به کوشش : سمیه زر نگاری و سارا مطوری کارشناسان ارشد ادبیات فارسی

 چکیده

رستم یک قهرمان ملی از زمان به نظم در آورده شدن شاهنامه و حتی پیش از آن یعنی زمانی که داستان های شاهنامه سینه به سینه منتقل می شد این پهلوان در نزد مردم ایران زمین از محبوبیت خاصی برخوردار بود . زمانیکه از رستم سخن به میان می آمده چیزی نبوده است جز دلاوری ، شجاعت ، جنگاوری و... و کمتر به مرگ او پرداخته شده است .

کلید واژه : رستم ، مرگ ، مرگ طبیعی ،  شغاد ، بهمن

مقد مه

در باره مرگ رستم پهلوان شاهنامه روایات متعددی وجود دارد این مسئله شاید به آن دلیل باشد که مرگ پهلوانان در هر دوره ای برای مردم سخت است . به خصوص اگر پهلوانی نماد آزادی و آزادگی ، استقامت ، پایداری و در کل مظهر تمام صفات ایران و ایرانیان باشد . مرگ در حماسه پایان قهرمانان است . بیشتر داستان های شاهنامه با مرگ قهرمان به پایان می رسدو این بوف کور بر کنگره کاخ بلند حماسه ایران زمین جا خوش کرده است . فردوسی شاهنامه را به گونه ی داستان واحدی پرداخته است و سرنوشت قهرمانان را از ابتدا تا انتها دنبال می کند . حدیث رستم از نگاه فردوسی حدیثی دیگر است او به این قهرمان ملی علاقه خاصی دارد . در داستان هایی که ماجرای رستم را بیان می کند چنان با دلبستگی خاصی آن را ارائه می کند که گویی خود در آن میادین حضور داشته است .  اما در تدوین داستان مرگ رستم سوالات زیادی را بر جای گذاشته است که در این فرصت مابه بررسی روایت ها که مشهور ترین آنهاست می پردازیم .

بررسی روایت ها

روایت اول : روایت مرگ رستم در شاهنامه است که با حیله گری شغاد و شاه کابل ، رستم واسب دلاورش در چاه نیرنگ آنها به دام می افتد و کشته می شود و با مرگ رستم دوران پهلوانی شاهنامه به پایان میرسد.

مسائلی که در این روایت جای تأمل دارد  به طور فهرست وار بیان می کنیم و قضاوت را به خواننده واگذار می نماییم :

- هدف ناچیزی که رستم به خاطر آن کشته میشود یعنی اینکه شاه کابل با کشتن رستم از پرداخت خراج به او راحت شود.

- پنهان شدن شغاد پشت در خت چنار برای در امان ماندن از کشته توسط رستم و پس از آن کشته شدن اش در پشت همان درخت و سوزانده شدن درخت و شغاد به دست فرامرز. بنا به اعتقاد قدما در خت چنار پس از 1000سال خود به خود از درون آتش می گیرد و از بین می رود سو زانده شدن درخت چنار به دست فرامرز شاید نمادی باشد که باکشته شدن رستم هزاره ای به پایان می رسد .

سوالات دیگری که می توان آن را مطرح کرد این است که چرا زمانی که زال از بد شگونی شغاد در هنگام تولدش آگاه می شود درصدد کاری اساسی برای جلو گیری از این ماجرا نمی شود  ، در داستان خود زال مشاهده می کنیم که سام پدر زال ،  به دلیل اینکه او با موهای سفید زاده می شود و دیگران او را بد شگون می دانند ،  او را به کوه ودشت می برد و بی پناه رها می کند برای اینکه بمیرد اما زال در نزد سیمرغ پرورش می یابد و سیمرغ یاریگر او در لحظات سخت می شود. او در حق شغاد این کار را نمی کند و او را به نزد شاه کابل برای تربیت می فرستد.چرا زال در مرگ رستم از سیمرغ کمک نمی گیرد و به راحتی پذیرای مرگ او می شود؟

. شاید قصد فردوسی از آوردن این داستان همانطور که گفتیم انتهای سرگذشت قهرمان باشد . رستم قاتل خود را در همین داستان می کشد و انتقام خود را می گیرد هرچند که این داستان بسیار عامیانه بیان شده باشد یا نباشد به خاطر همین نکته که رستم در زمان مرگ اجازه نمی دهد بعد از مرگش قاتلش زنده بماند ارزنده و زیباست و این نهایت ظرافتی است که فردوسی در نقل این داستان به خرج داده است وخواننده را با مرگ شغاد شاد می کند .

روایت دوم:

در تاریخ بلعمی و تاریخ طبری ذکر شده است که رستم به دست بهمن پسر اسفندیار کشته شده است . بهمن برای خونخواهی پدرش به زابل لشکر کشی می کند و رستم و زال و زواره و فرامرز را به قتل می رساند و برای خرج سپاه و هیربدان و آتشکده ها مال بسیاری مطالبه می کند . این ماجرا بسیار کوتاه و مختصر بیان شده است و به جزییات نمی پردازد . در شاهنامه هر چند فردوسی روایت کشته شدن رستم به دست شغاد را پذیرفته اما دلایلی و جود دارد که به این ماجرا نیز توجهی داشته است وآن زمانی است که در داستان رستم و اسفندیار بهمن به عنوان پیک به نزد رستم می رود و از بالای کوه سنگی به طرف رستم پرت می کند

در مورد کشته شدن رستم به دست شغاد و یا بهمن شباهت هایی وجود دارد که ما آن را در اینجا بیان می کنیم:

            ـ بهمن و شغاد هردو با حیله قصد کشتن رستم را دارند.هردو سعی می کنند بدون رویارویی با رستم و به خطر انداختن جان خود رستم را از میان بردارند.هم شغاد و هم بهمن ، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دیگری به کشتن رستم قصد می کنند شغاد به خاطر پدر زن خود شاه کابل و بهمن به خاطر پدرش اسفندیار ، می توان گفت پدر در دو ماجرا نقش عمده ای را ایفا می کند.در هر دو روایت اوج و فرودی دیده می شوددر ماجرای شغاد رستم در ته چاه است و شغاد در بالای چاه ، در ماجرای بهمن رستم در دامنه کوه قرار دارد و بهمن از قله کوه سنگی به طرف رستم پرتاب می کند.در هردو صورت رخش و زواره و بعضی از بزرگان و برادران رستم با او هستند و به همراه او جان می سپارند ، در هردو واقعه نه تنها دشمن رستم ، بیگانه نیست بلکه به نوعی وابسته به او هستند همان طور که می دانیم شغاد برادر ناتنی رستم است و بهمن بعد از کشته شدن اسفندیار بنا به وصیت و در خواست اسفندیار ، به رستم سپرده می شود تا اورا پدروار بپذیرد و تربیت کند و آرایش کار زار و بزم و شکار و می و رامش و چوگان بیاموزد. ، در هردو داستان شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل می کنند گفتیم که بهمن مطابق روایات ، تمام خاندان رستم را نابود می سازد و ستاره شناسان از بدو تولد شغاد پیش بینی کرده بودند که او بد یمن و نابودکننده خاندان رستم است .، در هر دو داستان شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانی و شهرت نبرد و دلیری هستند . در هیچ نبردی مستقیما شرکت نجسته اند و هیچ روایتی از دلاوری و رزم آوری آنها موجود نیست .

بنابه آنچه گفته شد ، اشتراکات کردارها و منش های شغاد و بهمن بسیار زیاد است اما این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند . نخست آنکه : شغاد از خاندان پهلوانی رستم و همخون اوست در حالیکه بهمن از خاندان شاهی است . دیگر اینکه شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد ولی بهمن از مروجان دین زرتشت است ،قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوی دارد در حالیکه شغاد تنها به دلیل مادی یعنی بخشیده نشدن خراج کابلستان رستم را می کشد و بلاخره شغاد و را رستم پیش از مرگ می کشد و انتقام خود را از او می گیرد ولی بهمن زنده می ماند و خاندان رستم را نابود میکند .( رستگارفسایی :1380: 924-925)

روایت سوم: دکتر رستگار فسایی در مقاله ای در مورد مرگ رستم چنین می نویسد:

« رستم در میدان نبرد و در رویارویی سهمگین با بیگانه که نه نأمور و نه مجرب است جان باخته است و همین امر ، ایرانیان را گران آمده است . از شکست پهلوان خویش نا امید و شرمگین شده اند و در نتیجه نخست مرگش را انکار کرده اند و به مرگی طبیعی تأویل نموده اند و سپس برای سرپوش نهادن بر آن شکست مصادره به مطلوب پرداخته و در نتیجه کشته شدن او را که در اذهان رواج و رونق یافته بود به پادشاهی سر شناس چون بهمن که نسبت  ایرانی نیز به او داده اند  انداخته اند و  انگیزه  ی او را کشتن رستم  انتقام از کشنده ی  پدرش  دانسته اند. »(رستگار فسایی :1380: 930)

    « در روایتی دیگر انگیزه ی خانوادگی را مؤثر گرفته و شغاد مذور و حیله ساز را عامل مرگ رستم وانمود کرده اند . ولی در حقیقت باید آن باشد که رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود و سهراب علی الرغم نام ایرانیش یک تورانی بود و در شاهنامه نیز اغلب  او را ترک می خوانند . سهراب جوان بود و مصمم که با حمایت افراسیاب و سردارانش هومان و بارمان از سرزمینی بیگانه یعنی توران به ایران هجوم آورده بود ،شهرتی نداشت ولی با از میان بردن تمام موانع میان راه وحشتی شگفت ایجاد کرد و مستقیما به سراغ رستم آمد که ایرانیان وی را در مقابله با سهراب گسیل داشته بودند . او پیر و سالخورده روزگاران پر افتخار را به خاک افکند و کشت »  ( همانجا )

در این مورد جای تأ مل زیادی وجود دارد که به چند مورد آن اشاره می کنیم:

اول اینکه دکتر رستگار در ماجرای رستم و سهراب به دنبال یک رابطه منطقی و عقلانی بوده اند و این موضوع را که این داستان ها اسطوره هستند و عنصر عقل در اسطوره جایگاه قابل توجهی ندارد تا حدودی نادیده گرفته اند . ما در اسطوره به دنبال روابط منطقی بین عناصر داستان نیستیم . بطور مثال نبرد رستم با دیو سفید یا ماجرای ضحاک ماردوش اصلا با عقل و منطق سازگار نیست اما به خاطر اینکه اسطوره هستند پذیرای آنیم و جویای رابطه منطقی آن نمی باشیم .

            و باید گفت که فرزندکشی در اسطوره های جهان یک موتیف ادبی است . مادر ادبیات دنیا می توانیم این را ببینیم برای مثال یکی از کهن ترین این داستان ها روایت آلمانی هیلده براند است . دیگر روایت ایرلندی کوکولین و کنلای است دیگر روایت روسی ایلیامومیث و سکُلُنیک است. بیان کامل این داستانها سخن را به درازا می کشاند .در تمام این داستان ها که ماجرای نبرد پسر و پدر در ابتدا به نفع پسراست اما در نهایت پسر کشته می شود.

      در مورد دلیل دوم بیان شده است که تصویر ارائه شده از سهراب حاکی از کودکی ،و بی تجربگی و خامی است در برابر عقل و خرد رستم . در بسیاری از جریانات می بینیم که بی تجربگی و خامی مایه غرور و شکست در هدف می شود . مثلادر داستان رستم و اسفندیار که نبرد اندیشه هاست اسفندیار به دلیل همین غرور و باد به دست آوردن سلطنت سرخود را به باد می دهد پس این نمی تواند دلیل محکمی در مرگ رستم به دست سهراب به حساب بیاید بلکه خود عامل شکست سهراب را محکم تر می سازد درمورد سوم و اینکه داستان هایی که رستم از خداوند نیرو طلب می کند چیزی است که در داستان ایلیا نیز مشاهده می کنیم و نمی تواند دلیلی بر ضعف رستم باشد چراکه رستم در بسیاری از نبرد هایش در ابتدا از خداوند استمداد توان و قدرت دارد و داستان اینکه دست تقدیر سهراب را ناتوان ساخته تارستم در یک لحظه او را به زمین بزند و کشته شود می توان گفت که تقدیر در داستان های شاهنامه جایگاه خاصی دارد به خصوص در مورد مرگ که در برابر آن چاره بیچارگی است ." به باور شاهنامه کسی نمی تواند از مرگ بگریزد و حتی نمی تواند وقوع آن را پس و پیش کند.( سرامی:1380: 607)چنانکه در پایان مرگ رستم بدست شغاد اینگونه می خوانیم:

بریزی به خاک ار همه زآهنی                اگر دین پرستی ور آهرمنی

اما در مورد مراسم به خاک سپاری رستم به نظر ما باید از شکوه و جلال خاصی برخوردار باشد زیرا مرگ پهلوانان آن هم پهلوانی که تمام ایرانیان دلبستگی خاصی به او داشتند و مرگ او برابر مرگ تمام ایرانیان شاید باشد ،اگر در دوره های مختلف چنین داستان هایی سروده شود جای تعجب نیست و این دلبستگی ایرانیان به وجود پهلوانان را نشان می دهد.

با تو جه به مواردی که به آن اشاره کردیم شاید بتوان گفت که فرضیه مرگ رستم به دست سهراب چندان عملی به نظر نمی رسد ولی باید این امر را مورد تو جه قرار دهیم که این ها داستان است و در داستان هرچیزی پیش خواهد آمد و لذت داستان در پذیرش آن است همانطور که لذت داستان رستم و سهراب به این خواهد بود که خواننده در پایان آن این بیت فردوسی را با تمام وجود حس کند و گاه قطره اشکی در گوشه چشمان او حلقه بزند که:

یکی داستان است پر آب چشم                 دل نازک از رستم آید به خشم

نتیجه گیری : به نظر ما رستم به مرگ طبیعی مرده است چرا که رستم کسیست به قول خود او در گفتگوی او با اسفندیار :نبندد مرا دست چرخ بلند حال کسی که چرخ بلند توانایی بستن دست او را ندارد چگونه جوانانی با خصوصیاتی که برشمردیم توانایی کشتن او را دارند. مخلص کلام آنکه جز خداوند رستم که تنها رستم دربرابر او سر تسلیم فرود می آورد و در همه جا از او کمک می گیرد توانایی گرفتن زندگی دنیایی او را نخواهد داشتتا جاییدیگر به او زندگی دوباره ای اهداکند .

منابع و مآخذ

ـ شاهنامه فردوسی ، تصحصح دکتر سعید حمیدیان ،تهران ، قطره  ، چ هشتم  ، 1385 .

ـ شاهنامه ، براساس چاپ مسکو ، با مقدمه قدم علی سرامی ، تهران ، پیمان ، چ پنجم ، 1380.

ـ نمیرم ازاین پس که من زنده ام ،  دکتر رستگار فسایی ، تهران ،  دانشگاه تهران ، 1379.

ـ گل رنج های کهن، جلال خالقی مطلق،تهران ، نشر قلم ، بی تا .

ـ از رنگ گل تا رنج خار، قدمعلی سرامی ، تهران، نشر قلم ، 1380 .

ـ رستم و اسفندیار ، تصحیح جعفر شعار و انوری ، تهران ،  نشر قطره  ، بی تا .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:25  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  |