چهره معشوق در غزل كلاسيك و شعر معاصر
دکتر نعمت اصفهانی عمران
چکیده
بررسی وصف معشوق در غزل کلاسیک وشعر معاصر بیانگر آن است که تحول شگرفی در شعر عاشقانه فارسی پدید آمده است .این تحول بیش از هر چیزناشی از تغییر نگرش نسبت به انسان واجتماع است .معشوق که در غزل کلاسیک با ویژگیهایی کلیشه شده وتکراری به صورت یک سنت ادبی لاتغیر در آمده بود و نشانی از فردیت و واقعیت نداشت در شعر معاصر چهره ای خاص یافت و نخستین بار در شعر احمد شاملو چهره مشخص یک زن به عنوان معشوق مطرح شد علاوه بر آن عشق از انزوا و خلوت شاعربه عرصه اجتماع و مبارزه راه پیدا کرد . آماری که از غزلیات سعدی و شعر شاملو به دست آمده تحول نگرش چه در توصیف ظاهر معشوق و چه در ویژگی های شخصیتی را به وضوح نشان می دهد . به دلیل ساختار بسته اجتماعی ، قرنهای متمادی معشوق ادب فارسی چهرهای تقریبا یکسان داشته گواه این مدعا تشبیهات و توصیفات تکراری و مشابهی است که اغلب شاعران با وجود تفاوت در اندیشه و نگرش آنها رابه کار برده اند .
از دیگر نتایج این تغییر نگرش تغییر در رابطه عاشق و معشوق است که در غزل کلاسیک رابطه ای عمودی و مبتنی بر نظام ارباب و رعیتی است اما در شعر معاصر این رابطه به رابطه ای دو سویه و مبتنی یر درک متقابل می انجامد . هر چند که در این نگرش نو نیز عشق هنوز از نگاههای سنتی کاملا رها نشده است اما چشم اندازهای جدیدی در پیش چشم شاعران گشوده شده است . می توان گفت اوضاع اجتماعی اندیشه و ادبیات را جهت می دهد وعشق و ذوق زیبایی شناسی نیز چون خود ادبیات از این قاعده مستثنی نبوده است .
واژگان كليدي : معشوق ، غزل كلاسيك ، شعر معاصر ، سعدي ، شاملو
مقدمه
مطالعه معشوق در شعر سعدي و شاملو نشان مي دهد كه ساختار جامعه وروابط اجتماعي در رابطه ميان عاشق و معشوق ، تأثیری قابل توجه داشته است . به گونه ای که تا نگرش و ساختار اجتماعي دگرگون نشود ، جهت فکری و ذوق و سليقه شاعران دگر گون نمي شود . شاهد این مدعا آنکه تا قرن ها ساختار اجتماعي ما با وجود تغيير حكومت ها، تقريبایکسان وبا تغییرات جزئی امتداد داشته است و به تبع آن نگرش شاعران نيز بی آنکه تحول عمده ای بپذیرد، در آثاری به مراتب ضعیف تر انعکاس یافته است . اما به محض اينكه ساختار و نگرش اجتماع عوض شده ذهنیت هنری شاعر نیز تغییر کرده است و آنچه در گذشته زيبا و مورد پسند بوده مورد ترديد و تجديد نظر قرار گرفته و نظامی جديد با معيارهاي نوين جانشين آن شده است . بنا براین می توان گفت ، ساختار اجتماعي است كه محدوده ذهني شاعر را تا حد زيادي مشخص مي كند . در اين مقاله سعي داريم چهره معشوق را از منظر سعدي و شاملو بنگريم
بديهي است در اين درنگ و تماشا مقايسه اي نيز صورت خواهد گرفت . توصيفاتي را كه سعدي براي معشوق به كار برده به دو دسته خصوصيات ظاهري و ويژگي هاي رفتاري مي پردازيم .
اين نكته شایان ذکراست كه آنچه مورد استناد قرار گرفته ، مجموع 637 غزلي است كه درچاپ « فروغي » تحت عنوان غزليات سعدي آمده است وآنچه تحت عنوان « غزليات عرفاني » ازغزليات سعدي وبه همراه قصايد اوآمده است مورد نظر نبوده ونكتة ديگر اينكه ما اينجا صرفاً باسعدي غزلسرا سروكار داريم و معشوق سعدي درغزليات او به طور مستقل بررسي مي شود . معشوق درغزل سعدي چهرة آشنا وسرشناس ادب كلاسيك فارسي است ، با صفات و ويژگي هايي كه همه ادب دانان با آن آشنايند وهركس اندك آشنايي با ادبيات فارسي داشته باشد، با اين چهره بيگانه نيست و چه بسا با او احساس انس والفت مي كند .
از مجموع 637 غزل سعدي 227 بيت در وصف قد معشوق است.سعدي براي وصف قامت يار «سرو» را به كار برده است ، همان توصيف آشنا و كليشه اي ادب فارسي را، گاه به صورت تركيب اضافي و وصفي و گاه به صورت تشبيه و استفاده ازجملات خبري، قد يار را توصيف كرده است .
برخي از تركيباتي كه سعدي با سرو ساخته و قد معشوق را به كمك آنها وصف كرده عبارتند از: سرو خرامان ، سرو روان، سرو سيمتن، سرو سيم ساق ، سرو قيامت قيام . . . بعد از قد معشوق بيشترين توصيف را سعدي از «صورت» وي ارائه كرده است. روي معشوق در 220 بيت وصف شده است. در وصف روي معشوق انديشه سعدي بيش از هرچيز از طبيعت كمك گرفته و ذهن او بيش از زمين به آسمان معطوف بوده است . مفهوم «روشني» «درخشش» و « نور» در وصف چهره يار بسيار مورد توجه او بوده است . اوماه، خورشيد و آفتاب و قمر را 54 بار براي وصف روي معشوق بهكاربرده است. ماه (27)، خورشيد و آفتاب(17) و قمر(7) مرتبه، شمع (2) چراغ و مهتاب (هركدام يك مرتبه).
جهان روشن به ماه و آفتاب است جهان ما بهديدار تو روشن 602
در حالي كه «گل» و «گل رو» 19 مرتبه و اسامي خاص گلها مثل سمن، لاله، نسرين... وبوستان مجموعاً 15 مرتبه به كار رفتهاند. پري نيز 11 مرتبه به كار رفته است كه با توجهبه پنهان بودن آن دوراز دسترس بودن و در پرده بودن معشوق را بيان ميكند. برخي از تر کيباتي كه سعدي با «روي» و مترادفاتش به كاربرده، عبارتند از: رخ پارسا فريب، روي شهرآرا ، صورت انگشت نما عارض فرخنده خو، روي دلفريب و دلبند و...
سعدي 125 بيت به توصيف لب و دهان يار اختصاص داده، البته لب بيشتر مورد توجه بوده است اما چون تفكيك اين دو در ابيات دشوار بود ، در يك مجموعه جاي گرفته اند، براي توصيف لب «لعل» بيش از هر توصیف دیگری به كار رفته است (21 مورد) و تركيب وصفي لب شيرين 20 مرتبه تكرار شده است. همچنین تركيب شيرين دهن و شكر دهن بيشتر به صورت جمع به كار رفته است (15 مورد) آب دهان به عسل و بوي آن به لادن تشبيه شده است. سعدي مجموعاً 116 بيت در وصف زلف معشوق دارد كه 96 بين حالت مو را توصيف مي كند و 25 بين از عطر زلف يار سخن مي گويد . سعدي به حالت مو بيش از رنگ و عطر آن نظر داشته است . موي پريشان و رها ، سخت مورد توجه او بوده است . البته مويي كه شكن بر شكن و تا حدي مجعد باشد، از معشوق درخواست مي كند كه موش را گره نزند:
مويي چنين دريغ نباشد گره زدن؟ بگذار تا كنار و برت مشكبو بود 517
هر چند در جايي ظاهرا عكس آن را در خواست مي كند اما این نهي كردن خود يك تعريف دیگر از موي پریشان و رهاي معشوق است.
مويت رها مكن كه چنين بر هم اوفتد كاشوب حسن روي تو در عالم اوفتد 474
موي تافته يا به عبارت بهتر گيسو و گيسوان كه در ادبيات کلاسيك زياد و صف مي شده است ،در شعر او جايگاه ندارد و شواهد اندكي دارد:
گوشه گرفتم ز خلق و فايده اي نيست گوشه چشمت بلاي گوشه نشين است 444
در مجموع 637 غزل سعدي 75 بيت در توصيف «چشم معشوق» است .«چشم مست» بيشترين بسامد را داراست و فتنه انگيزي و سحر انگيزي و شوخي و دلاويزي و خون ريزي مضاميني است كه سعدي آنها را از چشم معشوق استنباط كرده است:
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست 423
ابرو 65 مرتبه وصف شده است ، كماني بودن مهمترين توصيف آن است . (20 مورد) هلال و ماه نو نيز كه باز حالت كماني بودن ابرو را مي رسانند. 10 مورد تكرار شده ا ست. از دیگر توصیفات سعدی وصف دست معشوق است . که 32 بیت در این مورد دارد . 20 بیت در وصف سر انگشتان و ناخن معشوق است . توجه او آرایش پنجه هاست که با حنا خضاب شده است و مهم ترین مضمونی که با آن ساخته ،این است که سرخی انگشتان یار از خون عاشقان است:
همچنانت ناخن رنگین گواهی می دهد بر سر انگشتان که بر خون عزیزان داشتی 640 گاه بدون خضاب نیز آورده است :
آنچه سر پنجه سیمین تو با سعدی کرد با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است 445
ست.
معشوق سعدي به لحاظ شخصيتی صفات مثبت و درخشاني ندارد. مهم ترين ويژگي او جفا كاري و ستم گري و خونريزي است كه 105 بيت به آن اختصاص يافته است .ستمی که به عاشق روا می دارد دشمن برای دشمنش نمی پسندد. بی هیچ دلیلی معشوق را می آزارد .
جرمی نکرده ایم که عقوبت کند ولی مردم به شرع می نکشد ترک مست ما
ویژگی دیگر او بی غمی و فارغ بودن از غم عاشقان و بي اعتنايي به حال آنان است كه 98 بيت در غزليات سعدي به اين موضوع پرداخته است . معشوق که کاملا مستغنی است و درد و غم را تجربه نکرده است ، هیچ اعتنایی به غم و اندوه عاشقان ندارد و به سوز و گداز آنان وقعی نمی نهد :
تو که یک روز پراکنده نبودست دلت صورت حال پراکنده دلان کی دانی ؟ 680
بی وفایی و پیمان شکنی
معشوق سعدي بي وفا و پيمان شكن است، وعده مي دهد و خلاف آن عمل مي كند . بی وفایی آنقدر تکرار شده که سعدی آن را امری طبیعی و خصوصیت همه زیبا رویان می داند وانتظار وفا داشتن را خطا می داند. 88 بیت به بی وفایی و پیمان شکنی پرداخته است:
دگر بار از پری رویان جماش نمی باید وفای عهد جستن 610
سنگدلی و بی رحمی
سعدی در 53 بیت از سنگدلی یار سخن می گوید . البته سایر خصوصیاتی که ذکر شد ، هر یک به نوعی بی رحمی معشوق را می رسانند . اما در این ابیات صریحابه سنگدلی و بی رحمی او اشاره شده است .
دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه تشنه می میرد وشخص آب زلالی دارد 480
غمزه
سعدی در 25 بیت نیز غمزه یار را توصیف کرده است . آن ظرافت ها و اشارت های آشکار و پنهانی است که معشوق برای دلبری بیشتر از عاشق به کار میبرد و کار کرد مؤثر و شگفت انگیزی دارد و در اغلب اوقات سلاحی خطر ناک تر از حسن و جمال است که نه صبر و نه زهد و تقوی و نه عقل را یارای مقاومت در برابر آن نیست :
با غمزه خوبان که چو شمشیر کشیدست در صبر بدیدیم نه محکم سپری بود 518
وقتي از معشوق در شعر شاملو حرف مي زنيم بايد توجه داشته باشيم كه با شاعري رمانتيك وعاشقانه سرا كه كارش پيوسته عشقبازي و سوز وگداز باشد ، طرف نيستيم . با يك شاعر اهل مطالعه و منتقد مبارز كه دلبستگي عميق به جامعه و مردمش دارد، مواجهيم . او مردم كشورش همه طبقات اجتماعش حتي پست ترين و مطرود ترينشان را دوست دارد و براي آنها شعر مي نويسد و خود را در زندان دوست داشتن آنها محبوس مي كند . عشق برای شاملو مسکن و مخدر نیست . نگران است که مبادا عشق گریز گاه او باشد نه سکوی پروازش عشق برای او منبع روشنی و شعر و زندگی و سعادت است ابزار پیروزی او در نبرد با تقدیر است :
وینک مهر تو / نبرد افزاری / تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم . ( شبانه ، 454 )
عشق ، چنان او را از شور و هیجان سرشار می کند که شور درونش را به کلمات تسری می دهد و تمام اجزای جهان را زیبا می بیند :
تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم و حرف هایم همه شعر شد سبک شد / عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد/ بدی شعر شدسنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد/ همه شعر ها خوبی شد.( نگاه کن ، 211)
تکرار حرف ش شادی و شعف شاعر را از یافتن معشوق نشان می دهد و این ره آورد عشق برای عاشق است ، در حالی که درادبيات كلاسيك عاشق شدن مساوی بود با شروع غم و اشک و گوشه گرفتن و دست شستن از همه فعالیت های فردی و اجتماعی در سنت ادبی عشق و اشك و غم همراهان ديرينه و از هم جدايي ناپذير ند اصلا لبخند در ادبيات بسیار كم داريم مواردي هم كه از جانب معشوق تبسمي مي بينيم ، خنده محبت آميز نيست يا عشوه گرانه و براي دلبري است يا خنده به روزگار سیاه عاشق است . عشق غمگنانه هنوز هم در ادبيات ما به شدت رواج دارد به طوري كه عشق مترادف غم شده است. براي اين ادعا شاهد مثال هاي بی شمار در ادبيات فارسي كلاسيك و معاصر سراغ داريم به طوري كه تركيب غم عشق و غم يار از مکررات کاملا كليشه شده محسوب مي شود . اين شادي و شعف در برابر عشق ويژگي بسيار برجسته شعر شاملو است .
شاملو عشقي اينچنين را نثار معشوق می کند ، در شعر او معشوق در معناي عام انسان است و د ر معناي خاص زن و در دورانی منحصرا همسرش آیدا است . اين انسان در همه جاي شعر او چهره اي زنانه دارد، تقريبا در هيچ دوره از ادبيات فارسي زن به عنوان معشوق چنين جايگاه والايي نداشته است. ما معشوق زن در ادبيات داريم، ليلي ، شيرين ، عذرا، و ... اما نوع نگرش شاملو به زن در جايگاه معشوق كاملا متفاوت و بي سابقه است و تازه از بخش عمده ادبيات فارسي که زن در آن غايب است حرف نمي زنيم اما در جاهايي هم كه زن به عنوان معشوق در داستان هاي عاشقانه در غزل ظاهر مي شود ، نگاه به او ابزاري و كام جويانه است و عشق تنها معطوف به جسم اوست اما شاملو صريحا بيان مي كند :
« فراسوي مرزهاي تن ات تو را دوست مي دارم » ( میعاد ،500 )
معشوق را تنها به خاطر جسم او و زيبايي هاي ظاهرش نمي خواهد و در ادامه شعر مي گويد: در فراسوي مرزهاي تن ام تو را دوست مي دارم .» ( همان ) يعني معشوق را به خاطر نيازهاي جسماني كه به او دارد نيز نمي خواهد : نه براي تنت و نه براي تن ام.
در آن دور دست بعيد/ كه رسالت اندام ها پايان مي پذيرد / و شعله و شور تپش ها و خواهش ها / به تمامي / فرو مي نشيند / در فراسوهاي عشق / تو را دوست مي دارم/ در فراسوهاي پرده و رنگ / در فراسوهاي پيكر هايمان/ با من وعده ديداري بده. (ميعاد ، 500)
و در جاي ديگر مي گوید: سال گشتگي است اين ؟/ خواستنش / تمناي هر رگ/ بي آنكه در ميان باشد خواهشي حتا؟/ نهايت عاشقي است اين؟/ آن وعده ديدار در فراسوي پيكرها؟ ( ترانه اندوه بار سه حماسه ، 938 )
شاملو براي نخستين بار چهره مشخص يك زن را به عنوان معشوق معرفي كرده است كاري كه پيش از او در ادبيات ما انجام نشده بود و از طرفي شاعر مفاهيم عميق انساني را در زن به عنوان زيبايي او مي ستايد و تنها در بند ظاهر نمي ماند و ابتذال را عشق نمي پندارد به عنوان مثال به خاطر اين مصراع: گرتو شاه دختراني، من خداي شاعرانم به دكتر مهدي حميدي مي تازد كه :
بگذار عشق اين سان/ مردار وار در دل تابوت شعر تو / تقليد كار دلقك قاآني / گندد هنوز و/ باز / خود را / تو لاف زن/ بي شرم تر خداي همه شاعران بدان. (براي خون و ماتيك ، 32) شاملو در عشق به دنبال اصالتي است كه با زيبايي در آميخته است در شعر «از زخم قلب آبايي» كه در آن دختران تركمن را وصف مي كند در ژرف ساخت توصيفات او می توان ايده آل شاملو، زن آرماني او را جستجو كرد . توصيفات او با احترام قلبي همراه است. شاملو در شعرهايش پيوسته دنبال معشوقي آرماني زني رؤياهايش بوده است زني كه در ادبيات ما جايش خالي بود ليلي و شيرين و ... فقط كليشه بودند او در جستجوي يك معشوق زن بود گاه با عنوان گل كو، گاه در قالب ركسانا و سرانجام در وجود آيدا مطلوبش را باز يافت . توصیف معشوق :
ـ زمين، درخت، باهار، شب (در برزگي و گودي)، مهتاب، شبنم، صبح، مخمل ابر، بوي علف، ململ مه ( در نازكي)، برف، قله مغرور بلند ( من و تو، درخت و بارون ،455 – 456 )
- آه اي يقين گشمده ، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! ( ماهی ، 336 )
- و آن گاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم / در آستانه پر نيلوفر باران/ كه پيراهنش دستخوش بادي شوخ بود. ( باران ، 362 )
- چنان چون فرمان بخششي فرود آمد. ( سرود پنجم ،478 )
- او بي نيازي من است از بازارگان و از همه خلق نيز از آن كسان كه شعر مرا مي خوانند تنها بدين انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنش كنند.( همان ، 480 )
- اكنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم كشيد/ آسمان آخرين / كه تنها ستاره آن/ تويي / آسمان روشن / سرپوش بلورين باغي / كه تو تنها گل آن، تنها زنبور آني/ باغي كه تو / تنها درخت آني / و بر آن درخت / گلي است يگانه / كه تويي / اي آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و كندوي من/ با زمزمه تو / رخت به گستره خوابي خواهم كشيد / كه تنها روياي آن/ تويي .
( سرود پنجم ، 492 )
- حضورت بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريايي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم. (آیدا در آینه ، 498 )
- آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود. ( شبانه ،454 )
- آيدا لبند آمرزشي است . ( شبانه 2 ،513 )
- اي آب روشن تو را با معيار عطش مي سنجم ( پایتخت آتش 2، 422 )
- تو ازخورشيد ها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي/ تو ازآينه ها و ابريشم ها آمده اي .
(باغ آینه ، 389 )
- تو اجاق همه چشمه ساران/ سحرگاه تمام ستارگان و پرنده اي جمله نغمه ها و سعادت ها را به من مي بخشي . ( غزل آخرین انزوا ،274 )
- تو طلوع مي كني من مجاب مي شوم.( بهار تازه ،224 )
- در روشنايي زيبا / در تاريكي زيباست. ( سرود پنجم ،481 )
- آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب ( ماهی ،337 )
- من چينه ام، من پيچكم، من آميزه چينه و پيچكم، تو چينه اي ، تو پيچکي ، تو آميزه مادر و كودكي! ( با همسفر ، 385 )
- ميان خورشيد هاي هميشه زيبايي تو لنگري است، خورشيدي كه از سپيده دم همه ستارگان بي نيازم مي كند. ( شبانه ، 453 )
- بازيبايي ات/ باكره تر از فريب/ كه انديشه مرا از تمامي آفرينش ها بارور مي كند. (سرود آن کس . . . ،468 )
- لبي، دستي و چشمي ، قلبي كه زيبايي را در اين گورستان خدايان به سان مذهبي تعليم مي كند . ( سرود پنجم ، 477 )
- چشمه ساري در دل و آبشاري در كف / آبشاري در نگاه و فرشته اي در پيراهن از انساني كه تويي قصه ها مي توانم كرد.( غزلی در نتوانستن ، 549 )
- اي دير يافته! با تو سخن مي گويم، به سان ابر با طوفان، به سال علف با صحرا به سال باران كه با دريا، به سان پرنده كه با بهار، به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد.
( عشق عمومی ، 215 )
- هزار آفتاب خندان در خرام توست. ( عاشقانه ، 827 )
آن چنان كه مشاهده مي شود توصيفات بسيار متنوعي براي معشوق به كار رفته است و از محدود كردن او در قالبي مشخص پرهيز شده است از عناصر طبيعي مثل خورشيد و آسمان گرفته تا گل و درخت و بهار و مفاهيم انتزاعي مثل لبخند آمرزش و فسخ عزيمت جاودانه و از كوچكترين چيزها مثل زنبور تا دريا و قله مغرور بلند محملي براي وصف معشوق بوده اند ، انگار شاملو از شدت عشق در وصف معشوق درمانده شده به هر چيزي چنگ زده تا آن تصوير ذهني اش را ملموس كند . اين حالت در ماندگي در توصيفاتي كه به صورت تتابع اضافات آمده كاملا مشهود است : ديگر مانده نمي داند چه بگويد:
اي آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبو ر كندوي من!/ تو چينه اي، تو پيچكي ، تو آميزه مادر و كودكي! تا كنون ويژگي هاي كلي معشوق را در شعر شاملو بررسي كرده ايم و دور نمايي از تصوير ذهني او را دريافته ايم براي اين تصوير دقيق ترين داشته باشيم لازم است از فاصله نزديك و به جزئيات بنگريم براي اين كار توصيفاتي را كه شاملو از معشوق ارائه داده به دو بخش و يژگي هاي ظاهري و خوصصيات رفتاري و شخصيتي تقسيم مي كنيم، لازم به ذكر است كه تأكيد ما در اين بخش بر عاشقانه هاي بعد از سال 1341 به ويژه دو دفتر «آيدا در آينه» و «آيدا : درخت خنجر و خاطره» است ، شاملو در توصيف معشوق توجه عميقي به دست هاي او دارد ، اين همه توجه به دست در ادبيات بي سابقه است . در ادبيات كلاسيك سرانگشتان خضاب شده معشوق بارها مضمون آفريده اند، در ادبيات معاصر نيز فروغ از دست حرف زده ، دستهايت را دوست مي دارم.
دستهايم را در باغچه خواهم كاشت ، سبز خواهم شد/ مي دانم ، مي دانم، مي دانم .
فروغ فرخزاد، تولدي ديگر)
اما دست در شعر شاملو به محوريتي مهم دست پيدا مي كند، دست هاي معشوق براي او بسيار اهميت دارد در درخواست هايي كه از معشوق دارد بارها از او تقاضا مي كند كه دستت را به من بده. شايد دليل آن اطمينان و آرامشي است كه از دست معشوق مي گيرد يا چون از او انتظار دستگيري و كمك دارد، اين همه چشمش به دست هاي اوست اما به نظر مي رسد بيش ار همه اينها نياز شديدي كه به نوازش شدن در خود احساس مي كند توجه او را به دست برانگيخته است نوازش شدن هم طبعا با دست صورت مي گيرد ، معشوق براي او يك جنبه تزييني و رمانتيك و ويژه يك دوره يا حالت هاي خاص نيست وجود معشوق براي او حياتي است معشوق بايد گره هاي كور زندگي او را باز كند، فقط با وجود اوست كه او مي تواند از پس زندگي بيايد و جز او هيچ كس را ندارد، بنابراين به عنوان تنها نقطه اميد زندگيش پيوسته به او چنگ مي زند و دست هاي او را مي جويد تا او را با خود ببرد.
- هر ترانه فرزندي است كه از نوازش دست هاي گرم تو نطفه بسته است . ( سرود آن کس که از کوچه به خانه بر می گردد ، 467 )
بعد از دست، توصيف چشم بيشترين بسامد را در ميان عاشقانه هاي شاملو دارد :
چشم
- و چشمانت با من گفتند/ كه فردا/ روز ديگري است . آنك چشماني كه خمير مايه مهر است . ( شبانه ،453 ) چشم معشوق براي شاملو قبل از زيبايي اش بشارت دهنده است مهر و عطوفت قلبي معشوق در چشم او نمايان است با اينكه چشمان معشوق به سياهي نيز وصف شده اما غلبه با روشنايي است بيشتر ستاره بودن چشم بر جسته شده است، چشمش كمانكش و ناوك انداز نيست نگاه پر مهر و شادي است كه اميد به زندگي را در عاشق تقويت مي كند و اولين نگاه او آغاز واقعي زندگي عاشق است شاملو در شعر كبود از چشمي كبود با نغمه افسونگر سخن گفته اما با اصطلاح موسيقي كه در آن به كار رفته است قدري پيچيدگي در آن ايجاد كرده كه از صميميت شعر مي كاهد ، اين شعر مربوط به دوران آغازين شاعري شاملوست اما در سال هاي بعد كه او زبان خودش را يافته است، اين مشكل مرتفع شده است.
لب و بوسه: آن لبان از آن پيشتر كه بگويد ، شنيدني است. ( سرود پنجم ،476 )
در توصیفات شاملو از لب و دهان معشوق از آن اغراق هايي كه در كوچكي و سرخي لب سراغ داشتيم چيزي نمي بينيم . سخن گفتن و كلام براي او به ويژه كه لب به شعري گويا باشد بسيار دلپسندتر است. با لبانت برای همه لب ها سخن گفتم.
شاعر حتي در اوج لحظه اي عاشقانه نيز از ياد اجتماع غافل نيست نخستين بوسه او را مست و بيخود نمي كند بلكه او را به ياد زخم هاي يارانش مي اندازد. شاملو «تن» معشوق را نيز وصف كرده و مفاهيم زيادي را در آن فشرده است:
- و تنت رازي است جاودانه كه در خلوتي عظيم با منش در ميان مي گذارند، تن تو آهنگي است و تن من كلمه اي كه در آن مي نشيند تا نغمه اي در وجود آيد.
( سرودبرای سپاس و ستایش ، 475 ) ب: ويژگي هاي شخصيتي و رفتاري:
معشوق در شعر شاملو به لحاظ رفتاری کاملا با معشوق ادبیات کلاسیک متفاوت است . می توان گفت نقطه مقابل اوست . او يك آدم بي بند و بار كه پيوسته در حال خود آرايي و دلبري باشد نيست . يك زندگي معمولي دارد وظايفي دارد، كار مي كند ، خانه داري مي كند، مشكلات دارد، شاملو بارها در شعرش از مشكلات اقتصادي و فقر مي گويد فقري كه واقعا در زندگي با آن دست و پنجه نرم كرده است و گاه آنقدر شديد بوده كه تعادل فكري شاعر و معشوقش را به هم مي زده .
معشوق موجودی مستغنی نیست که دامن کشان راه برود و عاشقان و خدم و حشم دنبالش راه بیفتند . و عاشق موجود بیکاری نیست که جز آه و ناله و شکوه و شکایت هنر دیگری نداشته باشد. عاشق و معشوق در شعر شاملو غم نان دارند غم اجتماع دارند و . . . شاملو در شبانه ای می گوید :
وقتی دستان مهربانش را به دست می گیرم تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
معشوق تنهاست . غمگین است . غصه دار است . بر خلاف گذشته که هیچ سخنی از غم و غصه معشوق نیست و نمی دانیم آیا با وجود جلال و جبروت و تجمل و استغنایی که شاعران وصف کرده اند، معشوق غم و اندوهی هم داشته است و اگر داشته درد و رنجش چه بوده است ؟
در شعر شاملو با يك عشق رئال مواجهيم، عشقي در متن زندگي با تمام فراز و نشيب هايش و معشوق شريك اين فراز و فرود است ، آيدا علاوه بر همسر بودن همكار شاملو بوده است همكار فرهيخته اي كه اولين خواننده شعرش هم بود و پا به پای او تولد اشعارش را شاهد بوده است چنين معشوقي نمي توانست آن دلبر طناز هر جايي غزل باشد، عروسك و بازيچه اي در دست عده اي كامجوي عاشق نما. عشق در شعر شاملو مقوله اي جدي است براي هر دو طرف ماجرا، هم عاشق و هم معشوق ،و تفریح و تفنن نبوده است . براي همين هم هست كه در اشعارش توجه بسياري به خصوصيات روحي و رواني معشوق شده است شايد بيش از آنچه كه به ظاهر پرداخته باشد روحيات و احساسات او را مطرح كرده است در اينجا و يژگيهاي شخصيتي معشوق شاملو را بر مي شماريم به پاره اي از اين ويژگي ها صريحا اشاره كرده است و برخي ديگر را از نوع توصيف يا رفتاري كه از معشوق در مقابل عاشق مي بينيم ، در مي يابيم ، مهم ترين مميزه معشوق مهرباني و صداقت اوست و ارزش قائل شدن براي عاشق كه به نحو برجسته اي نمود دارد . معشوق كه قلبش مانند پروانه ای ظريف و كوچك و عاشق است و سعادت را تنها در قلمرو عشق باز شناخته است چشمه اي ، پروانه اي و گلي كوچك از شادي سرشارش مي كند و يأسي معصومانه از اندوهي گرانبارش كه بامداد او دیری است تا شعری نسروده است .
( شبانه ، 511 ) معشوق آنقدر مهربان است كه عاشق كه قرن ها براي يك نگاه او التماس مي كرد و جان مي داد مي تواند در كنار او بنشيند و بر زانوي او با زمزمه هايش به خواب رود خوابي كه تنها رويايش اوست . عاشق مي تواند سر بر دامان او كه اطمينان و پذيرش و نوازش و بخشش است بگذارد و برايش از غصه هايش بگويد ، درد دل كند ، شكوه و شكايت كند، شكايت هاي او هم اغلب از اجتماع است و از كساني است كه او ديوانه وار دوستشان داشته است، آرمان هايي كه به شكست انجاميده دوستاني كه از دست داده و رنج هايي كه در زندگي فردي اش كشيده است و نااميدي ها و خستگي هايش به طوري كه مي خواهد از آنها كناره بگيرد، انزوا پيشه كند و معشوقش را به جاي همه آنها بر مي گزيند: اما معشوق فقط يك مخاطب نيست كه خوب گوش مي دهد و نوازش مي كند ، در سكوت او همه صداهاست فريادي است كه بودن راتجربه مي كند ، نيازي به سخن گفتن نيست چرا كه خوبي او كفايت است :
قلب خوب تو جواب فرياد من است. ( دیگر تنها نیستم ، 220 )
اين در واقع همان ويژگي آينه بودن معشوق است كه شاملو بسيار بر آن تأكيد دارد كه در نامگذاری دفتر شعر هايش هم پيداست (باغ آينه و آيدا در آينه ) همين آينه گوني است او را وا مي دارد تا معشوق را ابدي سازد:
آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم.
نقش ديگر معشوق فراهم كردن فضايي مناسب براي شاعر است كه بتواند هنرش را بروز دهد او را دلگرم و اميدوار كند، او را از عشق خويش مطمئن كند
گفتی دوستت دارم و قاعده ديگر شد.
او به عنوان يك همسر خانه را محل امني ساخته است که شاعر می تواند بگويد:
خانه اي آرام و اشتياق پر صداقت تو تا نخستين خواننده هر سرود تازه باشي.
( سرود آن کس . . . ، 467 )
اوست كه مانع از سكوت شاعر مي شود او را به گفتن و سرودن مي كشاند ، از اينكه رنج هاي اجتماع و دشواري هاي زندگي چشمه شعر را در قلب او بخشكاند جلوگيري كند او را به فردايي كه روز ديگر است اميدوار كند؛
در غروب نازا قلب من از تلقين تو بارور مي شود .( بهار دیگر ،225 )
جدول زير مقايسه اي است كه تفاوت دو ديدگاه را در آن مي توان ديد .
فهرست منابع و مآخذ
- آفاق غزل (سير انتقادي در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز)، داريوش صبور، پديده
ـ آينه بامداد، طنز و حماسه در آثار شاملو، جواد مجابي، فصل سبز 1380.
- احمد شاملو شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ، بهروز صاحب اختیاری ،
ـ ادوار شعر فارسي از مشروطيت تا سقوط سلطنت، محمدرضا شفيعي كدكني، سخن،چاپ اول، ويرايش دوم، 1380.
- انسان در شعر معاصر، محمد مختاري، چاپ دوم، توس، 1378.
ـ اوديسه بامداد، پرهام شهرجردي، كارون، 1381.
ـ تاريخ تحليلي شعر نو، شمس لنگرودي، محمدتقي جواهري گيلاني، نشر مركز، ج 3،1370.
- چشم مرکب ،( نو اندیشی از نگاه شعر معاصر ) ، محمد مختاری ،توس ،1378
- حافظ نامه ، بهاءالدین خرمشاهی ،انتشارات علمی – فرهنگی ،1378
ـ حالات عشق مجنون، جلال ستاري، توس، 1366.
- درقلمرو سعدي، علي دشتي، ويرايش دوم، وزارت فرهنگ و هنر. اداره كل نگارش، 1355.
- ديوان انوري، به اهتمام محمدتقي مدرس رضوي، جلد دوم، چاپ دوم، شركتانتشارات علمي و فرهنگي، 1364.
- ديوان حكيم فرخي سيستاني، به كوشش دكترمحمد دبيرسياقي، چاپ سوم، زوار،1363
ـ سعدي، ضياء موحد، ويرايش 2، طرح نو، 1373.
ـ سعدي در غزل، سعيد حمیديان، قطره، 1383
ـ سفر در مه، تقي پور نامداريان، زمستان، 1374.
ـ شاهد بازي در ادبيات فارسي، سيروس شميسا، فردوس، 1381.
- شعر زمان ما ( احمد شاملو ) ، محمد حقوقی ، چاپ دوم ، نگاه ، 1368
ـ شناختنامه احمدشاملو، جواد مجابي، قطره، 1377.
ـ طلا در مس، رضا براهني، زرياب، 1380.
ـ عشق در گذرگاههاي شب زده (نقدي بر عاشقانههاي معاصر)، مهري بهفر، هيرمند،1381.
فرهنگ واژه نمای غزلیات سعدی به انضمام فرهنگ بسامدی میهن دخت صدیقیان ،پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی 1378.
- فصل نامه تخصصي شعر گوهران، شماره نهم و دهم، پاييز و زمستان 84، ج 2، ويژهنامه احمدشاملو
ـ كليات سعدي، محمدعلي فروغي، چاپ چهارم، پيمان 1381.
- گونه های نو آوری در شعر معاصر ایران ،کاووس حسن لی ،ثالث ،1383
ـ مجموعه آثار، دفتريكم( شعرها )، احمدشاملو، چاپ ششم، نگاه، 1384.
ـ مدخلي بر تحول موضوعي غزل در ادب فارسي ـ سيدعليمحمد سجادي، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتي، 1380.
ـ مفلس کیمیافروش ( نقد و تحلیل شعر انوری ) ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، سخن ، 1372
ـ موسيقي شعر، محمدرضا شفيعي كدكني، چاپ دوم، آگاه، 1368.
- نافه (نامه ادبي، فرهنگي، هنري)، سال ششم، شماره 30 (مسلسل 72ـ71)فروردين و ارديبهشت 1385.
ـ نگاهي به شعر شاملو، محمود فلكي، مرواريد، 1380.
- نام همه شعر های تو ، ع.پاشایی ، ثالث ، 1382
ـ وسوسه عاشقي، محمد دهقاني، برنامه، 1377 .
ـ هفتاد سال عاشقانه (70/1ـ1300)، محمدمختاري، تيراژه، 1378.