کلودنگ ادبی

آموزش زبان و ادبیات فارسی

سربرگ سوالات جهت شرکت در مسابقه ی طرح سوال استاندارد

بسمه تعالی

امتحان  

پایه :

شعبه :

رشته :

تاریخ برگزاری:

نام :                          نام خانوادگی:

نام پدر:                     شماره دانش آموزی:

ااداره آموزش و پرورش.... 

ساعت شروع:

سال تحصیلی

وقت جلسه:  

ردیف

                                    شرح سؤالات

بارم

 

 

 

لطفا به این سئوالات پاسخ دهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمره با عدد:                                                  نمره ی مصحّح:                                                   نام و نام خانوادگی دبیر:

نمره با حروف:                                                امضا مصحّح :                                                                       امضاء دبیر:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 10:49  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

بعضي از مشاهير ادبي هرمزگان در قرن 12و 13

بعضي از مشاهير ادبي هرمزگان  در قرن 12و 13

عبدالله منصف علیایی

عبدالله منصف علیایی پدر حسینعلی قضائی- مرثیه سرای معروف جنوب-  در میناب پا به عرصه‌ی گیتی نهاد، وی از شاعران نام آور و مرثیه سرای قرن یازدهم و دوازدهم میناب است که اشعار مراثی اودر لطافت و اشتمال بر معانی دل انگیز و فصاحت و حسن تأثیر و حزن و اندوه معروفست و به علت ساده و روان بودن با احساسات مذهبی عامه‌ی مردم بسیار نزدیک است، منصف چون دل بسته‌ی اهل بیت بوده در دوران خود فردی معتمد و قابل احترام بوده به طوری که مردم به دلیل انصافش در داوری و حل مسائل او را باور داشتند از این رو تخلص منصف برازنده‌ی اوست، از اوضاع و احوال زندگی منصف اطلاعات  زیادی در دست نداریم؛ البته شرح زندگانیش افسانه آمیز و همراه با خیالات داستان سازان است. بنا به گفته‌ی راویان: عبدالله منصف در ایام جوانی با حاجیه آمنه ازدواج می‌کند و حاصل آن یک پسر به نام حسینعلی قضائی است.

آنچه از شواهد پیداست این که منصف با قرآن انس والفت خوبی داشته است، از این رو در تربیت فرزند خود- حسینعلی- و آموختن قرآن ویاد دادن رموز سرودن اشعار مذهبی به او نقش به سزایی داشته، هرچند بعدها فرزند در مرثیه سرایی پیشرف بیشتری می‌کند.

حسین مسیحا

ملاحسین مسیحا، یکی از تواناترین شاعران مرثیه سرای مینابی است که کمی قبل از آنکه قضایی شاعر مشهور این شهر چشم به جهان بگشاید؛ در روستای تالار پا به عرصه‌ی وجود نهاد، او پس از آموختن سواد خواندن و نوشتن و آشنایی نسبی با آرایه‌های ادبی و دیوان حافظ به سرودن شعر روی آورد، تخلص شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده مسیحا می‌باشد که چون نفس مسیحاییش او را جاودان ساخته است و معاصرانش نیز او را با همین عنوان(مسیحا) یاد کرده‌اند، به خصوص شاعر هم روزگار او حسینعلی قضائی که در مقدمه نسخه خطی خود از او یاد می‌کند و نقدی مختصر نیز بر اشعارش می‌آورد؛ مسیحا از شاعران اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم است، هر چند از آغاز زندگی او اطلاعی در دست نیست، لیکن این نکته تقریباً مسلم است که وی تحصیلات ادبی و شعری داشته است.

از ویژگی‌های ممتاز اشعار مسیحا وجود مضامین متفاوت است؛ آگاهی او به رموز، دقایق و رقایق  شعری، درک وزن و قالب، استفاده از، استعارات، کنایه‌ها، تلمیحات به جا و متناسب، بر جذابیت شعر او افزوده است، شعر مسیحا بسیار روان و زیبا می‌باشد و سوز و گرمی خاصی در اشعارش نهفته است و همین نکته سبب تأثیرگذاری شعرش در خواننده و هر شنونده‌ی دل سوخته‌ی می‌شود.

مسیحا از اکابر فصحای هرمزگان و از شاعرانی است که به سبک دلپسند و کلام بلیغ و مؤثرخود مشهورند؛ وی در مرثیه سرایی شاعری توانا، نیکوسخن، زبردست وماهر است، قدرت او در ایراد معانی دقیق و آوردن خیالات باریک و وصف تصویر دقیق صحنه‌های عاشورا و رویدادهای آن هویداست، مسیحا عاشق سوخته یست که نوحه‌هایش، سوز درون، شوق باطن و کمال نفس او را حکایت می‌کند؛ تمامی اشعارش ساده، استوار و استادانه و در رثای سالار شهیدان و خاندان و یاران پاک و مطهرش می‌باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:43  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

مقایسه ی ایلیا د و شاهنامه

مقایسه ی ایلیا د و شاهنامه ،  مریم بهمنی چاهستانی ، دانشجوي كارشناسي ارشد ، عضو گروه آموزشي زبان و ادبيات فارسي اداره كل آموزش و پرورش استان هرمزگان .

چکیده  : دو اثر حماسی جاودان بشری ، ایلیاد سروده ی هومر و شاهنامه اثر فردوسی همواره مورد توجه جهانیان بوده است. بررسی وجه اشتراك و افتراق این دو اثر، روانکاوی شخصیت پهلوان ها و نیز پرداختن  به بن مایه ی داستان های ایلیاد و شاهنامه و نگاه به ساختار زمینی و ماورایی  وانسانی وفرا انسانی این دو اثر، اساس مقاله را تشکیل می دهد.

كليد واژه :   شاهنامه  ،فردوسی ، ایلیاد  ، هومر ، اسطوره  ، رستم و آشیل .

مقدمه : شاهنامه فردوسی بزرگترین منظومه ی حماسی ایران است که همواره مورد توجه خاص وعام  در داخل و خارج از کشور قرار گرفته . ايلياد  هومر نيز از جمله عالی ترین آثار زبان یونانی است  و در كل اين دو اثر در نوع خود،با شکوه ترین آثار جهانند. در این نوشته سعی شده است بین این «شاهنامه و ایلیاد» مقایسه ای صورت گیرد.  نگارنده امیدوار است به گونه ای عمل کرده باشد که کاستی ها را بر او ببخشایند. هرچند بعلت كمبود فضا مجبور گشتم تمام شواهد شعري را حذف نماييم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:38  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

بشنو از ني (راز درون عارف عاشق )

بشنو از ني (راز درون عارف عاشق )

سهراب سعيدي  ، كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي

       چكيده :  ني نامه در كمال سادگي و زيبايي ، متعالي ترين شعر فلسفي در طول تاريخ به شمار مي آيد ، مولانا با بيان  ني نامه در آغاز  كار مثنوي درد جدايي و سفر روح از اصل خويش را محور تفكرات خود قرار داده است .آغاز  مثنوي با تمثيل ني  كه تحمديه  و يادكردي عاشقانه از خداست  شروع مي شود؛اين يادكرد چنان زيبا ، شاعرانه و سرشار از ذوق و حال است كه مي توان اين هجده بيت ني نامه را تفسيري از هر شش دفتر مثنوي دانست . به نظردكتر عبدالحسين زرين كوب ، مؤلف كتاب ارجمند سر ني ،« ني نامه خود هسته ي اصلي مضمون تمام شش دفتر مثنوي را در بر دارد و تمام اين شش دفتر  تفسير گونه يي بر همان ابيات است و طويل  همين ني نامه است . كه با رشته يي نامريي تمام دفاتر شش گانه ،با همين ني نامه پيوند پيدا مي كند. » از آنجا كه  اولين درس زبان و ادبيات فارسي دوره ي پيش دانشگاهي اختصاص به ني نامه دارد ، در اين فرصت به تحليل ني و ني نامه پرداخته مي شود .

       كليد واژه : ني نامه ، ني ،  مولانا ،  مثنوي

       مقدمه :   مولانا جلال الدين محمد بلخي ، معروف به مولوي (672-604) بزرگترين عارف ايراني همه ي قرون و اعصار است  ، جلال الدين بر طبق آنچه بعدها از زبان مريدان پدرش نقل مي شد ، از جانب مادر به اهل  بيت پيغمبر نسب مي رسانيد. او در كودكي به همراه خانواده اش به آسياي صغير مهاجرت كرده و براي درك محضر علما و اهل دل به مسافرت هايي  پرداخت است و پس از چندي اقامت در شام به مقر خاندان خويش قونيه باز آمده است . پس از فوت پدرش بهاء الدين ولد در سال 628 به جاي پدر بر مسند فتوا ، ارشاد و تدريس نشسته و ارشاد مريدان را عهده دار شده ، در سال 628  نيز با شمس الدين محمد تبريزي ملاقات كرده كه اين ملاقات تأثير به سزايي در روح و سلوك مولانا گذاشته است و سبب شده مولوي به سرودن شعر رو آورد . آنطور كه نوشته اند:  «مولانا جلال الدين از خود ثروتي نداشت و مقرري او در قبال تدريس روزي نيم دينار بود ، هنگام مرگ پنجاه و دودينار هم قرض داشت كه طلبكار او را بخشيده .» ( برشان ، 1386: 14) .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:36  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

مروري بر داستان گل دسته ها و فلک

مروري بر داستان گل دسته ها و فلک 

علی شیخ آبادی ،دبیر ادبيات ،  دبیرستان های میناب

چکیده :

داستان گل دسته ها و فلک اثر جلال آل احمد  از جمله داستان های کوتاه  اوست که بسیار خواندنی و جذاب است ؛ در این مجال كوشش مي شود  ، داستان از لحاظ زمینه های داستانی و نمادها بررسی و تحليل شود .

کلید واژه : گل دسته ، زاویه دید ، پی رنگ ، نماد

مقدمه       

جلال آل احمد از جمله موفق ترین نویسندگان روزگار ماست ،که علاوه بر نوشتن داستان های بلند ، مثل مدیر مدرسه ، نون و القلم و نفرین زمین ، داستان های کوتاه جذاب و خواندنی ديگري نیزخلق کرده است . یکی از این داستان ها «گلدسته ها و فلک »نام دارد که در شرح رخداد ها و توصیف ها شباهت بسیار زیادی به دیگر داستان های او دارد .

موضوع داستان

«هر داستان کوتاهی یک شخصیت اصلی دارد و یک حرکت داستانی . و این  تعریف در مورد بسیاری از داستان های کوتاه صادق است .»(دادور ،1382 : 34) شخصیت اصلی این داستان راوی است وموضوع داستان ، بالا رفتن از گل دسته های مسجد است ، که سرانجام علیرغم تمام مشکلاتی که وجود دارد به همراه دوست خود اصغر ریزه موفق به این کار می شوند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:34  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

نامدش كشتن چراغ دريغ ( تأملي بر مصراعي از هفت پيكر نظامي )

نامدش كشتن چراغ دريغ  ( تأملي بر مصراعي از هفت پيكر نظامي )

سلمان ذاكري ، دبير ادبيات ، دبيرستان هاي شهرستان ميناب

1-    مقدمه

در ادبيات فارسي سال اول دبيرستان در داستان خير و شر از هفت پيكر نظامي ، بيتي داريم كه  چنين است :

در چراغ دو چشم او زد تيغ     نامدش كشتن چراغ دريغ

پر واضح است كه در  مصراع دوم منظور  از « چراغ »  چشم خير است كه از نظر درخشندگي به چراغ مانند شده است .  اما چرا گفته شده است كشتن چراغ . مگر چراغ كشته مي شود يا خاموش .

اصولا در ادبيات عاميانه و حتي در ادبيات فارسي معيار ، اشيايي همچون چراغ ، شمع ، آتش و يا هر چيزي كه نور توليد مي كند ، موجودي زنده و ذي شعور تلقي شده اند و براي آنان از الفاظي كه خاص انسان و موجودات زنده است چون « كشتن » و « مردن » استفاده مي شود .1

به حقيقت چراغ را بكشيد       اگر از حد برون شود روغن ( مسعود سعد ، لغت نامه دهخدا ، ص 16181)

به بالين شه آمد تيغ در مشت      جگر گاهش دريد و شمع  را كشت ( نظامي ، همان )

پاكا خداوندي كه سازگاري داد ميان برف و آتش كه نه آتش برف را بگدازد نه برف آتش را بكشد.

( قصص الانبياء ص5 به نقل از لغت نامه دهخدا ، ص 1618)

و آن روز كه ولادت پغمبر عليه السلام بود آتش همه آتشكده ها بمرد ( فارسنامه ابن بلخي ص96 ، همان ، ص 18232).

چون كوزه بياورد چراغ مرده بود قصد كرد تا در تاركي آب باز خورد ( تذكره الاولياء ، همان ) .

سينه گو شعله ي آتشكده ي فارس بكش     ديده  گو آب  رخ دجله ي بغداد ببر ( حافظ ،همان ، ص 16181)

بي دوست حرام است جهان ديدن مشتاق     قنديل بكش تا بنشينيم به ظلامي ( سعدي ، همان )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:30  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

باز تاب مسا ئل اجتماعی در ضرب المثل های مردم هرمزگا ن

باز تاب مسا ئل اجتماعی در ضرب المثل های مردم هرمزگا ن

سهراب سعیدی ( سرپرست دانشگاه پیام نور سیریک  هرمزگان)

چکیده : ضرب المثل های هر ملت نشان دهنده ی افکار و روحیات آن ملت و در واقع مبین حالات و ویژگی های خلقی درونی شان است ، تا جایی که محققان از این رهگذر می توانند به ویژگی های روحی و اخلاقی یک جامعه پی ببرند . ضرب المثل ها اگرچه جملاتی کوتاه هستند اما با مضامین پرمغز ، بلند و عمیق هستند که اغلب سینه به سینه نقل شده و از گذشته تا به امروز رسیده اند ، اثری که یک ضرب المثل دارد شاید ساعت ها سخن گفتن و نوشتن نداشته باشد .

کلید واژه : میناب ، ضرب المثل ،فرهنگ مردم ، اجتماع

مقدمه :   در همه ی زبان ها ، مجموعه سخنان کوتاه و حکمت آمیزی هست که آنها را ضرب المثل می گویند ، این ضرب المثل ها بیشتر حاصل تجربیات اعصار و قرون متوالی یک قوم  و یا الهامات و اشراقات شاعران بزرگ آنهاست . که غالبا در قالب شعر و یا نثر در آن قوم متبلور شده است . این مقاله  به بررسی مختصر بازتاب مسائل اجتماعی در ضرب المثل های  مردم  هرمزگان ( میناب ) می پردازد و از این رهگذر خصایص فرهنگی ، سیر تفکر و اندیشه و تحول زندگی مردم این استان هرمزگان را از گذشته های  دور تا امروز  دنبال می کند . به این منظور  ابتدا  تعریفی از ضرب المثل می آوریم و بعد دو تمثیل و سپس چند ضرب المثل را ذیل عنوان بندی موضوعی مرور می کنیم .

تعریف ارسال المثل :  مثل عبارت از یک مفهوم اخلاقی ست که در لفافه ی یک داستان توصیف شود . و امثال وحکم ، عصاره ی فرهنگ ملی و سرآمد حکمت باستانی است که در عبارتی موجز و به تعبیر حافظ « به لفظ اندک و معنی بسیار » آداب ، منش و فطرت یک ملت را نشان می دهد .ضرب المثل ها ، از دل جامعه برخاسته و لاجرم در دل گویشوران می نشیند . به همین دلیل ، یکی از آرایه های معنوی در ادب پارسی « ارسال المثل » یا « استعاره های تمثیلی » است و آن توسل شاعر یا نویسنده به امثال سائره یا کلمات قصاری ست که به سبب روانی الفاظ و روشنی مفاهیم و معانی ، در ذهن  مخاطبان خوش نشسته باشند و در گفتمان های گفتاری و نوشتاری به کار روند .

ـ یزد دورن ول گز دو نین  yazd duren vaLqaz dur nin   

معنی :  شهر یزد دور است  ولی درخت گز که دور نیست .

             گفته اند که در دوران گذشته شخصی در بین روستائیان لاف می زد که  پدرم به شهر  یزد سفر کرده  و در آنجا از روی صد درخت گز پریده است . حاضران گفتند برو پدرت را بیاور تا همان  کار را در اینجا انجام بدهد ؛ چرا که اگر شهر یزد دور است اما درخت گز که در دسترس  است .

این ضرب المثل در مقام پاسخ به افراد لاف زن و یاوه گو کاربرد دارد .

ـ اگه نمکه انگشتی بسه     ?aqa nemeka ?anqoŠti basa

معنی :  اگر نمک بود همان مقدار کمی که خوردم  کافی بود .

          گفته اند که شبی دزدی به  خانه ای  رفت و وسایل خانه را جمع کرد اما هنگامی  که قصد  رفتن کرد چشمش به گرد سفیدی افتاد ، نزدیک شد  و قدری چشید  تا بداند  چیست ، و چون دانست که نمک است هرچه را برداشته بود به جای خود برگرداند و گفت :  من نمک صاحب خانه را خورده ام  و نمک خورده او شده ام  ، پس جایز نیست  که چیزی از خانه او بدزدم .

جایگاه زن در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * زنی خوبن که نون اکنت   /  آتش تو کودن  بون اکنت

zani  xoben ke non  ?akont âtŠ tu kudon bon ?akont

معنی : زنی خوب است که خودش در آتشدان ، آتش را روشن می کند  و نان می پزد .

مفهوم عامیانه : زن خانه دار خوب است .

ـ *  زن بیوه بکن که مال داره /   شب و نیمه شبی چنگال داره

zane bive bokon ke mâl dârad Šab o nime Šabi  canqal dârad

معنی : با زن بیوه ازدواج کن که مال و دارایی دارد  و در خانه اش همیشه ، چنگال (نوعی شیرینی ) هست .

مفهوم عامیانه : زن بیوه مال و تجربه دارد .

ـ  * دلم خوشن که زن بگم   / پاپتی دنبال سغم

delom xaŠen ke zane baqom pâpati donbale sayom

معنی :  به آن دل خوش کرده ام  که همسر ارباب  و شخص ثروتمندی هستم  ، اما با پای برهنه به دنبال سگ ها می دوم .

مفهوم عامیانه :  کسی را می گوید که در تصور دیگران خوشبخت است اما زندگی نابسامانی دارد .

جایگاه مرد  در ضرب المثل های  هرمزگان

ـ * مرد مگه خودی تجک ببوت mard maqa x odi teck babut   

معنی : انسان مگر خودش از کارش شرمنده باشد و پشیمان شود که با حرف و نصیحت خوب نمی شود .

مفهوم عامیانه :  کسی که خودش جوهره ی خوب شدن را نداشته باشد واز کارهای خود که برخلاف اجتماع و عرف است دست بر نمی دارد .

ـ *  مرد دو زنی شو تو مسجد اخووت . marde do zani Šeuve tu mascd ?axuvet

معنی : مردهایی که دو زن دارند ، شب ها در مسجد می خوابند .

مفهوم عامیانه : مردهایی که دو زن دارند همیشه سرگردانند .

ـ * مرد کور ا  خدا  دو چهم بشتری ناوا marde kur?a xodâ do cehm beŠteri nâvât 

معنی : انسانی که کور باشد از خداوند  دو چشم بیشتر نمی خواهد .

مفهوم عامیانه : انسان اگر قانع باشد  به اندازه ی نیاز  و احتیاج خود مسائل را طلب می کند .

ـ * مرد فخیر  ا  رو اشتر  سغی  اگنت . marde faxir ?e ru ?Štur sayi ?qent

معنی : مرد فقیر ، روی شتر هم که بنشیند ، سگ  او را گاز می گیرد .

مفهوم عامیانه : مرد فقیر بدشانس است .

جایگاه عروس در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * گووه که ممی تعریفی بکنت  لایق دم بشکیشن

 quvoh ke momi tarifi bokont layeke dam       boŠki Šen

        معنی : دختری (عروس)  که مادرش از او تعریف و تمجید  کند ، لایق منزل پدرش است .

مفهوم عامیانه : با عروسی که مادرش از او تعریف می کند نباید  ازدواج کرد .

ـ * گووه ما خودی کورن بهنیشن  که خز لغتی زدی .

 

معنی : عروس ما خودش از اول کور بود  ولی بهانه آورده اند که لگد خر  چشم او را کور کرده است .

مفهوم عامیانه : دنبال بهانه جویی هستند و بیخود  گناه خود را گردن  دیگران می اندازند .

 ـ * هنو پی دومار خبری نین /  پی گووه  هویج اکوتید نن

معنی :  هنوز  در منزل داماد خبری نیست در منزل عروس هویج می کوبند .

مفهوم عامیانه : فامیل های عروس عجول  و دست پاچه هستند و کمی هم طمع کار .

 جایگاه  پسر و دختر در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * هر جا که  دحتن ،  خونه ی ممی سوحتن

معنی : هرجایی که دختر است  خانه ی مادرش سوخته است .

مفهوم عامیانه : شوهر دادن  دخترها  کار سختی است .

ـ *  دحتی  که جونن  ا  براری  پیدان  .

معنی  : دختری که زیباست از برادرش معلوم می شود .

مفهوم عامیانه : در قدیم به علت اینکه  در میناب ، دیدن  دختر برای اتخاب همسر به همسری آسان نبوده ، گاه با دیدن برادرش  پی به زیبایی خواهرش می بردند .

ـ * اسب جون ا طویله  رد نابوت و دخت جون ا قبیله

معنی : اسب خوب را کسی نمی فروشد و دختر زیبا نیز در قبیله و فامیل خودشان خواهان دارد .

مفهوم عامیانه : اسب خوب و دختر زیبا ، خواهندگان زیادی دارد .

ـ * چوکن نه گازین ، ممون  نه خونه ی قاضین .

معنی : پسر بچه ها در حال بازی کردن  هستند  ولی  مادرهایشان در خانه ی قاضی .

مفهوم عامیانه : مادران  از نادانی  و بی توجهی پسران سوء استفاده می کنند .

ـ * چوک مدی یکی  ات دی همت دی

معنی : پسرهای محمد  را اگر یکی دیدی ، حساب کن همه ی آنها را دیده ای  .

مفهوم عامیانه : شباهت چیزی را می رساند .

جایگاه اصل و نسب در ضرب المثل های  هرمزگان

ـ * اگر اطلسی کنی ، کانی بپوشی که دخت گرگا فروشی .

معنی : اگر پیراهن اطلس و گرانبهایی بپوشی باز هم تو  دختر سبزی فروش هستی .

مفهوم عامیانه : اصل و نسب انسان به  خود او  وابسته است نه به لباسش .

برابر فارسی : اگر اطلس کنی کمخا بپوشی     همان سبد به سر ، سبزی فروشی

نظیر : اگر زری بپوشی ، اگر کمخا بپوشی ، همان کنگر فروشی

اشاره به عدم نجابت و اصالت خانوادگی دارد ، که با لباس و تغییر وضع ظاهری ترمیم نمی شود و مثال عربی است که : لا اصل له و لافصل « نه اصل و حسب و نسب درستی دارد  و نه زبان گویا و برنده »

ـ * اگه  کورن  که دحت ریسن

معنی : اگر نابیناست  ولی  دختر  آقا زاده است .

مفهوم عامیانه : دارای اصل و نسب است .

جایگاه کار کردن  در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * بکن کار و مشو  محتاج خویشان    /  که  مردن به بود از طعن ایشان

معنی : برو کار کن  تا محتاج خویشاوندان نشوی ،  چراکه مردن بهتر از محتاج آنها بودن است .

مفهوم عامیانه : کار کردن بسیار خوب است .

ـ * وقت گرده چهمون کچلو پرده درده /  وقت کار و بارن  کچلو سر کنارن

معنی : تا نان وجود دارد ، چشمان  کچل دوخته به نان است  ولی  وقت کار که می رسد  کچل را نمی بینی .

مفهوم عامیانه : کچل فرد تن پرور و آسایش طلبی است  و اصلا کار نمی کند .

نمونه ای از ضرب المثل های رایج در هرمزگان

ـ * ا  دست  لولی  کس خرده  آهن ناچینت

معنی : از دست لولی  کسی خرده آهن جمع نمی کند .

مفهوم عامیانه :  از دست  فرد خسیس چیزی گیر آدم نمی آید .

ـ * تا باغ ثمری هه باغپون  دوری ا چرخت .

معنی : تا هنگامی که باغ میوه دارد باغبان  دورش می چرخد .

مفهوم عامیانه :  تا وقتی که  سود و منفعتی از جانب  تو به من می رسد  من دوست تو هستم .

ـ * ا نخورده  و نبرده  بگری   درد  گرده  .

معنی : هنوز چیزی نخورده  و لی کلیه  درد گرفته است  .

مفهوم عامیانه : هنوز کاری انجام نداده  ولی با مشکلات  زیادی روبرو شده است .

ـ * خار خوبن سر مغ خودی تیز ببوت .

معنی : چه خوب است که تیغ نخل به خودی  خود تیز باشد .

مفهوم عامیانه :  انسان باید  ذاتا جوهره ی چیزی را داشته باشد .

ـ * فلانی باری  بار  باغدارن

معنی : فلانی زحمتش به دوش دیگران است .

مفهوم عامیانه : فلانی همه ی کارهایش به عهده ی دیگران است و از  سختی آن خبر ندارد .

ـ * فلانی مثل  دار رکی پوشن

معنی : فلانی مانند چوب لباس ، رنگارنگ است .

مفهوم عامیانه : فلانی  خیلی  به سر وضع ظاهری اش می رسد و ادعای کلاس  دارد .

ـ * سغ کن سغ مم دادی

معنی : سگ کیه  ، سگ  مادر داد محمد

مفهوم عامیانه : کنایه از انسان بی قدر و منزلت است .

نتیجه گیری :

        هر مثلی را حکمتی است ودر آن منطقی نهفته است ، مثل ها به مثابه گنجینه هایی گرانبها و ارزشمند هستند که از نیاکان  باقی مانده است. ، مطالعه ضرب المثل ها به ما نشان می دهد که نیکان ما چگونه می اندیشیدند  و در خصوص رویدادهای مختلف چگونه فکر می کردند . ارزش های مثبت و منفی آن ها چگونه بوده وباورهای آنان نسبت به جامعه چگونه بوده است ؛ و مروری بر ادبیات شفاهی ما بویژه در حوزه ضرب المثل ها نشان می دهد که نیاکان ما نیز نسبت به این مقوله بسیار مهم ، صریح و ظریف عمل کرده اند ، و ضرب المثل های متنوع و زیبایی که هر کدام از آن ها دنیایی از تجربه را در دل خود پنهان داشته اند را به طور بسیار ماهرانه به نسل های بعد منتقل کرده اند.

منابع و مآخذ :

ـ امثال و حکم دهخدا ،

ـ  فرهنگ مردم میناب ؛ سهراب سعیدی ، تهران ، ائلشن ، 1386

ـ فنون بلاغت و صناعات ادبی ، جلال همایی ، تهران ، علمی ، 1342

ـ  ماهنامه حافظ ،ارسال و مثل در شعر و ادب فارسی، مقاله پرفسور سید حسن امین، شماره 66، ص 32 ، 1388

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:22  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

باز تاب مسا ئل اجتماعی در ضرب المثل های مردم هرمزگا ن

باز تاب مسا ئل اجتماعی در ضرب المثل های مردم هرمزگا ن

سهراب سعیدی ( سرپرست دانشگاه پیام نور سیریک  هرمزگان)

چکیده : ضرب المثل های هر ملت نشان دهنده ی افکار و روحیات آن ملت و در واقع مبین حالات و ویژگی های خلقی درونی شان است ، تا جایی که محققان از این رهگذر می توانند به ویژگی های روحی و اخلاقی یک جامعه پی ببرند . ضرب المثل ها اگرچه جملاتی کوتاه هستند اما با مضامین پرمغز ، بلند و عمیق هستند که اغلب سینه به سینه نقل شده و از گذشته تا به امروز رسیده اند ، اثری که یک ضرب المثل دارد شاید ساعت ها سخن گفتن و نوشتن نداشته باشد .

کلید واژه : میناب ، ضرب المثل ،فرهنگ مردم ، اجتماع

مقدمه :   در همه ی زبان ها ، مجموعه سخنان کوتاه و حکمت آمیزی هست که آنها را ضرب المثل می گویند ، این ضرب المثل ها بیشتر حاصل تجربیات اعصار و قرون متوالی یک قوم  و یا الهامات و اشراقات شاعران بزرگ آنهاست . که غالبا در قالب شعر و یا نثر در آن قوم متبلور شده است . این مقاله  به بررسی مختصر بازتاب مسائل اجتماعی در ضرب المثل های  مردم  هرمزگان ( میناب ) می پردازد و از این رهگذر خصایص فرهنگی ، سیر تفکر و اندیشه و تحول زندگی مردم این استان هرمزگان را از گذشته های  دور تا امروز  دنبال می کند . به این منظور  ابتدا  تعریفی از ضرب المثل می آوریم و بعد دو تمثیل و سپس چند ضرب المثل را ذیل عنوان بندی موضوعی مرور می کنیم .

تعریف ارسال المثل :  مثل عبارت از یک مفهوم اخلاقی ست که در لفافه ی یک داستان توصیف شود . و امثال وحکم ، عصاره ی فرهنگ ملی و سرآمد حکمت باستانی است که در عبارتی موجز و به تعبیر حافظ « به لفظ اندک و معنی بسیار » آداب ، منش و فطرت یک ملت را نشان می دهد .ضرب المثل ها ، از دل جامعه برخاسته و لاجرم در دل گویشوران می نشیند . به همین دلیل ، یکی از آرایه های معنوی در ادب پارسی « ارسال المثل » یا « استعاره های تمثیلی » است و آن توسل شاعر یا نویسنده به امثال سائره یا کلمات قصاری ست که به سبب روانی الفاظ و روشنی مفاهیم و معانی ، در ذهن  مخاطبان خوش نشسته باشند و در گفتمان های گفتاری و نوشتاری به کار روند .

ـ یزد دورن ول گز دو نین  yazd duren vaLqaz dur nin   

معنی :  شهر یزد دور است  ولی درخت گز که دور نیست .

             گفته اند که در دوران گذشته شخصی در بین روستائیان لاف می زد که  پدرم به شهر  یزد سفر کرده  و در آنجا از روی صد درخت گز پریده است . حاضران گفتند برو پدرت را بیاور تا همان  کار را در اینجا انجام بدهد ؛ چرا که اگر شهر یزد دور است اما درخت گز که در دسترس  است .

این ضرب المثل در مقام پاسخ به افراد لاف زن و یاوه گو کاربرد دارد .

ـ اگه نمکه انگشتی بسه     ?aqa nemeka ?anqoŠti basa

معنی :  اگر نمک بود همان مقدار کمی که خوردم  کافی بود .

          گفته اند که شبی دزدی به  خانه ای  رفت و وسایل خانه را جمع کرد اما هنگامی  که قصد  رفتن کرد چشمش به گرد سفیدی افتاد ، نزدیک شد  و قدری چشید  تا بداند  چیست ، و چون دانست که نمک است هرچه را برداشته بود به جای خود برگرداند و گفت :  من نمک صاحب خانه را خورده ام  و نمک خورده او شده ام  ، پس جایز نیست  که چیزی از خانه او بدزدم .

جایگاه زن در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * زنی خوبن که نون اکنت   /  آتش تو کودن  بون اکنت

zani  xoben ke non  ?akont âtŠ tu kudon bon ?akont

معنی : زنی خوب است که خودش در آتشدان ، آتش را روشن می کند  و نان می پزد .

مفهوم عامیانه : زن خانه دار خوب است .

ـ *  زن بیوه بکن که مال داره /   شب و نیمه شبی چنگال داره

zane bive bokon ke mâl dârad Šab o nime Šabi  canqal dârad

معنی : با زن بیوه ازدواج کن که مال و دارایی دارد  و در خانه اش همیشه ، چنگال (نوعی شیرینی ) هست .

مفهوم عامیانه : زن بیوه مال و تجربه دارد .

ـ  * دلم خوشن که زن بگم   / پاپتی دنبال سغم

delom xaŠen ke zane baqom pâpati donbale sayom

معنی :  به آن دل خوش کرده ام  که همسر ارباب  و شخص ثروتمندی هستم  ، اما با پای برهنه به دنبال سگ ها می دوم .

مفهوم عامیانه :  کسی را می گوید که در تصور دیگران خوشبخت است اما زندگی نابسامانی دارد .

جایگاه مرد  در ضرب المثل های  هرمزگان

ـ * مرد مگه خودی تجک ببوت mard maqa x odi teck babut   

معنی : انسان مگر خودش از کارش شرمنده باشد و پشیمان شود که با حرف و نصیحت خوب نمی شود .

مفهوم عامیانه :  کسی که خودش جوهره ی خوب شدن را نداشته باشد واز کارهای خود که برخلاف اجتماع و عرف است دست بر نمی دارد .

ـ *  مرد دو زنی شو تو مسجد اخووت . marde do zani Šeuve tu mascd ?axuvet

معنی : مردهایی که دو زن دارند ، شب ها در مسجد می خوابند .

مفهوم عامیانه : مردهایی که دو زن دارند همیشه سرگردانند .

ـ * مرد کور ا  خدا  دو چهم بشتری ناوا marde kur?a xodâ do cehm beŠteri nâvât 

معنی : انسانی که کور باشد از خداوند  دو چشم بیشتر نمی خواهد .

مفهوم عامیانه : انسان اگر قانع باشد  به اندازه ی نیاز  و احتیاج خود مسائل را طلب می کند .

ـ * مرد فخیر  ا  رو اشتر  سغی  اگنت . marde faxir ?e ru ?Štur sayi ?qent

معنی : مرد فقیر ، روی شتر هم که بنشیند ، سگ  او را گاز می گیرد .

مفهوم عامیانه : مرد فقیر بدشانس است .

جایگاه عروس در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * گووه که ممی تعریفی بکنت  لایق دم بشکیشن

 quvoh ke momi tarifi bokont layeke dam       boŠki Šen

        معنی : دختری (عروس)  که مادرش از او تعریف و تمجید  کند ، لایق منزل پدرش است .

مفهوم عامیانه : با عروسی که مادرش از او تعریف می کند نباید  ازدواج کرد .

ـ * گووه ما خودی کورن بهنیشن  که خز لغتی زدی .

 

معنی : عروس ما خودش از اول کور بود  ولی بهانه آورده اند که لگد خر  چشم او را کور کرده است .

مفهوم عامیانه : دنبال بهانه جویی هستند و بیخود  گناه خود را گردن  دیگران می اندازند .

 ـ * هنو پی دومار خبری نین /  پی گووه  هویج اکوتید نن

معنی :  هنوز  در منزل داماد خبری نیست در منزل عروس هویج می کوبند .

مفهوم عامیانه : فامیل های عروس عجول  و دست پاچه هستند و کمی هم طمع کار .

 جایگاه  پسر و دختر در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * هر جا که  دحتن ،  خونه ی ممی سوحتن

معنی : هرجایی که دختر است  خانه ی مادرش سوخته است .

مفهوم عامیانه : شوهر دادن  دخترها  کار سختی است .

ـ *  دحتی  که جونن  ا  براری  پیدان  .

معنی  : دختری که زیباست از برادرش معلوم می شود .

مفهوم عامیانه : در قدیم به علت اینکه  در میناب ، دیدن  دختر برای اتخاب همسر به همسری آسان نبوده ، گاه با دیدن برادرش  پی به زیبایی خواهرش می بردند .

ـ * اسب جون ا طویله  رد نابوت و دخت جون ا قبیله

معنی : اسب خوب را کسی نمی فروشد و دختر زیبا نیز در قبیله و فامیل خودشان خواهان دارد .

مفهوم عامیانه : اسب خوب و دختر زیبا ، خواهندگان زیادی دارد .

ـ * چوکن نه گازین ، ممون  نه خونه ی قاضین .

معنی : پسر بچه ها در حال بازی کردن  هستند  ولی  مادرهایشان در خانه ی قاضی .

مفهوم عامیانه : مادران  از نادانی  و بی توجهی پسران سوء استفاده می کنند .

ـ * چوک مدی یکی  ات دی همت دی

معنی : پسرهای محمد  را اگر یکی دیدی ، حساب کن همه ی آنها را دیده ای  .

مفهوم عامیانه : شباهت چیزی را می رساند .

جایگاه اصل و نسب در ضرب المثل های  هرمزگان

ـ * اگر اطلسی کنی ، کانی بپوشی که دخت گرگا فروشی .

معنی : اگر پیراهن اطلس و گرانبهایی بپوشی باز هم تو  دختر سبزی فروش هستی .

مفهوم عامیانه : اصل و نسب انسان به  خود او  وابسته است نه به لباسش .

برابر فارسی : اگر اطلس کنی کمخا بپوشی     همان سبد به سر ، سبزی فروشی

نظیر : اگر زری بپوشی ، اگر کمخا بپوشی ، همان کنگر فروشی

اشاره به عدم نجابت و اصالت خانوادگی دارد ، که با لباس و تغییر وضع ظاهری ترمیم نمی شود و مثال عربی است که : لا اصل له و لافصل « نه اصل و حسب و نسب درستی دارد  و نه زبان گویا و برنده »

ـ * اگه  کورن  که دحت ریسن

معنی : اگر نابیناست  ولی  دختر  آقا زاده است .

مفهوم عامیانه : دارای اصل و نسب است .

جایگاه کار کردن  در ضرب المثل های هرمزگان

ـ * بکن کار و مشو  محتاج خویشان    /  که  مردن به بود از طعن ایشان

معنی : برو کار کن  تا محتاج خویشاوندان نشوی ،  چراکه مردن بهتر از محتاج آنها بودن است .

مفهوم عامیانه : کار کردن بسیار خوب است .

ـ * وقت گرده چهمون کچلو پرده درده /  وقت کار و بارن  کچلو سر کنارن

معنی : تا نان وجود دارد ، چشمان  کچل دوخته به نان است  ولی  وقت کار که می رسد  کچل را نمی بینی .

مفهوم عامیانه : کچل فرد تن پرور و آسایش طلبی است  و اصلا کار نمی کند .

نمونه ای از ضرب المثل های رایج در هرمزگان

ـ * ا  دست  لولی  کس خرده  آهن ناچینت

معنی : از دست لولی  کسی خرده آهن جمع نمی کند .

مفهوم عامیانه :  از دست  فرد خسیس چیزی گیر آدم نمی آید .

ـ * تا باغ ثمری هه باغپون  دوری ا چرخت .

معنی : تا هنگامی که باغ میوه دارد باغبان  دورش می چرخد .

مفهوم عامیانه :  تا وقتی که  سود و منفعتی از جانب  تو به من می رسد  من دوست تو هستم .

ـ * ا نخورده  و نبرده  بگری   درد  گرده  .

معنی : هنوز چیزی نخورده  و لی کلیه  درد گرفته است  .

مفهوم عامیانه : هنوز کاری انجام نداده  ولی با مشکلات  زیادی روبرو شده است .

ـ * خار خوبن سر مغ خودی تیز ببوت .

معنی : چه خوب است که تیغ نخل به خودی  خود تیز باشد .

مفهوم عامیانه :  انسان باید  ذاتا جوهره ی چیزی را داشته باشد .

ـ * فلانی باری  بار  باغدارن

معنی : فلانی زحمتش به دوش دیگران است .

مفهوم عامیانه : فلانی همه ی کارهایش به عهده ی دیگران است و از  سختی آن خبر ندارد .

ـ * فلانی مثل  دار رکی پوشن

معنی : فلانی مانند چوب لباس ، رنگارنگ است .

مفهوم عامیانه : فلانی  خیلی  به سر وضع ظاهری اش می رسد و ادعای کلاس  دارد .

ـ * سغ کن سغ مم دادی

معنی : سگ کیه  ، سگ  مادر داد محمد

مفهوم عامیانه : کنایه از انسان بی قدر و منزلت است .

نتیجه گیری :

        هر مثلی را حکمتی است ودر آن منطقی نهفته است ، مثل ها به مثابه گنجینه هایی گرانبها و ارزشمند هستند که از نیاکان  باقی مانده است. ، مطالعه ضرب المثل ها به ما نشان می دهد که نیکان ما چگونه می اندیشیدند  و در خصوص رویدادهای مختلف چگونه فکر می کردند . ارزش های مثبت و منفی آن ها چگونه بوده وباورهای آنان نسبت به جامعه چگونه بوده است ؛ و مروری بر ادبیات شفاهی ما بویژه در حوزه ضرب المثل ها نشان می دهد که نیاکان ما نیز نسبت به این مقوله بسیار مهم ، صریح و ظریف عمل کرده اند ، و ضرب المثل های متنوع و زیبایی که هر کدام از آن ها دنیایی از تجربه را در دل خود پنهان داشته اند را به طور بسیار ماهرانه به نسل های بعد منتقل کرده اند.

منابع و مآخذ :

ـ امثال و حکم دهخدا ،

ـ  فرهنگ مردم میناب ؛ سهراب سعیدی ، تهران ، ائلشن ، 1386

ـ فنون بلاغت و صناعات ادبی ، جلال همایی ، تهران ، علمی ، 1342

ـ  ماهنامه حافظ ،ارسال و مثل در شعر و ادب فارسی، مقاله پرفسور سید حسن امین، شماره 66، ص 32 ، 1388

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:22  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

فرهنگ عامه و مردم شناسی در شعر شاعران حوزه ی خلیج فارس

فرهنگ عامه و مردم شناسی در شعر شاعران حوزه ی خلیج فارس

استاد احمد حبیبی ( رئیس دانشگاه آزاد اسلامی مرکز بستک )

چکیده : فرهنگ مردم و فرهنگ عامه (Folklore)، مجموعه‌ای پيچيده است و شامل دانستنی‌ها، اعتقادات، اخلاقيات، هنر‌ها، عادات، آداب و هرگونه توانايی‌هايی می‌باشد که انسان به عنوان عضوی از جامعه به دست می‌آورد.فرهنگ مردم خلیج فارس‌، مشحون از شاخص های فولکلوریک است و از اين روست که پيوندی عميق و رابطه‌ای صميم با زندگی عادی مردم دارد و در واقع، بازتاب زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم، شيوه‌ی کار و توليد و نحوه‌ی زيستن و نشان دهنده‌ی رفتار، منش، انديشه و تعلق خاطر و دلبستگی ها و وابستگی‌های این ديار پر رمز و راز و سواحل مروارید خیزش می‌باشد. و اما « شاعر جنوب ، همسایه نجیب دریا و غروب آفتاب است . در بیکران خلیج گسترده شد و در آبی بی نهایتش جاری گشته و آموخته است که بی نهایت باشد و بی انتها بیندیشد ، دلش را در پهنه ای به وسعت اقیانوس پرواز داده و ناگاه چون ابر بر فراموشخانه معنا واژه های ناب خلود و جاودانگی ببارد .شاعر جنوب زاده ی بی انتهائی دریا و همزاد موج است جان مایه های شعرا  او را د ر ریشه مقاوم نخل های همیشه بهار و در ذره ذره های متبلور و بی پروای آفتاب و در خورهای چشم دوخته به لحضات سرشار شدن از جاری حیات بخش دریا می توان یافت .» ( امامدادی و شاکری : 1377: 8) 

کلید واژه : ترانه ، فرهنگ عامه ، شاعران هرمزگان ، خلیج فارس ، رامی ، محیا ، باقر نظامی ،مجرم

مقدمه : هنگامی که به مطالعه‌ی دواوین شعرا و آثار دانشمندان و نوشته‌های عالمان و  نویسندگان جزایر، سواحل و کرانه‌های خلیج‌فارس مبادرت می‌ورزیم‌،‌ به خوبی احساس نوستالژيکی (Nostalgic) و ياد زادگاه و سرزمين آبا و اجدادی آفرینندگان این کتب و آثار  را درک می‌کنیم که چگونه با روشی استادانه‌، سواحل و کرانه‌های خليج‌فارس را، آن طور محکم، متقن، متين و استوار، معرفی کرده‌، به نگارش در آورده و برای روزگاران به ياد و يادگار گذاشته‌اند که هر کس- مخصوصاً کهن‌سالان- با خواندن آن، به دنيای پرفراز و فرود گذشته رجعت مي‌کنند و در بلندای کاخ های خاطره‌ها و سايه‌سار بادگير‌های بلند جنوب و در دل دریا و خلیج نیلگون، مواج و احساس‌برانگیز و شاعر پرور خلیج همیشه فارس،  به اوج آمال و رؤياهای خوش و شيرين شب‌های شروه‌انگيز و شرواخوانی‌های خويش، پيوند می‌خورند.در این فرصت به معرفی زندگی و شعر چند شاعر حوزه ی خلیج فارس می پردازیم :

باقر

«باقر» شاعر و ترانه‌سرایی است که در سایه‌های دیوار می‌آرمید و در فراق معشوق ناله می‌کرد. نامش «نظام» و نام پدرش «ولی» و تخلّصش «باقر» و اهل فداغ از توابع لارستان فارس است.

منم باقر، ولی اسمم نظامی                        به دلبر داده‌ام خطّ غلامی

همه دارند غلام زر خریدی                       منم باقر، غــلام رایـگانی

شغل باقر، چاپاری بود و از راه نامه‌رسانی ارتزاق می‌کرد ولی چون دل و دماغش در گرو دختر عمویش بود، لذا دست از قاصدی کشید و سوز دل و درد درونش در فراق معشوقه‌اش، انگیزه‌ی ناله‌های جان‌سوزی شد در آفرینش شرواهایی پرشور و ترانه‌هایی پرداستان که از او و از معشوقه و از زندگی‌اش به یاد و به یادگار مانده‌اند.

از ولایت خود یعنی فداغ و صحرای باغ، سفرهای زیادی به لار، بستک، جهرم، جویم، فیروزآباد، خنج، اوز، گراش، کوار، شیراز، بندرلنگه، بندرعبّاس و سواحل و جزایر خلیج فارس کرد و در این سفرها به عنوان پیک و قاصد، مأموریّت‌ها انجام می‌داد. مدّتی با سمت دژبانی در حکومت خوانین محلّی لار و بستک نیز مشغول بود.

باقر از لحاظ تاریخی در دوره‌ی صفوی می‌زیسته و با محیا؛ شاعر معروف دوبیتی‌سرای جنوب و سواحل و جزایر خلیج فارس، هم‌عصر بوده است ولی سال تولد و مرگش به درستی معلوم نیست. همین قدر معلوم است که روزگار را به تهیدستی می‌گذرانیده ، فاقد زیبایی چهره بوده و معشوقه‌اش قدی کوتاه داشته است. در جوانی بدرود حیات گفته و به پیری نرسیده است.

 به زبان فارسی دری و آمیخته با واژگان گویش محلّی لارستانی و بستکی، شرواها (شلواها:شروه ها، دوبیتی ها، ترانه ها)ی جان سوزی در ایام کوتاه عمر خویش، سروده است.

باقر ، دوبیتی‌سرا و ترانه‌گویی است که فی‌البداهه شعر و شروا می‌گفت. می‌گویند جمعی از دوستان و هم‌ولایتی‌هایش عازم سفر حج بودند و علاقه داشتند که باقر نیز با آنان هم‌سفر باشد. بنابراین از او خواستند که در این سفر با آن‌ها همراهی کند. باقر در پاسخ ، چنین سرود:

نگارا! بخت من کج ، زلف ول کج                       فلک کج ، مدخل و مخرج بود کج

عجب بختی به باقر رو نهاده!                    که مسکین را میسّر کی شود حج!

           ابراهیم منصفی(رامی) : ابراهیم منصفی فرزند محمد متخلص به «رامی» در آذرماه 1324  از پدری مینابی در بندر‌عباس پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و در اول تیر ماه 1376 در بندرعبّاس به رحمت ایزدی پیوست. از نوجوانی به شعر‌، موسیقی و نقاشی علاقه‌مند بود. فعالیت خود را از 15- 14 سالگی آغاز کرد. در سال 1342‌، هنگامی که در دبیرستان ابن سینای بندرعباس مشغول تحصیل بود‌، اولین اثر قلمی‌اش به نام «مروارید ساحل» شامل سروده‌هایی به سبک نیمایی و کلاسیک به همت آقای سیدرضا نیک‌آیین کرمستجی‌، مدیر چاپ‌خانه‌ی گامبرون بندرعباس به چاپ رسید و منتشر شد.اشعار و قصه‌های «رامی» در مجله‌ی «خوشه» و دیگر نشریات چاپ شده‌است. رامی به فارسی و گویش‌های محلی بندری‌، بستکی و گوده‌ای شعر می‌گفت. در بستک و روستا‌های: دهتل‌، هرنگ‌، عالی‌احمدان‌، گتاب‌، فاریاب‌، تدرویه‌ و ایلود به تدریس اشتغال داشته‌است. 

نمونه ای از اشعار ابراهيم منصفي ( رامي) :

            چَشياي   نازِ مَسُّش  وَ  يه  غمزَه  خـوارُم    اُشکُو     

                                                 وَ خدا که هِسکِه نادِنگ چــه وَ روزگـــارُم  اُشکُو

            گَپياي دل  نِشينُش  و  خَشي  چُنِ  بَـــرُونگ  دِن     

                                                  وَ  لِطافت   کلومُش  همه   آيه   بـــارُم     اُشکُو

            مُو اُميدُم از خدا دِن که مُگَه ی خـــداش   بِوِئنِم     

                                                 چُنِ مرغِ شُو که تنهان مُگه غصه خــــوارُم  اُشکُو

            اِ،  نَه  دَسِّ  سرنوشتِن   که  مُو   اِندِه    بينوا  بِم    

                                                  تِه دل مُو خار محنت، گــلِ   دسِّ  يـــارُم  اُشکُو

            چُنِ خُُش  کَسي  نَنيدِن،  چُـنِ  صــيرتِ  جـميلُش      

                                                 که گناه بت  پرسّي  و  مِــــه  طرح  کـارُم  اُشکُو

              عسلِ  کَپِ   شِرِنگُش   چُنِ   سينَــه یِ    مَمامُـنگ  

                                                 شَه تِه کَپ  نَدِم خدايا ! گِنَــــه ای تـبـــارُم اُشکُو

              اَگَه  زندگيم  نَشابيت  چِه   بُـگُم  کَـــرِ  خـدا  دِن       

                                                زِرِ خاکِ پاکِ بســـتک، وَ خَشـــي  مَـــزارُم اُشکُو

 Časeyāy-e nāz-e massoš va ya q’amza xārom oško

Va xodā ke heske nādeng če va rouzegārom oško

Gapeyāy-e del nešinoš va xaši čon-e barong den

Va letāfat-e kaloumoš hama āya bārom oško

Mo omidom az xodā den ke mogay xodāš beveanem

Čon-e morq’-e šov ke tanhān moga q’ossa xārom oško

Ea na dass-e sarnevešten ke mo ende binavā bem

Te del-e mo xār-e mehnat gol-e dass-e yārom oško

Čon-e xoš kasi naniden čon-e sirat-e jamiloš

Ke gonāh-e bot parassi va me tarh-e kārom oško

Asal-e kap-e šerengoš čon-e sinay-e mamāmong

Ša te kap nadem xodāya genaei tabārom oško

Aga zendegim našābit če bogom kar-e xodā den

Zer-e xāk-e pāk-e bastak va xaši mazārom oško 

ترجمانی شعر : چشمان ناز مستش با يک غمزه و کرشمه، خوار و گرفتارم کرد. ـ به خدا قسم، کسی نمي داند چه به روزگارم آورد! ـ  سخنان دل نشينش در دل پذيری ، مانند باران بود. ـ لطافت کلامش به ندای غيبی می مانست. ـ همه وقتِ خدا، آرزوی ديدن او را داشتم. ـ من هم مثل شباويز در تنهايی، غصه دار و خوارم. ـ اين ، دست سرنوشت نيست که اين چنين مرا به بينوايی کشانده است، ـ بلکه گل دست يارم ، خار محنت برای دلم به ارمغان آورده است. ـ معشوقی چون او با آن صورت زيبا وجود نداشت ـ آن صنم زيبا روی پری پيکر، چه ماهرانه مرا بت پرست ساخت! ـ دهان عسل گونش، هم چون پستان مادرم، حيات بخشم بود ـ که با گذاشتن آن بر دهانم ، نه تنها خود ديوانه شدم بلکه تبارم را نيز به ديوانگی کشاند.ـ اگر ادامه ی زندگی برايم مقدور نباشد، چه بگويم ؟ خواست خداست و اوست که مرا در زير خاک پاک بستک دفن کرد.   

   مجرم بستکی : محمدحسن غیرت متخلص به مجرم بستکی فرزند فایز بستکی به سال 1278 خورشیدی در بستک متولد شد. سه ساله بود که پدرش رخت از جهان بربست‌، پس‌،‌ وی نزد مادر و به سرپرستی برادر بزرگترش‌، بزرگ شد. تحصیلات را نخست در بستک و سپس در مدرسه‌ی علمیه‌ی «کوهیج» نزد «شیخ شافعی» دنبال کرد.

شاعری را از پدر به ارث برده، در بیشتر قالب‌ها، مخصوصاً در غزل‌، رباعی و دوبیتی اشعار فراوان سروده است. مجرم بستکی در سال 1343 خورشیدی در بستک دار فانی را وداع گفت و در همان جا به خاک سپرده شد. کتاب «دوبیتی‌های مجرم بستکی» به کوشش و تصحیح «احمد حبیبی» توسط انتشارات همسایه به سال 1376 چاپ و منتشر شد. نمونه ای از اشعار او :

ز رو بر مهر و مه می‌لافد امشب              چـهل گیسوی مشکین بافد امشب

مه مجرم ز تیر غمــــــزه و ناز              دو صد پهلو ز هم بشکافد امشب

       محیا : سيد محی‌الدین فرزند سید تاج‌الدین بن سیدقطب‌الدین متخلص و معروف به «محیا» در سال 1020 ه‍ .ق. (نیمه اول قرن یازدهم) در روستای کل‌(کال)[i] به دنیا آمد. محیا از نوادگان «سیدکامل پیر» و از تلامیذ «شیخ عبادالله انصار» بود و ارادت خاصی به شیخ حسن بستکی داشت و شاعری خوش قریحه و از صلحا و عرفای معروف دوره‌ی خود در منطقه‌ی بستک‌،‍ جنوب‌، لارستان و بنادر بود. اشعار زیادی سروده و دوبیتی‌های معروفی دارد که به اصطلاح محلی «شلوا یا شلوا » می نامند. شرواهای محیا جان‌سوز‌، شنیدنی‌، دوست‌داشتنی و زبان حال مردم در مواقع خوشی و ناخوشی است. محیا در حدود 120 سال زندگی کرد و در زادگاه خود «کال» بدرود حیات گفت و در همان جا به خاک سپرده شد.

محیا از شاعران سبک هندی است. دوبیتی‌ها و شرح حال محیا در کتابی تحت عنوان «محیا شاعری از جنوب» با مقدمه‌ی دکتر منصور رستگار فسایی استاد دانشگاه شیراز از تألیفات و تحقیقات احمد حبیبی در بهار 1370 (چاپ اول) ، در سال 1377 (چاپ دوم) و در سال 1386 (چاپ سوم) از سوی انتشارات نوید شیراز منتشر شده‌است.

شب تار است و مه در زیر آب است        دو زلفون ولم در پیــچ و تاب است

که محیا بیش از این شـــــروا نگوید        جوانان پا شوید که وقت خواب است

   نتیجه گیری :

شعر شاعران بومی سراهای هرمزگان و کناره های خلیج فارس  حکمت و پند است ؛ پند و اندرزی که چون قند ، شیرین است و دوست داشتنی ، و همگان با خواندن و شنیدن آن ، شکر شکن می شوند و این چنین ادبیاتی که معمارانی راست اندیش آن را اندیشمندانه پایه گذاری کرده اند ، بر ما واجب می گرداندکه اولا : از سر شوق و علاقه به فراگیری آن مبادرت ورزیم و تمامی هم و غم خویش را در این راه مقدس مصروف داریم و ثانیا : پس از علم و آگاهی ، در حفظ و حراست این زبان که از بزرگترین افتخاراتمان می باشد ، از هیچ کوششی دریغ نورزیم .

منابع و مراجع:

ـ درّ دری در کناره‌های خلیج فارس ، احمد حبیبی ،قم ، انتشارات همسایه ، 1375

ـ دوبیتی‌های باقر لارستانی، صادق همایونی ، شیراز ،  انتشارات نوید، 1369

ـ دوبیتی‌های مجرم بستکی، احمد حبیبی ،قم،  انتشارات همسایه، 1376

ـ شعر و شرجی ، رضوان امامدادی ، بندرعباس ، چیچیکا ، 1377

ـ محیا شاعری از جنوب، احمد حبیبی ،  شیراز ، انتشارات نوید، چ سوم1386



 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:20  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

ققنوس مرغ خوش آوازه ی جهان

 

ققنوس مرغ خوش آوازه ی جهان

علی شیخ آبادی ( کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی )  مدرس دانشگاه آزاد ، آموزشکده ی فنی و دبیر دبیرستان های میناب

چکیده : ققنوس از جمله مرغ های اسطوره ای جهان است  که در اکثر اساطیر جهان ، از مصر باستان گرفته تا چین و اروپا و یونان قدیم راجع به این مرغ شگفت افسانه های بسیاری را پرورده اند . در این نوشتار  قصد داریم به بررسی آن از تولد و مرگش گرفته تا شکل و شمایل و ارتباط آواز او با موسیقی و سایر ویژگی های آن از دیدگاه اقوام مختلف بپردازیم .

کلید واژه : ققنوس ، اسطوره، افسانه ، ادبیات ، موسیقی

مقدمه : ققنوس،مرغ خوشخوان ،آوازه ی جهان /آواره مانده از وزش بادهای سرد/ بر شاخ خیزران /  بنشسته است فرد / بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان. (نیما)

اگر چه در فرهنگهای مختلف تفسیر های گوناگونی از ققنوس داده اند ، اما  تفاوت های مختصری در توصیف این پرنده ی افسانه ای می یابیم . زیرا ما همیشه ققنوس را یک پرنده ، معمولاٌ دارای پرهای زینتی  به رنگهای زرد و نارنجی ،قرمز و طلایی که همگی رنگ آتش هستند ، دارای عمر طولانی که از پانصد تا هزار متفاوت است  و همچنین سوزاندن خود در آتش و پدید آمدن ققنوسی دیگر در ذهن خود داریم . که در این مقاله سعی می شود اطلاعاتی راجع به ققنوس ارائه گردد.

ققنوس

عبدالحسین زرین کوب در مقاله ای با عنوان «افلاطون در ایران » می نویسد : «از بین سایر سخنان افلاطون که در ادبیات و عرفان اسلامی انعکاس قابل ملاحظه یی یافته است ، می توان اسطوره یی را ذکر کرد که افلاطون ... از زبان سقراط در باب قو = kukno s یا ققنوس  نقل می کند و اشاره یی به احساس او از مرگ خویش و به آوازی که او به هنگام مرگ می خواند ، دارد ...نام ققنس چون با نام فنیکس (phoenix) خلط شده است افسانه هایی که در باب این مرغ اخیر در بین یونانی ها از عهد هرودت و بعد آن رایج شده است با خلط و مبالغه ی بسیار به ققنس ( =قو) منسوب شده است و آنچه در برهان قاطع در باب ققنس آمده است در واقع حاصل همین خلط و تصحیف است »( زرین کوب، 958:1359)دکتر حمیدی نیز از این گفته ی افلاطون که نقل می کند ، قو به هنگام مرگ در خلوت خود در دریا آواز سر می دهد ، تأثیر پذیرفته است و در شعری با عنوان مرگ قو ، سروده است :

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود  گوشه یی دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواندآن شب  /که خود در میان غزلها بمیرد   (اشک معشوق، پاژنگ : 524)

            شکل ققنوس : « فنیکس ظاهراً به شکل یک عقاب ولی از حیث قد بسیار بزرگ تر از او بوده است . بال و پر او با بهترین رنگ ها ، سرخ آتشی ، آبی روشن ، ارغوانی و طلایی زینت شده بود .در باره ی وجود همه ی این رنگ ها در بدن او همه نویسندگان به یک عقیده نیستند ، ولی همه تأیید کرده اند که فنیکس به میزان فوق العاده ای ، زیباتر از زیباترین طاووس ها بوده است . » (شبانی ،1385: 195) در اساطیر چین درباه ی پرواز این پرنده و ارزشمندی پرهای او این گونه آمده است  :

            « بسیار  دیر اتفاق می افتد که این پرنده ی بلند پرواز تا روی زمین فرود آید و اگر چنین کند ، بی درنگ همه ی پرندگان سرتعظیم در برابر او فرود می آورند . ققنوس تنها  نسبت به درختان فروتنی می کند و به سوی آنها فرود می آید ققنوس بر روی زمین پا نمی گذارد ، بلکه در نزدیکی زمین پرواز می کند یا می رقصد ، چنان که گویی یک پا بیشتر ندارد . (کویاجی،1362 :43-42)

             اسدی توسی صاحب گرشاسب نامه ،  ققنوس را مرغی شگفت می داند و آن را هم بالای اسب تصویر کرده است : زناگاه  دیدند  مرغی  شگفت / که از شخ ّ آن کوه نوا بر گرفت ( اسدی توسی ، 1354 : 160)

مکان ققنوس : فرهنگ اساطیر یونان و روم منشأ ققنوس را اتیوپی ذکر می کند و داستان آن را از مذهب مهر پرستی مصریان می داند اما در متون ادبی ایران مکان این مرغ شگفت را روم می دانند ، چنان که اسدی توسی می گوید : به گرشاسب ملاح گفت این شگفت / ز روم آمد آرامش ایدر گرفت (اسدی توسی،1353 :160)عطار مکان این مرغ را هندوستان می داند :هست ققنس طرفه مرغی دلستان /  موضع این مرغ در هندوستان (عطار،1373 : 129)

ناله ی ققنوس و علم موسیقی  :عطار در چگونگی پدیدار شدن علم موسیقی از نالیدن ققنوس اینگونه می سراید: سخت منقاری عجب دارد دراز /        همچو نی در وی بسی سوراخ باز

قرب صد سوراخ در منقار اوست /     نیست جفتش طاق بودن کار اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر /         زیر هر آواز او آوازی دگر

چون به هر ثقبه بنالد زار زار /          مرغ و ماهی گردد از وی بی قرار

جمله ی پرندگان خامش شوند /      در خوشی بانگ او بیهش شوند

دکتر یاحقی نیز در کتاب « فرهنگ اساطیر و داستاواره ها » می نویسد : «... و منقار او سیصد و شصت سوراخ دارد . در کوههای بلند مقابل باد می نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار او بر می آید و به سبب آن مرغان بسیاری بر او جمع می آیند و او چند تا را گرفته ، طعمه ی خود می سازد. ( یاحقی، 1388 :651) صادق هدایت نیز در نیرنگستان این مرغ را خوش آواز و ارغنون را برساخته از آواز او می داند.(هدایت ، 1343 :187)

عمر ققنوس  : عطار عمر او را هزار سال می داند :

سال عمر او بود قرب هزار  /  وقت مرگ خود بداند آشکار

دهخدا ،دکتر معین و یاحقی نیز عمر او را هزار سال دانسته اند . اما کتاب «سمبل ها » عمر او را 500 سال ذکر کرده است و بعضی نیز 250و 700 نیز ذکر کرده اند .

تولد و مرگ  : در کتاب «موجودات خیالی » در مورد ققنوس آمده است :  « می گویند این مرغ به ندرت به مصر می آید . به گفته ی مردم هیلو پلیس هر پانصد سال یک بار به آنجا می آید . مصریان درباره ی فراست این مرغ  می گویند جسد پدرش رادر مرمکی از عربستان می آورد و در معبد خورشید دفن می کند . برای انجام این کار «مر» را به صورت تخم مرغی بزرگ در می آورد ،خوب آن را بررسی می کند تا از حمل آن مطمئن شود . سپس ، درون تخم مرغ را خالی می کند و پدرش را در آن جای  می دهد و روی سوراخ را با «مر» می پوشاند . حال وزن تخم مرغ با لاشه ی درون آن ، برابر با وزن سابق آن است و پرنده   می تواند آن را با خود به معبد خورشید در هیلو پلیس ببرد .» (بورخس،1373 : 153) در برهان قاطع آمده است :  «هزار سال عمر کند و چو هزار سال عمر او بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنان که آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه یی پدید آید و او را جفت نمی باشد .(برهان قاطع : 1535)

«پیر گریمال » دو روایت مختلف را درباره ی مرگ و زایش ققنوس آورده است :

« در افسانه ی فنیکس  موضوع تولد و مرگ او مخصوصا قابل ملاحظه است . این پرنده در نوع خود منحصر بود و بنابر این ، مثل سایر موجودات تولید مثل نمی کرد  . فنیکس هنگامی که پایان عمر خود را احساس می کرد ، مقداری گیاهان معطر و بخور گرد آورده از آن تقریباً لانه ای برای خود  می ساخت .

در این مورد  دو روایت مختلف نقل شده است : به عقیده ی بعضی ، فنیکس بر این لانه آتش می زد  و از خاکستر آن فنیکس دیگری به وجود می آمد . به روایت دیگر ، فنیکس در این لانه می خوابید و پس از آن که در آنجا تخم می گذاشت ،  می مرد . فنیکس جدید جسد پدر خود را در تنه ی خالی درخت «مر» گذاشته ،آن را به شهر هیلو پلیس  ، در مصر  جنوبی می برد و آن رادر محراب خورشید قرار می داد تا کاهنان خدا آن را بسوزانند و این تنها موقعی بود که فنیکس در مصر دیده می شد در این سفر انبوهی از پرندگان همراه او بودند و با احترام او را مشایعت می کردند .(یاحقی ،1388 :721)

صاحب «عجایب نامه » مرگ و زایش ققنوس را این گونه بیان می کند : « چون آفریدگار خواهد که وی را بچه ای بود دارچینی جمع کند و بال ها می زند به نیرو و شتاب ، تا آتشی از بال وی بدرخشد و آن دارچینی را بسوزاند و وی نیز در آن سوخته شود پس باران به وقت ربیع ببارد بر آن خاکستر ، کرمی چند پدید آید و بزرگ می شود و پرها بر آورد ، ققنوس می گردد و بر سر آن درخت نشیند و  دارچینی می آرد .( شبانی ،1385: 195)

ققنس و نماد  :

در ادب فارسی این پرنده ی افسانه ای را می توان با هما مقایسه کرد که سایه ی او بر سر هر کس افتاد به سلطنت می رسد .کیمیاگران نیز این پرنده را سمبل حرفه ی خود می دانند ، به همین جهت تابلویی از نقش او را در بعضی از داروخانه ها می بینیم .در ایران باستان، خدای خدایان هم نرینه و هم مادینه، در هم آمیخته بود تا بتواند بیافریند به همین جهت ققنوس را می توان نمادی از خدا نیز دانست .

همچنین از آن جایی که این مرغ پس از مرگ دوباره زاده می شود می توان  نماد رستاخیز  دانست .زیرا این افسانه فنا ناپذیری موجودات را نمایش می دهد . همچنین این مرغ نماد عارفان حقیقی نیز هست زیرا با فدا کردن جسم خود     می توانند یک شخصیت جدیدی را خلق کند .

            «در چین نشانه ی ملکه ، نماد خوشبختی و زیبایی فراوان است . در مسیحیت نشانه ی مسیح  است و در ژاپن نشانگر کل دنیا که قسمت پشت آن ماه ، بال هایش باد ، پاهایش زمین و دمش گیاهان است .» (شبانی ، 1385:  123)

منابع و مآخذ:

ـ  افلاطون در ایران ، عبدالحسین زرین کوب ، مجله ی آینده (ضمیمه) ، جلد ششم 1353.

ـ آیین ها و افسانه های چین و باستان ، ج.ک. کویاجی ،  ترجمه جلیل دوستخواه ، چاپ دوم ،1362.

ـ برهان قاطع ،  محمد حسین بن خلف تبریزی ، تهران ، انتشارات نیما ، 1380.

ـ  سمبل ها ( کتاب اول جانوران ) جابز گرترود ، ترجمه محمد رضا بقاپور ،تهران ، انتشارات مترجم،1370.

ـ  گرشاسب نامه ، اسدی توسی ، به اهتمام حبیب یغمایی،تهران ، انتشارات طهوری ، چاپ دوم، 1354.

ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم ، ، پیر گریمال ، ترجمه احمد بهمنش ؛ انتشارات امیر کبیر ، چاپ دوم ،1365.

ـ فرهنگ اساطیر و داستان واره ها ، محمد جعفر یاحقی ، فرهنگ معاصر :1388.

ـ ققنوس طرفه مرغی در هیبت آتش، عزیز شبانی ،  فصل نامه ی شعر گوهران ، پاییز و زمستان 1385.

ـ عجایب نامه ، محمد بن محمود همدانی ،  ویراسته ی جعفر مدرسی صادقی ،تهران ، نشر مرکز ، 1357.

ـ موجودات خیالی ، خورخه لوییس بورخس ، ، ترجمه احمد اخوت ،  بیجا ، آرست  ،1373.

ـ منطق الطیر ، شیخ فریدالدین محمد  عطار نیشابوری ، به اهتمام صادق گوهرین ، نشر تهران، 1374 .

ـ مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج ،  تدوین سیروس طاهباز ، تهران، انتشارات نگاه :1370.

ـ  نیرنگستان ،صادق هدایت ، تهران ، انتشارات امیرکبیر ، چاپ سوم ، 1343.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:18  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

مروری بر یک سروده بومی : ( ذکر درگیری عقل و دل و چشم )

مروری بر یک سروده بومی :  ( ذکر درگیری عقل و دل و چشم )  سروده محمد جعفر طالع زاده

نقد و بررسی : دکتر اسدالله نوروزی  (عضو هیات علمی دانشگاه هرمزگان )

چکیده :  زبان و ادبیات هر قومی را آئینه فرهنگ آن مردم دانسته اند ؛ بومی سروده ها ــ به ویژه ــ به خاطر اصالت آنها ، بهترین محل برای تجلی این خصایص اند . نگارنده در یادداشتی کوتاه ، سروده ای زیبا را از یک بومی سرا بازخوانی می کند و می کوشد آن را در معرض دید سخن شناسان و فرهنگ دوستانی قرار دهد که احتمالا با گویش لاری آشنایی کمتری دارند و یا اینکه نتوانسته اند به دلیل عدم آوانگاری و نداشتن ترجمه فارسی کافی ، اصل سروده را در برگزیده اشعار سراینده بخوانند و دریابند .

 نگارنده افزون بر ابیات درج شده در کتاب ، بیت هایی را در حافظه دارد که گردآورنده از قلم انداخته یا به دلایلی ازثبت و ارائه آنها سرباز زده است . با این حال ، 18 بیت موجود نیز تصویری گویا از هنر شاعر در خود دارد : تصویر گری مقتدرانه همراه با تشبیهاتی بکر که نمونه هایی از آن را در ادبیات رسمی نیز سراغ نداریم ! همراه با بهره گیری بجا از آرایه تشخیص ، ظرافتی که سروده را جاندار و اثرگذار کرده است .

 در بررسی ارزش زبانی این بومی سروده نیز همین بس که اشاره شود : از حدود 280 واژه آن ، دست کم صد مورد غیر تکراری و جدای از حروف ربط و اضافه اند ؛ بنابراین درخور تأمل و حامل بارمعنایی باارزشند . البته ازآن میان نیز ، باز سی مورد را می توان با تفاوتی اندک در فرهنگهای موجود زبان رسمی یافت ، لیکن قریب هفتاد واژه خاص گویش لارستانی ست که داشتن این تعداد لغت محلی دریک سروده ممتاز ، ارجمندی کار را نشان می دهد . علی الخصوص زمانی که در همین اثر کوتاه ، تلفظ هایی داشته باشیم که منحصر به فرد باشند وبخش عظیمی ازکلمات گویش لارستانی را نمایندگی کنند . 

واژه های کلیدی :  بومی سروده ، عقل ، چش [Chash] = چشم ، دل ، تشخیص ، لار و لارستانی

مقدمه : شعر انتخابی به گمان نگارنده ی این یادداشت ها ، درخشان ترین سروده ی شاعر و از اشعار کم نظیر گویش لاری ست که متأسفانه بدون آوانگاری و ذکر معنی ابیات  ــ حتی ــ با حذف برخی از بیت های آن ، در کتاب ، به چاپ رسیده است . بنابراین در اولین قدم باید آوانگاری و به فارسی روان بازنویسی می شد تا بعد از آن ، درمورد ارزش ادبی اش سخن گفته شود .

ماجرای ِ جَر ِ عَقل و چَش و دِل

" Maajaraaye  Jare  Aql o Chash o Del "

1ــ   یک دُتُۀ سَرحَدی اُندِ چُن ِ گُلبَرگِ تر ِ              ک­َوش(1) و شَلوار شَپا جاکَتِ زَردی شَبَر ِ

Yak dotoy Sarhadi onde chone golbarge tar e    

Koush  o shalwaar sha paa , jaakate zardi shabar e ! 

دو گُپُش مِثل ِ دوسیب و دو لَبُش یاقو˛تِ (2)    دو چَشُش مِثلِ ِ سُهیل از  ز ِ ر ِ  بُرمُش وَدَر ِ

Do goposh mesle do sib o do labosh yaqoeet e

Do chashosh mesle soheyl az zere bormosh wa dar e                           

دو­تا بُرمُش  دوتا خنجر ولی از خنجر ِ تیز    جو˛ن ِ(2) خُت هَر دو سِرَش چِندِکویی تیزتَر ِ

Dotaa bormosh dota Khanjar wali az khanjar e tiz

Joeen e khot har do serash chendekoiee tiztar e   

مِزَۀ تیز و بُل­َندُش  ا َ ز ِ ر ِ  بُرم ِ سیاش      ا َگ­ُوئش بلکه گ­َلۀ تُرک ا َ ز ِ ر ِ ­پُل ل­َوَر ِ

Mezaye tiz o bolandosh azere borm e seyaash

Ago`esh balke galay Tork azere pol lawar e !  

5 ــ    دوتا زُلفُش دوتا مار اِسّی که شِش تی بُسّن             گَه شَلُ­ی سینه ک­َتِ ،  گَه شَمیون ِ ک­َمَر ِ

Dotaa zolfosh dotaa maar essi ke sheshti bossen

Gah shaloy sina kate gah sha meyoone kamar e

گیس ِ گ­َردو˛ش (2) مَچَش وا بُئِس ا ِنگار بلو˛ر(2)

                                       مَ دِل­ُم گ­ُت : " ا ِ ک­َئی ؟ حو˛ر(2) و پری یا بَشَر ِ؟! "

Gees e gardoeesh ma chash waabo`es engaar boloeer  

Ma delom got : " `e kaiee ? hoeer o pari yaa basher e ?! "

چَش مَو ِس  آبَنِم  و  رَد ب­ِب­ِم از ا َمکِه که دل   

                                   مَ خ ِ ر ِ نجو  بُئِس  ا ُیگ­ُت (3) : " ا ِ چه وَخت ِ گ­ُذ َر ِ! "

Chash mawes  aabanem o rad bebem az `amke ke del

Ma kherenjoee  bo`es oygot : " `e che wakhte gozare " ?

" بُرو یالله ! شَب­ِشَخ ؛ مِثل ِ مُشاط  ا ُیوامِز   تا بِ­ِدَئنِش که شِریتَ­ر ز ِ نَباتُ شَک­َر ِ! "(4)

" Boro yallaa sha beshakh , Mesle moshaat oywaamez

Taa bed`anesh ke sheritar ze nabaat o shaker e ! "

مَ دِل  اُمناکه  ولی  خیلی تماشاش مَکِه        دل وَطعنه شَگُ­تِم : " و ِشَّه چِقَد بی هُنَر ِ! "

Ma del omnaake wali kheyli tamaashaash make

Del wa  t`ana(h)  shagotem : " weshsha(h) che qad bihonar e ! "

10 ــ   عَقلُم ا ُیگُ­ت: "برو رَد بَش مَگه نادو˛نِش تو        چه کَ­ریدبار ِ که اِم گ­ُمپِ گل وشاخِ زَر ِ" 

Aqlom oygot : " boro rad bash , maga naadoeenesh to ?

Che karidbaare ke  `em  gomp e gol o shakh e zar e ?! "

هِمَّت ا ُمکِه  بُگ­رو˛ز ِم  که  دل ِ کو˛ر بُدَم            چُنُخو  وسوسه  ا ُشکِه که : " نِه وَختِ سفر ِ" 

 Hemmat omke bogoroeezem ke del e koeer bodam !

Chonokho  waswasa(h) oshke ke : " ne wakhte safar e " !

دُتو˛ کِشت ا ُشخَه ، چَشُم خال سِیاهُش ا ُیدی      لنگَر ا ُیب­ِس که : "چقَد جای ِ خَش و خوش نظر ِ !"

Dotoee kesht oshkha , chashom khaal e seyaahosh oydi

Langar oybes ke : "che qad jaaye khash o khosh­nazar e !"         

عقل فریاد شَزَت : " فند ا َگ­ُتائن چَش و دل           ا ِ  رَهِ   پُرخطر ، پرخطر ، پرخطر ِ ! " 

    Aql faryaad shazat : " fand  agotaa`en  chash o del ,

`E rah e por khatare , por khatare , por khatar e !"  

دل شَت و یَقّۀ عقل ا ُیگِر ِت ا ُیگ­ُت : " تَکُشِم !         کار ِ تو صُئب و پَسین دردسر ِ ، دردِ سر ِ" 

Del  shat o yaqqaye aql oygeret , oygot : " takoshem !

Kaare to  s`ob o pasin , dardesare(h)  dardesar e "   

15 ــ  چَش ک­َت ا َ مار ِکَ­ه  ا ُیگ­ُت که : "چرا جنگ ا َک­ُنی ؟      وا رُسی  چَش بُک­ُنی؛ آفتِ دور ِ قمَر ِ!"

Chash kat a maareka oygot ke : "cheraa jang akoni ?

Waarosi chash bokoni ; aafat e dour e qamar e ! "

عقل بیتاب بُئِس ، دَسّ ا َ چُماغ ، ا ُند ا َ جُل­َو        چَش و دل ا َردو گُرو˛ختِن  که شُدی نَقل ِ جَر ِ !

Aql bitaab  bo`es , dass a chomagh . ond a jolou

Chash o del ardo goroeekhten ke shodi naqle jar e !

عقل جِنجال شَکِه نعره شَزَت مثل ِ پلنگ           شَز دُم ِ دل وَدَنا ، فکر ت­َکِه شیر ِ نَر ِ !

Aql jenjaal shake n`ara(h) shazat mesle palang

Shaz dom e del  wadanaa , fekr take shire nar e !    

چَش ک­َتِسُّن ا َ ت­َقَلّا که  ا ُچو˛ یا وَیسِه ؟           که رسی عقل و ا ِمَم تِنگی ، آلا  دَروَدَر ِ! (5)

Chash katesson a taqallaa ke ochoee  yaa wayse ?

Ke rasi aql o `em am tengi , aalaa darwadar e !

 1 ــ شاید " ک­َوت" ( کت ) هم اشتباه نباشد ؛ حافظۀ شعری نگارنده ، اینگونه به خاطر دارد ! ( معنی با متن سازگارتر است  اما شیرینی لفظ  ، دومی را به ذهن متبادر می سازد . )  

2 ــ در گویش لاری ، حرف " و" واژه ها یی مثل [ یاقوت ، بلور ، حور ... ] با تلفظ  زبان رسمی فارسی که به شکل مصوت بلند ادا می شود ، متفاوت است ؛ یعنی ، واج " و " در این کلمات از لفظِ او ( oo  ) به ( ee ) عدول می کند وصدایی مرکب از این دو می سازد ! به همین خاطر ازعلامت " ˛ " بعد از " و " استفاده و درآوانگاری  [ oee ]نشان داده شد، شاید بتوان به این تغییر تلفظ ، اشاره کرد .

3 ــ گمان نگارنده بر این است که : بهتر بود " ا ُژگ­ُت " درج می شد ! اما بیش از میزانی که گذشت به خود اجازۀ تصرف نداد . ( چرا که نمونه های دست خط شاعر نیز با این مورد از چاپ کتاب مطابقت دارد . )

4 ــ  زنده یاد حاج محمد کاظم احمدی نیز بیتی مشابه داشت که ــ به ظن قریب به یقین ــ متاثر ازهمین سروده بود :         خود ِ دامو  ا َ ز ِ ر ِ  سایۀ گ­ِز        جَر چرا  ؟  مِثل ِ مُشات  ا ُشوامِز ! 

( نک . فرهنگ قدیم لار ؛ حاج محمد کاظم احمدی ، انتشارات دستان ، 1380 ص 108 )

5 ــ نک.گزیده اشعار لاری و فارسی ؛ محمدجعفر طالع زاده ، انتشارات نویدشیراز ، 1384 ص 36

 لازم به یادآوری است که سجاوندی این نوشته با متن کتاب ، تفاوت هایی دارد ؛ ضمن اینکه بهتر بود ناشر محترم ، حداقل با سه نقطه ( ... ) مشخص می ساختند ابیاتی را به عمد یا سهو نیاورده اند ! چه ، نگارنده ، حداقل دو بیت دیگر ــ از اوایل ــ این سروده را به خاطر دارد و دریغ می داند ازخوانندگان مضایقه شود :

     یَک نگاهی مَتِکِ سینۀ سیمینُش کِ  :                 دوتا غُمب ا ُمدی  ا َ سینه ش که دو نصفش وَدَر ِ

    دوتا غُمب  ا ُمدی ا َسینه ش که ا َل­َرزی وَ  دوزو˛     مَدِل­ُم گ­ُت که : " یقیناٌ ز ِر ِ غُمبُش  فَنَر ِ ! " 

  ذکر درگیری عقل و دل و چشم

1 ــ  ☼ دختری سرحدی آمده که به گلبرگ تازه می ماند ؛ [ دختری که ] کفش و شلوار پوشیده  و ژاکت زرد رنگی بر تن کرده است ! 

[ درلارستان آن موقع ، دختری با این ویژگی ( بدون چادر) به ندرت مشاهده می شد ؛ سراینده از زیبارویی سخن می گوید که بومی نیست. واژه سرحدی به این مضمون دلالت دارد و مفهوم مضمر بیت ، اینکه  :  دیدن دختری غیرگرمسیری [ ویژگی بارز گرمسیری­ها : گندم گونی و آفتاب سوختگی ست ]  سراینده را به خود مشغول داشته است؛ شاعر ازدختری سردسیری ( خوش آب و رنگ وسفیدچهره ! ) سخن می گوید ؛ لعبتی که  اینک بدون چادر در شهر ظاهر شده است ! ]

2 ــ   ☼ گونه هایش مانند دو سیب ( سرخ و سفید ؛ اشتها برانگیز ) و لبانش یاقوت گون است ؛ چشمان وی همانند ستارۀ سهیل از زیر ابروانش می درخشد . 

3 ــ  ☼ابروهایش بسان ِ دو خنجرند اما ــ از گونۀ ــ خنجرهایی تیز! به جان ِ خودت، نوک ابروانش اندکی از خنجرهم تیزتر است !   

4 ☼ مژگان تیز و بلندش در زیر ابروان سیاه  ، چنان می نماید  که  گروهی ترکان ( رشید ! ) زیر پل اتراق کرده اند !  

[ تشبیه فوق العاده است ؛ نگارنده این تشبیه ِمرکبِ محسوس را نه تنها در گویش محلی که در زبان و ادبیات فارسی بی بدیل می داند ! ]

5 ــ   ☼ دو زلفش به مثابه دو مارند که (محکم) پیچ و تاب خورده، گاهی برسینه اش افتاده و زمانی میان ِ کمرش قرار دارند !

6 ــ   ☼نگاهم  بر بناگوش او افتاد  ؛  گمان بردم از جنس بلور است !  به دلم گفتم این [ دیگر ] کیست ؟  حور ،  پری  یا  انسان  !  

7 ــ  ☼ می خواستم  دیده بر هم نهم و از آنجا بگذرم ( دخترک  را نادیده بگیرم ! )  که دل [ از دستم ] به خشم آمد و گفت :  حال چه موقع عبور کردن است ( بایست و تماشا کن ! )  

[ از این به بعد، آرایۀ تشخیص ( شخصیت بخشی ) به گونۀ بسیار زیبایی وارد سروده می شود ؛ اینجا ازبه خشم آمدن دل واعتراضش سخن گفت . درادامه ، توصیه هایی دارد و نوبت به نقش آفرینی  چشم وعقل می رسد ! ]

8 ــ ☼ درنگ مکن ؛ بپر و مثل آب نبات بمِک­َش !  تا یقین کنی که از نبات و شکر نیز شیرین تر است !  

9 ــ   ☼ جراتِ اقدام نداشتم اما محو تماشای او بودم ؛ دل طعنه می زد و می گفت : " به حالت افسوس می­خورم که بی عُرضه ای ! "  

10 ــ  ☼ عقل هشدارم داد که برو ؛ مایست !  مگر نادانی [ که حرکتی ناشایسته از تو سر زند ] !  چه کار داری که طرف چه لعبتی است !         

11 ــ ☼ تصمیم فرارداشتم که دل ــ کور شده ام ــ دوباره وسوسه کرد : " زمان ، زمان رفتن نیست ! " 

12 ــ ☼ دخترک [با ادا و اطوار] چرخید؛ چشمم به خال سیاهش افتاد ، دل دست وپا گیر شد و رحل اقامت افکند که چشم اندازی تماشایی ست !  

13 ــ    ☼عقل شیون می کرد که (مواظب باش) چشم و دل  فریبت می دهند ! این راه خیلی خیلی خطردارد.  

14 ــ   ☼ دل پرید و گریبان عقل را گرفت که : " می کشمت ! " ؛ تو همیشۀ خدا موجب دردسر می شوی ! 

15 ــیکی دو بیت ازخواجۀ شیراز ـ نیزـ به خاطر دارم که دورقمری و آخرالزمان را با فتنه همراه آورده است :

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد          آری چه کنم فتنۀ دور قمری بود !

            ازآن زمان که فتنۀ چشمت به من رسید            ایمن ز شرّ فتنۀ آخر زمان شدم

  دکتر انوری در شرح بیت نخست [ البته ، به جای فتنه ، مطابق نسخه علامه قزوینی"دولت" آورده است ] می نویسد : به اعتقاد منجمان قدیم دورقمری هفت هزارسال است. آدم ابوالبشر دراول ِدور قمری بود ؛ پس ما درآخردورقمری هستیم که آخرالزمان خوانده می شود وهمراه با شرّ و فتنه است ! ( نک . توضیحات "صدای سخن عشق"  ص 368 ) نگارنده ــ علی رغم اینکه فقط یک نسخه قابل اعتنا ( از کتابخانۀ ملی شاید مربوط به نیمۀ اول قرن نهم ← نک . حافظ به سعی سایه ص 711 ) فتنه آورده است ، احساس می کند چنانچه مطابق اکثر نسخ معتبر " دولت " را بپذیریم باز نباید از طنزهای حافظانه غفلت کرد ؛ چه به تمسخر از فتنه به " دولت " یاد کرده است و دولت دور قمری را جز فتنه نمی داند ! 

☼ چشم پا درمیانی کرد که درگیر نشوید ؛ برخیزید و بنگرید که فتنۀ روزگاران است !

16 ــ   ☼ خرد زمام تحملش را از کف داد و با چوب و چماق  حمله کرد ! چشم و دل که دریافتند ( جای ِ ایستادن نیست ) قضیه قضیۀ دعوا و جنگ و جدال است ؛ پا به فرار نهادند !    

17 ــ  ☼ عقل هیاهو برپا کرده بود ؛ بسان پلنگی [ خشمگین ] نعره می کشید و چنان به دنبال دل می دوید که خیال می کردی شیرنر به شکار آمده است !   

18 ــ   ☼ دیده نیز[ پریشان ] به تکاپو افتاده بود چه کند ؛ برود یا بایستد ؟  که ناگهان عقل سررسید ؛ او از معرکه بیرون پرید اما هنوزکه هنوز است  درآوارگی به سر می برد !   

منابع : ـــ  حافظ به سعی سایه ؛ نشر کارنامه 1377  

ـــ  دیوان ایرج میرزا  ؛ به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب ، چاپ سوم  1353  

ـــ  صدای سخن عشق ؛ انتخاب و توضیح دکتر حسن انوری ، انتشارات سخن چاپ دوم 1376

ـــ  فرهنگ قدیم لار ؛ حاج محمد کاظم احمدی ، انتشارات دستان ، 1380

ـــ  گزیده اشعار لاری و فارسی ؛ محمدجعفر طالع زاده ، انتشارات نویدشیراز ، 1384
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:16  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

ساختار شناسی فولکلور کودکان هرمزگان

ساختار شناسی فولکلور کودکان هرمزگان

سهراب سعیدی ( کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی )

مدرس و سرپرست دانشگاه پیام نور واحد شهرستان سیریک هرمزگان

چکیده  :

       فولکلور ، یکی از شاخص های فرهنگی هر ملت است که با مراجعه به آن روانشاسی اجتماعی ملت ها را می توان مورد کنکاش قرار داد . غور و تفحص در فولکلور ، به نوعی مطالعه کل فرهنگ است . چرا که اساسا شاخه های مختلف فرهنگ ، ریشه در فولکلور دارد و به جرئت می توان گفت که ماناترین  و ناب ترین آفرینش های ادبی و هنری بشر از ژانرهای مختلف فولکلور الهام گرفته است.

  کلید واژه : فولکلور ، کودکان ،هرمزگان ، لالایی ، متل ، چیستان ، ترانه، قصه ، بازی

مقد مه :  فولکلور کودکان چه از لحاظ ایده و مضمون ، چه از منظر شکل و فرم ، خصوصیات روانشناختی و سنی کودکان را مد نظر قرار می دهد . در هر حال ، فولکلور کودکان ، آثاری است که برای کودکان آفریده شده است . ویژگی این نوع فولکلور ، مناسب بودن آن با سن و سال کودکان و لحاظ نمودن حالات پسیکولوژییکی  ( روانشناسی)کودکان است . در این مقاله سعی شده است با طبقه بندی فولکلور کودکان هرمزگان گامی هر چند کوتاه در دسته بندی ، گرد آوری و تحلیل این عناصر  فرهنگی برداشته شود . که این تقسیم بندی  عبارتند از : لالایی ، بازی ها ، متل ها ، قصه ها و افسانه ها ، چیستان ها و...

     لالایی

               لالايي‌ها جزو اولين و ابتدائي ترين اشكال شعر غير رسمي‌يا افواهي كودكان محسوب مي‌شوند و قدمتي برابر با اولين اشعار فارسي دارند؛ لالايي‌ها  جزو ادبياتِ  فولكلوريك به شمار مي‌آيند. در بيان اهميت لالايي‌ها همين بس كه سرشارند از دوستداري كودك، اميد و آرزوي مادرانه، نگراني‌هاي زندگي و عقايد مذهبي؛  كودك با ترانه‌هاي مادرانه كلام منظوم را از غير منظوم باز مي‌شناسد و  موسيقي و قافيه سازي را تجربه مي‌كند، می توان گفت مادران با صدای زیبای مادرانه و با استفاده از حس جادو کننده لالایی با نوزادان خود حرف می زنند و از همان ایام طفولیت آنان را با سخنان موزون آشنا می سازند . نمونه ای از یک لالایی :

لالایي كشك پا

بشكفد صحب صبا                                                          beškofed sohb-o- sabā

بشكفد پسين پگاه                                                             beškofed pasin pagāh

بشكفد با کرص(قرص) روز                                                beškofed bā korseruz

بشكفد با دست و پا                                                          beškofea bā dast-o-pā

بشكفد کد( قد) بلند                                                           beškofed kade boland

بشكفد عمر دراز                                                             beškofed ?omre derāz

بشكفد با نان روز                                                            beškofed bā nāne ruz

بتركه چشم حسد                                                           beterake češme hasud

بتركه ديده حسود                                                              beterake dide hasud

هر كه نگيت ماشاء اله                                                      harka nageyt māšāllāh

كور بيوت اي شاء اله                                                           kur bobut ?išāllāh

نوم خدا نوم رسول  nome xodā nomerasul                                                   

نوم زهراي بتول                                                                nome zahrāye batul            

هركه همزاد تو باد                                                          harka hamzāde to bād

قد بلندي به تو باد kade bolan di be to bād                                                    

خو چهمي‌به تو باد                                                        xowve čehmi be to bād

هركه همزاد تو باد                                                          harka hamzāde to bād

گوشت جوني به تو باد                                                       gušte joni be to bād

هركه همزاد تو باد                                                        har ka hamzāde to bād

كد( قد) بلندي به تو باد                                                 kade bolan di be to bād          

پي اجون بره بگه                                                                  pi ?ejon bara bege

هو ا سر جهله بگه                                                             how ?esar jahla bege

هي و هوبه درمنه                                                          hiy-o- how be dermena

دست و پاي تو رنگينه                                                     dast-o-pāye to rangina

ترجمانی این لالایی : خداوندا موجب رشد و شکوفایی فرزندم را به مانند غنچه های گل ها در هر صبح و عصر فراهم آور ، دست و پای نوزادم  با طلوع خورشید رشد می کند و قدش نیز بلند می شود و عمر طولانی می کند . چشم حسود  و دیده ی حسد بترکد اگر به شکوفایی فرزندم نظر بدی داشته باشند ، هر که به فرزندم ماشاءاله نگوید خداوند چشمان او را کور کناد! نام پیامبر و حضرت زهرا ( س) نگهدار فرزندم باشد .قد بلند ، خواب چشم ، گوشت بدن  همزاد پسرم به پسرم برسد، ای رودم پیه را از بدن بره بگیر و آب را از کوزه بردار ، ای فرزند دلبندم دست و پای تو مانند گل زیبا و رنگارنگ است .

متل ها

متل هاشعرهایی کودکانه  هستند که در آنها قصه ای نیز روایت می شود ، هرچند که قصه های متل ها اغلب بدون هیچ روال منطقی و داستانی هستند . به نظر می رسد هدف از خواندن متل ها فقط سرگرمی و وقت گذرانی باشد . با این حال گاه در آنها به فاکت هایی تاریخی بر می خوریم که در فولکلور کودکان نشانی از خود ، جا گذاشته اند . از لحاظ فرم متل ها را می توان نوعی مثنوی خواند.

در اينجا به متلی اشاره مي‌كنيم كه توسط مادران براي بچه‌ها خوانده  مي‌شود  و آن متل چنین است :

يك ستاله(ستاره) دو ستاله                                                   yak setāla do setāla

در ميان سيصد ستاله(ستاره)                                           dar mayon sisad setāla

يك جمال الدين ويك بيوي سه پستون               yak jamāladin-o- yak biviso peston

كه نشستن پا برنجن                                                       ke nešten pā beren jon

اكنت شمشير بازي                                                              ?akont šamšire bāzi

ازنت گردن كاضي(قاضي)                                                    azant gardone kāzi؟

كه كاضي(قاضي) به فلك رو                                                ke kāzi be falakrow

به جنگ كنبرك(قنبرك) رو                                                be jange kanbarakrow

كنبرك(قنبرك) داماد ابوت                                                kanbarak domād?abut

كلاه سري و اما ابوت  ( می شود)                                                    kolāh sari vāmā?abut

بازی ها

               هر چند که همه ژانرهای مختلف فولکلور کودکان به نوعی ماهیت بازی دارند ، با  این همه بازی ها ، خود ژانر ویژه ای بوده و جایگاه خاصی در فولکلور کودکان دارند .بازی ها خود به دو دسته ی دخترانه و پسرانه تقسیم می شوند بازی ها پسران معمولا از تحرک بیشتری برخوردار بوده و به فضای بزرگتری نیاز دارد اما بازی های دخترانه در محیط خانه و گاه در حیاط خانه و فضای باز جریان پیدا می کند . در اینجا به ذکر یک نوع از بازی ها بسنده می کنیم .

بازی كرابو (karābu)

كرابو (karābu )يكي از بازي هاي پر هيجان ديگري است كه با ترانه همراه است بازي اين گونه شروع مي‌شود كه يك گروه از بازيكنان بر روي بلندي  قرار مي‌گيرند و گروهي ديگر در پائين و اجازه‌ي رفتن به روي بلندي كه مي‌تواند تپه يا ديوار باشد را ندارند مگر اينكه آنهايي كه در بالا قرار دارند به پائين بيايند و بسوزند تا گروه مخالف بتوانند به بالا روند و جايشان را با هم عوض كنند شعر اين بازي به اين صورت است كه دسته اي از بازيكنان كه در بالاي بلندي قرار دارند اينگونه مي‌خوانند:

كرابو سير نابوت                                                       karābu sir nābut

وابوش نون سير نابوت                                     vāboše  non sir nābut

ويك تا نون سير نابوت                                     vāyak tā non sir nābot

كرابو سير نابوت                                                    karabu sir nā but  

سياه زنگي                                                                     siyāhe zangi

چوكت ابروم ناوالم                                       ču ket ?abarom nāvālom

ترجمانی شعر :  کرابو   با تکه یا یک عدد نان سیر نمی شود ، ای گاو سیاه گوساله ات را با خودم می برم و تو ر ا  اذیت می کنم .البته در ارتباط با سياه زنگي بايد نوشت كه اين بازي بين كودكان و گاوها صورت   مي‌گيرد، بدين ترتيب كه بچه‌هاي روستايي خود را به طرف گاو‌ها مي‌رسانند و با خواندن شعر فوق گاوها را عصباني مي‌نمايند كه باعث مي‌شود گاو‌ها آنها را دنبال كنند چه بسا در اثر شيطنت زياد در اين بازي  بچه‌ها صدمه ببيند.

قصه و افسانه

               قصه ها و افسانه ها یکی از مهمترین ژانرهای فولکلور کودکان است ، کودکان ، به همه قصه ها با علاقه خاص گوش داده ، یاد گرفته و بارها و بارها برای همدیگر نقل می کنند ؛ اما قصه های حیوانات برای کودکان از جذابیت بیشتری برخوردار است . در افسانه ها ، اشیاء و حیوانات مانند انسان به حرف در آمده و صحبت می کنند و خصوصیات انسانی به خود می گیرند . در این نوع قصه ها ، حیوانات گوناگونی ایفای نقش می کنند . حوادث در آنها آشکار و خلاصه به تصویر کشیده می شود . اپزودهای طولانی و ماجراهای سحر آمیز در آنها جایی ندارند . در این افسانه ها حیواناتی چون : روباه ، گرگ ، خروس ، اسب ، شغال ، کلاغ ، مرغ ، شیر ، مار و... حضور دارند . اما در قصه های مردم هرمزگان روباه بیشترین حضور را دارد؛ روباه در هر قصه ای نقشی متفاوت بازی می کند و با تیز هوشی و حیله گیری در اغلب مواقع پیروز و غالب  از میدان بیرون می آید ولی گاه نیز خود گول می خورد .

نمونه ای از قصه ها ی مردم هرمزگان

hasta ya dāzani-o-ya bāmardi ke yatā doht šon hasta har rouz be dohte xo ?agoft šon poron bečen ke yaktā koluket ?adim ye ham ?a čidi-o-?abordi pā dir kāš ?arasondi .

زن و مردی بودند ؛ که یک دختر داشتند و هر روز صبح مادر در هنگام نان پختن به او می گفت : برو خاکستر هیزم های سوخته شده را از آتشدان و تنور جمع کن و پای درخت کاش بریز که یک نان کوچک به تو می دهم .

yak ruvzi torki sovār vā ?asbi hond be dohti vāge-o-rov . bad mom-o-bapi ?ahejere dohte xod ke dozišon kor boden , badi dāzan-o-bāmard dare xonavon gadāyi šon ?ake ke balke be dohte xov baginen ke kār xodā ya ruvz rasiden be dare xona dohte xov ke šorvi kerda-o-lālāyi be dohte xov goften

یک روز یک مرد ترک ، سوار بر اسبی آمد و دختر را برداشت و با خودش برد . پدر و مادر دختر از هجران و جدایی دخترشان کور شدند و سرانجام به گدایی افتادند و در این خانه و آن خانه جهت گدایی کردن می رفتند به امید این که دخترشان را پیدا نمایند. اتفاقاً یک روز صدای دخترشان را شنیدند که در لالایی گفتن به کودکش این لالایی می خواند :

مم گفتی پرون واچین ، پرون بهر کلوک واچین          momom gofti poron vāčen poron bahre

 koluk vāčen

پرونم چی و بردم مِ ، به پا دیرکاش رسندم مِ    poronom či-o-bordome me bepā dirkāš

 rasondom me

که آمد ترک زترکستان ، مرا برده به هندوستان        ke ?āmad torke torkeston , marāborda be

 handeston

که هندوستان خدابستان ، به شکر ا... که دل شادم     ke hendeston xodābeston be šokre ?āllāh

 ke del šādom

که هفت بچه نرین دارم ، جل بانو به گهواره              ke haft bačanaren dārom , jele bānov

 be gahvāra

علی خانم شکار زن بود علی جانم به مکتب بود              ?āli xānom šekār zan bou ? āli jānom

be maktab boud

بیارید تشت و آفتابه ، بشورم روی مه پاره       biyārid tašt-o-?āftābe bešorom ruyi mah pāre

که مه پاره خدای دادن محمدمصطفی دادن   ke mah pāre xodāyidāden mohamad mostafi dāden

mom-o-bapi ?ašnovšon ke ye ?axondenen bad yālāh yāxodā šoke dohtšon be kanize xogofti boro ya xeyri bedoruš hāda , kaniz xeyri vāge-o-ruve ke be dovruš hādeyet . piramard-o-pirazan na šo vāge-o-goftšon mā xirmon nāvā be biviyet bega ka šeir dobāra boxonet ke ?ai šeir be sare xodi gozašten yā jāyi ?ašnotišen .

bad doht ?atitbe pedar lahašon. beyon ?ašnāset yovbosi ?akont ?atārešon be tu xona sar-o-jonšon ?ašore lebāse fāxari najonšon ?akont-o-be yon tu xona xo ?adāret-o-tā ?axare ?o more vā ham zandgišon ke baxobi-o-xovši

مادر و پدر دختر که صدای دخترشان را شناخته بودند به مانند گداها با یاا... گفتن و بده در راه خدا طلب گدایی کردند . دختر به کنیز خود گفت : برو و یک هدیه ای به این گداها بده ، کنیز به آنها هدیه ای داد ولی آن دو برنداشتند و به او گفتند که ماهدیه نمی خواهیم ولی به کدبانوی خانه و همسر اربابت بگو که اگر می شود این شعر را دوباره بخواند . چرا که یا این شعر سرگذشت خودش بوده یا این که آن را از دهان کسی شنیده است . دختر به دم درب می آید تا مرد و زن گدا را از نزدیک مشاهده کند و در آنجا متوجه می شود که آن دو پدر و مادرش هستند . با آنان روبوسی می کند و آن ها را به داخل منزل می آورد و به حمام می فرستد سپس لباس فاخری به آنها می دهد و آن ها را در خانه ی خود نگه می دارد و تا آخر عمر با هم به خوبی و خوشی  زندگی می کنند.

     چیستان

چیستان ها از پر طرفدارترین ژانرهای فولکلور است . در زمان های نه چندان دور ، شب های طولانی پائیز و زمستان با گفتن قصه ها و چیستان ها سپری می شد . چیستان ها در مورد اشیاء مختلف ، مفاهیم گوناگون و نیز حوادث طبیعی و غیر طبیعی آفریده شده اند .در چیستان ها معمولا یکی از علائم و نشانه های شئی یا مفهوم مورد نظر گفته می شود و بقیه جوانب آن پنهان می ماند که باید توسط شخص مخاطب پیدا شود . هدف چیستان ها به تفکر واداشتن کودکان است و اینکه آنها به محیط زندگی ، حوادث گوناگون و اطراف خود با دقت و تأمل نگاه کنند .

چند نمونه از چیستان ها

شکل خودش دو شمشيره هر دو روهم جا مي گيره   جواب : قیچی

 šekle xodaš do šamšire hardo ru ham jā migire

 نه در داره نه دريچه درون او پر از بيچه.جواب=انار    

na dar dāre na dariče darowne ?ow poraz biče

معني: نه در دارد نه دريچه ولي درونش پر از عروسک است

کاخ شوز پر سرباز سفيد و سياه.              Kaxe šowze pore sarbāze  safid-o-siyāh

معني: کاخ سبز پر از سربازهاي سفيد و سياه است. جواب=هندوانه

کاخ سفيد در بسته، ملکه داخلي نشسته.      جواب : تخم مرغ 

Kāxe safid dar basta maleka daxeli nešta

   نتیجه گیری: فولکلور کودکان در آفرینش ادبیات کودک و نوجوان این منطقه سهم بسزائی دارد ، شعرا و نویسندگان هرمز گان از این سرچشمه زلال و بی زوال بهره های فراوانی برده و آثار بزرگان ادب و اندیشه سرشار از این تأثیر پذیریهاست .

منابع و مآخذ : ـ  ادبیات  شفاهی کودکان هرمزگان ، سهراب سعیدی ، قم ، دارالتفسیر ، 1388 ( در دست چاپ)

ـ فرهنگ مردم میناب  سهراب سعیدی  ،تهران ، ائلشن ، 1386

ـ لالایی ، بازی ها و سرگرمی های میناب ، سهراب سعیدی ،تهران ، ائلشن 1386 .

ـ  قصه ها و افسانه های مردم هرمزگان، سهراب سعیدی ، قم ،سلسال ، 1386 .

ـ  چیستان های هرمزگان ، سهراب سعیدی،  قم ، دارالتفسیر  1387.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:12  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

مشخصات و سوابق سرگروه ادبیات استان هرمزگان

           سهراب سعیدی :  

                 سهراب سعيدي ، مؤلف برتر جوان كشور ، (كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي)
يكي از محققان و مؤلفان عزيز و جوان اما بسيار سختكوش و دقيق و آگاه به مسائل فرهنگ عامه ، فردي متواضع ، اخلاقمند و پسري پر شور از عشق به تحقيق در جنبه هاي گوناگون دانش عوام در استان هرمزگان ، آقاي سهراب سعيدي است كه با شوق زياد عزم خود را جزم كرده و با تلاش بسيار و كند و كاو در منابع و بيشتر تحقيق ميداني در زمينه ي فولكلور ، ادبيات شفاهي هرمزگان و ادبيات رسمي ايران از هيچ كوششي سرباز نزده و درباره ي استان هرمزگان آثاري پديد آورده كه هم محققان را به كار آيد و هم تمام شهروندان هرمزگاني ، ايشان در سال 89 از طرف مقام عالي وزارت آموزش وپرورش عنوان مؤلف برتر جوان ايران را به خود اختصاص داد .
سهراب سعیدی در سال 1358در روستای محمودی(حومه ی میناب) دیده به جهان گشود ،تحصیلات ابتدایی وراهنمایی رادر دبستان شهید سعیدی روستای محمودی وراهنمایی آیت الله غفاری نصیرایی گذراندوسپس برای ادامه تحصیل به شهر میناب آمد ودر رشته ی مورد علاقه ی خود ادبیات و علوم انسانی در دبیرستان حضرت امام خمینی (ره ) به تحصیل پرداخت . ا ودر سال 78 موفق به اخذ دیپلم شد و در همان سال نیز در مقطع کارشناسی دبیری زبان وادبیات فارسی پذیرفته و وارد دانشگاه گردید، وی پس از فراغت از تحصیل درسال1381دوران مقدس سربازی را در آموزش وپرورش میناب گذراند و در سال 83در مقطع کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی پذیرفته و در شهریور 85 فارغ التحصیل شد .


                   او پس از کسب مدرک کارشناسی ارشد در سال 1385ودر رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی ، به پژوهش و تألیف روی آورد. چرا که سعیدی در دوران تحصیل خود همیشه در ذهن داشت زوایای مبهم تاریخ و فرهنگ شهر (و استان) خود را آشکار کند، از این رو تأسف می‌خورد که چرا تا به حال در مورد این منطقه ( هرمزگان ( پژوهش و کار فرهنگی انجام نشده است، پس این شد که به کارهای پژوهشی روی آورد عرصه‌ی فعالیت او فرهنگ مردم می‌باشد و تا کنون این  پژوهش ها و تألیفات را انجام داده است که عبارتند از :

 


فرهنگ مردم میناب، لالایی، بازی‌ها وسرگرمی‌های میناب، صنایع دستی و پنج شنبه بازار میناب، قصه‌ها و افسانه‌های مردم هرمزگان، تاریخ ادبیات میناب، چیستان های هرمزگان، رخش بی‌سوار (مجموعه نوحه‌های شاعران میناب)، ترانه‌های چوپان، سوگواره ها (مجموعه نوحه‌های رایج در هرمزگان)، باورها و عقاید مردم هرمزگان، دستم چلکا (ادبیات شفاهی کودکان  هرمزگان , شیرین تر از قند و....


ایشان چند کتاب دیگر نیز آماده ی چاپ دارند که به این موارد می توان اشاره نمود : از رودکی تا بهمنی ، روزهای بی تو، چیچکای بپ گپو ( مجموعه ی قصه ) ، تعزیه خوانی در میناب ، باورها و عقاید مردم هرمزگان و...

سعیدی سابقه‌ی تدریس در دانشگاه آزاد میناب و جزیره‌ی هرمز، آموزشکده‌ی فنی وحرفه‌ای میناب ، مدرس دانشگاه پیام نور سیریک و بندرعباس را دارد، و هم اينك نيز افتخار دارد تا در خدمت دانش آموزان مقطعه متوسطه میناب و استان باشد .

از افتخارات آقای سعیدی به این موارد می توان اشاره نمود :

-        مدیر مسول و صاحب امتیاز نشریه اورمزد - چهره ی مفاخر فرهنگی استان هرمزگان شدن در سال 88- به عضویت در آمدن به هیئت منصفه مطبوعات استان هرمزگان با حکم کشوری - ـ به عضویت درآمدن در دانشنامه بزرگ اسلام برای همکاری درنوشتن دانشنامه بزرگ فرهنگ مردم ایران - دریافت لوح تقدیر از مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان هرمزگان- دریافت چندین لوح تقدیر از مدیر کل هاي سازمان آموزش و پرورش استان هرمزگان-- دريافت لوح سپاس از وزير آموزش و پرورش- دریافت لوح تقدیر از مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی استان هرمزگان
ـ دریافت چندین لوح تقدیر از اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان میناب
ـ دریافت چندین لوح تقدیر از اداره آموزش و پرورش شهرستان میناب به مناسبت های مختلف- دريافت لوح سپاس از پژوهشگاه مطالعات وزارت آموزش و پرورش-
دریافت لوح سپاس و معرفی نامه از مشاور وزارت آموزش عالی- دریافت لوح سپاس از سرتیپ دوم پاسدار سپاه ( محمد راوش ) در آموزشگاه شهداء کرمانشاه (نزسا )- معلم پژوهنده شدن در سال 1389- مؤلف برتر ميناب و استان هرمزگان در سال 1389 از طرف آموزش و پرورش- پژوهشگر برتر كشور و مؤلف برتر جوان كشور در سال 1389- معرفي بعنوان بيشترين چاپ كننده كتاب در سال1388 از طرف اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي.

-        سوابق اجرايي : معاون دبيرستان و سرپرست دانشگاه پيام نور واحد سيريك هرمزگان
تلفن هاي همراه : 09171663878و 09179774296 و 09387888681
ايمل  sohrab_minab@yahoo.com    :






+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:8  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

چهره معشوق در غزل كلاسيك و شعر معاصر

چهره معشوق در غزل كلاسيك و شعر معاصر

دکتر نعمت اصفهانی عمران

چکیده

     بررسی وصف معشوق در غزل کلاسیک وشعر معاصر بیانگر آن است که تحول شگرفی در شعر عاشقانه فارسی پدید آمده است .این تحول بیش از هر چیزناشی از تغییر نگرش نسبت به انسان واجتماع است .معشوق که در غزل کلاسیک با ویژگیهایی کلیشه شده وتکراری به صورت یک سنت ادبی لاتغیر در آمده بود و نشانی از فردیت و واقعیت نداشت در شعر معاصر چهره ای خاص یافت و نخستین بار در شعر احمد شاملو چهره مشخص یک زن به عنوان معشوق مطرح شد علاوه بر آن عشق از انزوا و خلوت شاعربه عرصه اجتماع و مبارزه راه پیدا کرد . آماری که از غزلیات سعدی و شعر شاملو به دست آمده تحول نگرش چه در توصیف ظاهر معشوق و چه در ویژگی های شخصیتی را به وضوح نشان می دهد . به دلیل ساختار بسته اجتماعی ، قرنهای متمادی معشوق ادب فارسی چهرهای تقریبا یکسان داشته گواه این مدعا تشبیهات و توصیفات تکراری و مشابهی  است که  اغلب شاعران با وجود تفاوت در اندیشه و نگرش آنها رابه کار برده اند .

   از دیگر نتایج این تغییر نگرش تغییر در رابطه عاشق و معشوق است که در غزل کلاسیک رابطه ای عمودی و مبتنی بر نظام ارباب و رعیتی است اما در شعر معاصر این رابطه به رابطه ای دو سویه و مبتنی یر درک متقابل می انجامد . هر چند که در این نگرش نو نیز عشق هنوز از نگاههای سنتی کاملا رها نشده است اما چشم اندازهای جدیدی در پیش چشم شاعران گشوده شده است . می توان گفت اوضاع اجتماعی  اندیشه و ادبیات را جهت می دهد وعشق و ذوق زیبایی شناسی نیز چون خود ادبیات از این قاعده مستثنی  نبوده است .

واژگان كليدي : معشوق ، غزل كلاسيك ‏، شعر معاصر ، سعدي ، شاملو

مقدمه

     مطالعه معشوق در شعر سعدي و شاملو نشان مي دهد كه ساختار جامعه وروابط اجتماعي در رابطه ميان عاشق و معشوق ، تأثیری قابل توجه داشته است . به گونه ای که تا نگرش و ساختار اجتماعي دگرگون نشود ، جهت فکری و ذوق و سليقه شاعران دگر گون نمي شود . شاهد این مدعا آنکه تا قرن ها ساختار اجتماعي ما با وجود تغيير حكومت ها، تقريبایکسان وبا تغییرات جزئی امتداد داشته است  و به تبع آن نگرش شاعران نيز بی آنکه  تحول عمده ای بپذیرد، در آثاری به مراتب ضعیف تر انعکاس یافته است . اما به محض اينكه ساختار و نگرش اجتماع عوض شده   ذهنیت هنری شاعر نیز تغییر کرده است  و آنچه در گذشته زيبا و مورد پسند بوده مورد ترديد و تجديد نظر قرار گرفته و نظامی جديد با معيارهاي نوين جانشين آن شده است . بنا براین می توان گفت ، ساختار اجتماعي است كه محدوده ذهني شاعر را تا حد زيادي مشخص مي كند . در اين مقاله سعي داريم چهره معشوق را از منظر سعدي و شاملو بنگريم

بديهي است در اين درنگ و تماشا مقايسه اي نيز صورت خواهد گرفت . توصيفاتي را كه سعدي براي معشوق به كار برده به دو دسته خصوصيات ظاهري و ويژگي هاي رفتاري مي پردازيم .

اين نكته شایان ذکراست كه آنچه مورد  استناد قرار گرفته ، مجموع 637 غزلي است كه درچاپ « فروغي » تحت عنوان غزليات سعدي  آمده است وآنچه تحت عنوان « غزليات عرفاني » ازغزليات سعدي وبه همراه قصايد اوآمده است  مورد نظر نبوده ونكتة ديگر اينكه ما اينجا صرفاً باسعدي غزلسرا سروكار داريم و معشوق سعدي درغزليات او به طور مستقل بررسي مي شود .   معشوق درغزل سعدي چهرة آشنا وسرشناس ادب كلاسيك فارسي است ، با صفات و ويژگي هايي كه همه ادب دانان با آن آشنايند وهركس اندك آشنايي با ادبيات فارسي داشته باشد، با اين چهره بيگانه نيست و چه بسا با او احساس انس والفت مي كند .

از مجموع 637 غزل سعدي 227 بيت در وصف قد معشوق است.سعدي براي وصف قامت يار «سرو» را به كار برده است ، همان توصيف آشنا و كليشه اي ادب فارسي را، گاه به صورت تركيب اضافي و وصفي و گاه به صورت تشبيه و استفاده ازجملات خبري، قد يار را توصيف كرده است .

برخي از تركيباتي كه سعدي با سرو ساخته و قد معشوق را به كمك آنها وصف كرده عبارتند از: سرو خرامان ، سرو روان، سرو سيمتن، سرو سيم ساق ، سرو قيامت قيام . . .    بعد از قد معشوق‌ بيشترين‌ توصيف‌ را سعدي‌ از «صورت‌» وي‌ ارائه‌ كرده‌ است‌. روي ‌معشوق‌    در 220 بيت‌ وصف‌ شده‌ است‌. در وصف‌ روي‌ معشوق‌ انديشه‌ سعدي‌ بيش‌ از هرچيز از طبيعت‌ كمك‌ گرفته‌  و  ذهن‌ او بيش‌ از زمين‌ به‌ آسمان‌ معطوف‌ بوده‌ است‌ . مفهوم‌ «روشني‌»  «درخشش‌» و « نور» در وصف‌ چهره‌ يار بسيار مورد توجه‌ او بوده‌ است‌ . اوماه‌، خورشيد و آفتاب‌ و قمر را 54 بار براي‌ وصف‌ روي‌ معشوق‌ به‌كاربرده‌ است‌. ماه‌ (27)، خورشيد و آفتاب‌(17) و قمر(7) مرتبه‌، شمع‌ (2) چراغ‌ و مهتاب‌ (هركدام‌ يك‌ مرتبه‌).                                                              

جهان‌ روشن‌ به‌ ماه‌ و آفتاب‌ است‌                  جهان‌ ما به‌ديدار تو روشن‌ 602                                     

در حالي‌ كه‌ «گل‌» و «گل‌ رو» 19 مرتبه‌ و اسامي‌ خاص‌ گل‌ها مثل‌ سمن‌، لاله‌، نسرين‌... وبوستان‌ مجموعاً 15 مرتبه‌ به‌ كار رفته‌اند. پري‌ نيز 11 مرتبه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ كه‌ با توجه‌به‌ پنهان‌ بودن‌   آن‌ دوراز دسترس‌ بودن‌ و در پرده‌ بودن‌ معشوق‌ را بيان‌ مي‌كند. برخي‌ از  تر کيباتي‌ كه‌ سعدي‌ با «روي‌» و مترادفاتش به‌ كاربرده‌، عبارتند از: رخ‌ پارسا فريب‌، روي‌ شهرآرا ، صورت‌ انگشت‌ نما  عارض‌ فرخنده‌ خو، روي ‌دلفريب‌ و دلبند و...                                                                                 

       سعدي 125 بيت به توصيف لب و دهان يار اختصاص داده، البته لب بيشتر مورد توجه  بوده است  اما چون تفكيك اين دو در ابيات دشوار بود ، در يك مجموعه جاي گرفته اند، براي توصيف لب «لعل» بيش از هر توصیف دیگری به كار رفته است (21 مورد) و تركيب وصفي لب شيرين 20 مرتبه تكرار شده است. همچنین تركيب شيرين دهن و شكر دهن بيشتر به صورت جمع به كار رفته است (15 مورد) آب دهان به عسل و بوي آن به لادن تشبيه شده است. سعدي مجموعاً 116 بيت در وصف زلف معشوق دارد كه 96 بين حالت مو را توصيف مي كند و 25 بين از عطر زلف يار سخن مي گويد . سعدي به حالت مو بيش از رنگ و عطر آن نظر داشته است .  موي پريشان و رها ، سخت مورد توجه او بوده است . البته مويي كه شكن بر شكن و تا حدي مجعد باشد، از معشوق درخواست مي كند كه موش را گره نزند:

مويي چنين دريغ نباشد گره زدن؟               بگذار تا كنار و برت مشكبو بود 517

هر چند در جايي ظاهرا عكس آن را در خواست مي كند اما  این نهي كردن خود يك تعريف دیگر از موي  پریشان و رهاي معشوق است.

مويت رها مكن كه چنين بر هم اوفتد          كاشوب حسن روي تو در عالم اوفتد 474

موي تافته يا به عبارت بهتر گيسو و گيسوان كه در ادبيات کلاسيك زياد و صف مي شده است ،در شعر او جايگاه ندارد و شواهد اندكي دارد:

گوشه گرفتم ز خلق و فايده اي نيست         گوشه چشمت بلاي گوشه نشين است 444

در مجموع 637 غزل سعدي 75 بيت در توصيف «چشم معشوق» است .«چشم مست» بيشترين بسامد را داراست و فتنه انگيزي و سحر انگيزي و شوخي و دلاويزي و خون ريزي مضاميني است كه سعدي آنها را از چشم معشوق استنباط كرده است:

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز                    که هشیاران نیاویزند با مست 423

ابرو 65 مرتبه وصف شده است ، كماني بودن مهمترين توصيف آن است . (20 مورد) هلال و ماه نو نيز كه باز حالت كماني بودن ابرو را مي رسانند. 10 مورد تكرار شده ا ست.    از دیگر توصیفات سعدی وصف دست معشوق است . که 32 بیت در این مورد دارد . 20  بیت  در وصف سر انگشتان و ناخن معشوق است . توجه او آرایش پنجه هاست که با حنا خضاب شده است و مهم ترین مضمونی که با آن ساخته ،این است که سرخی انگشتان یار از خون عاشقان است:

همچنانت ناخن رنگین گواهی می دهد       بر سر انگشتان که بر خون عزیزان داشتی 640 گاه بدون خضاب نیز آورده است :

آنچه سر پنجه سیمین تو با سعدی کرد         با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است 445

ست.

 

      معشوق سعدي به لحاظ شخصيتی صفات مثبت و درخشاني ندارد. مهم ترين ويژگي او جفا كاري و ستم گري و خونريزي است كه 105 بيت به آن اختصاص يافته است .ستمی که به عاشق روا می دارد دشمن برای دشمنش نمی پسندد. بی هیچ دلیلی معشوق را می آزارد .

 جرمی نکرده ایم که عقوبت کند ولی             مردم به شرع می نکشد ترک مست ما

       ویژگی دیگر او بی غمی و فارغ بودن از غم عاشقان و بي اعتنايي به حال آنان است كه 98 بيت در غزليات سعدي به اين موضوع پرداخته است . معشوق که کاملا مستغنی است و درد و غم را تجربه نکرده است ، هیچ اعتنایی به غم و اندوه عاشقان ندارد و به سوز و گداز آنان وقعی نمی نهد :

تو که یک روز پراکنده نبودست دلت           صورت حال پراکنده دلان کی دانی ؟  680

  بی وفایی و پیمان شکنی

معشوق سعدي بي وفا و پيمان شكن است، وعده مي دهد و خلاف آن عمل مي كند . بی وفایی آنقدر تکرار شده که سعدی آن را امری طبیعی و خصوصیت همه زیبا رویان می داند وانتظار وفا داشتن را خطا می داند. 88 بیت به بی وفایی و پیمان شکنی پرداخته است:

دگر بار از پری رویان جماش                         نمی باید وفای عهد جستن 610

سنگدلی و بی رحمی    

 سعدی در 53 بیت از سنگدلی یار سخن می گوید . البته سایر خصوصیاتی که ذکر شد ، هر یک به نوعی بی رحمی معشوق را می رسانند . اما در این ابیات صریحابه سنگدلی و بی رحمی او اشاره شده است .

دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه     تشنه می میرد وشخص آب زلالی دارد 480

غمزه

       سعدی در 25 بیت نیز غمزه یار را توصیف کرده است . آن ظرافت ها و اشارت های آشکار و پنهانی است که معشوق برای دلبری بیشتر از عاشق به کار میبرد و کار کرد مؤثر و شگفت انگیزی دارد و در اغلب اوقات سلاحی خطر ناک تر از حسن و جمال است که نه صبر و نه زهد و تقوی و نه عقل را یارای مقاومت در برابر آن نیست :

با غمزه خوبان که چو شمشیر کشیدست       در صبر بدیدیم نه محکم سپری بود 518  

 وقتي از معشوق در شعر شاملو حرف مي زنيم بايد توجه داشته باشيم كه با شاعري رمانتيك وعاشقانه سرا كه كارش پيوسته عشقبازي و سوز وگداز باشد ، طرف نيستيم . با يك شاعر اهل مطالعه و منتقد مبارز كه دلبستگي عميق به جامعه و مردمش دارد، مواجهيم . او  مردم كشورش   همه طبقات اجتماعش حتي پست ترين و مطرود ترينشان را دوست دارد و براي آنها شعر  مي نويسد و خود را در زندان دوست داشتن آنها محبوس مي كند . عشق برای شاملو مسکن و مخدر نیست . نگران است که مبادا عشق گریز گاه او باشد نه سکوی پروازش  عشق برای او منبع روشنی و شعر و زندگی و سعادت است ابزار پیروزی او در نبرد با تقدیر است :

وینک مهر تو / نبرد افزاری /  تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم . ( شبانه ، 454 )

عشق  ، چنان او را از شور و هیجان سرشار می کند که شور درونش را به کلمات تسری می دهد و تمام اجزای جهان را زیبا می بیند :

تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم و حرف هایم همه شعر شد سبک شد /  عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد/ بدی شعر شدسنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد/ همه شعر ها خوبی شد.( نگاه کن ، 211)

تکرار حرف ش شادی و شعف شاعر را از یافتن معشوق نشان می دهد و این ره آورد عشق برای عاشق است ، در حالی که درادبيات كلاسيك عاشق شدن مساوی بود با شروع غم و اشک و گوشه گرفتن و دست شستن از همه فعالیت های فردی و اجتماعی در سنت ادبی  عشق و اشك و غم همراهان ديرينه   و از هم جدايي ناپذير ند اصلا لبخند در ادبيات  بسیار كم داريم مواردي هم كه از جانب معشوق تبسمي مي بينيم ، خنده محبت آميز نيست يا عشوه گرانه و براي دلبري است يا خنده به روزگار سیاه  عاشق است . عشق غمگنانه هنوز هم در ادبيات ما به شدت رواج دارد به طوري كه عشق مترادف غم شده است. براي اين ادعا شاهد مثال هاي بی شمار در ادبيات فارسي كلاسيك و معاصر سراغ داريم به طوري كه تركيب غم عشق و غم يار از مکررات کاملا  كليشه شده محسوب مي شود . اين شادي و شعف در برابر عشق ويژگي بسيار برجسته شعر شاملو است . 

        شاملو عشقي اينچنين را نثار معشوق می کند ، در شعر او معشوق در معناي عام انسان است و د ر معناي خاص زن و در دورانی منحصرا همسرش آیدا است . اين انسان در همه جاي شعر او چهره اي زنانه دارد، تقريبا در هيچ دوره از ادبيات فارسي زن به عنوان معشوق چنين جايگاه والايي نداشته است. ما معشوق زن در ادبيات داريم،  ليلي ، شيرين ، عذرا، و ... اما نوع نگرش شاملو به زن در جايگاه معشوق كاملا متفاوت و بي سابقه است و تازه از بخش عمده ادبيات فارسي که زن در آن غايب است حرف نمي زنيم اما در جاهايي هم كه زن به عنوان معشوق در داستان هاي عاشقانه در غزل ظاهر مي شود ، نگاه به او ابزاري و كام جويانه است و عشق تنها معطوف به جسم اوست اما شاملو صريحا بيان مي كند :

 « فراسوي مرزهاي تن ات تو را دوست مي دارم » ( میعاد ،500 )

 معشوق را تنها به خاطر جسم او و زيبايي هاي ظاهرش نمي خواهد و در ادامه شعر مي گويد:   در فراسوي مرزهاي تن ام تو را دوست مي دارم .» ( همان ) يعني معشوق را به خاطر نيازهاي جسماني كه به او دارد نيز نمي خواهد : نه براي تنت و نه براي تن ام.

در آن دور دست بعيد/ كه رسالت اندام ها پايان مي پذيرد / و شعله و شور تپش ها و خواهش ها / به تمامي / فرو مي نشيند /  در فراسوهاي عشق / تو را دوست مي دارم/ در فراسوهاي پرده و رنگ / در فراسوهاي پيكر هايمان/ با من وعده ديداري بده. (ميعاد ، 500)

و در جاي ديگر مي گوید: سال گشتگي است اين ؟/ خواستنش / تمناي هر رگ/ بي آنكه در ميان باشد خواهشي حتا؟/ نهايت عاشقي است اين؟/ آن وعده ديدار در فراسوي پيكرها؟ ( ترانه اندوه بار سه حماسه ، 938 )

شاملو براي نخستين بار چهره مشخص يك زن را به عنوان معشوق معرفي كرده است كاري كه پيش از او در ادبيات ما انجام نشده بود و از طرفي شاعر مفاهيم عميق انساني را در زن به عنوان زيبايي او مي ستايد و تنها در بند ظاهر نمي ماند و ابتذال را عشق نمي پندارد به عنوان مثال به خاطر اين مصراع: گرتو شاه دختراني، من خداي شاعرانم به دكتر مهدي حميدي مي تازد كه :

 بگذار عشق اين سان/ مردار وار در دل تابوت شعر تو /  تقليد كار دلقك قاآني / گندد هنوز و/ باز / خود را / تو لاف زن/ بي شرم تر خداي همه شاعران بدان. (براي خون و ماتيك ، 32) شاملو در عشق به دنبال اصالتي است كه با زيبايي در آميخته است در شعر        «از زخم قلب آبايي» كه در آن دختران تركمن را وصف مي كند در ژرف ساخت توصيفات او می توان  ايده آل شاملو، زن آرماني او را جستجو كرد . توصيفات او با احترام قلبي همراه است. شاملو در شعرهايش پيوسته دنبال معشوقي آرماني زني رؤياهايش بوده است زني كه در ادبيات ما جايش خالي بود ليلي و شيرين و ... فقط كليشه بودند او در جستجوي يك معشوق زن بود گاه با عنوان گل كو، گاه در قالب ركسانا و سرانجام در وجود آيدا مطلوبش را باز يافت . توصیف معشوق :

ـ زمين، درخت، باهار، شب (در برزگي و گودي)، مهتاب، شبنم، صبح، مخمل ابر، بوي علف، ململ مه ( در نازكي)، برف، قله مغرور بلند ( من و تو، درخت و بارون ،455 – 456 )

- آه اي يقين گشمده ، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! ( ماهی ، 336 )

- و آن گاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم / در آستانه پر نيلوفر باران/ كه پيراهنش دستخوش بادي شوخ بود. ( باران ، 362 )

- چنان چون فرمان بخششي فرود آمد. ( سرود پنجم ،478 )

- او بي نيازي من است از بازارگان و از همه خلق  نيز از آن كسان كه شعر مرا مي خوانند تنها بدين انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنش كنند.( همان ، 480 )

- اكنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم كشيد/  آسمان آخرين /  كه تنها ستاره آن/  تويي / آسمان روشن / سرپوش بلورين باغي / كه تو تنها گل آن، تنها زنبور آني/ باغي كه تو / تنها درخت آني / و بر آن درخت  / گلي است يگانه / كه تويي / اي آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و كندوي من/  با زمزمه تو / رخت به گستره خوابي خواهم كشيد / كه تنها روياي آن/  تويي .

 ( سرود پنجم ، 492 )

- حضورت بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريايي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم. (آیدا در آینه ، 498 )

- آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود. ( شبانه ،454 )

- آيدا لبند آمرزشي است . ( شبانه 2 ،513 )

- اي آب روشن تو را با معيار عطش مي سنجم ( پایتخت آتش 2، 422 )

- تو ازخورشيد ها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي/ تو ازآينه ها و ابريشم ها آمده اي .

(باغ آینه ، 389 )

- تو اجاق همه  چشمه ساران/ سحرگاه تمام ستارگان و پرنده اي  جمله نغمه ها و سعادت ها را به من مي بخشي . ( غزل آخرین انزوا ،274 )

- تو طلوع مي كني من  مجاب مي شوم.( بهار تازه ،224 )

- در روشنايي زيبا / در تاريكي زيباست. ( سرود پنجم ،481 )

- آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب  ( ماهی ،337 )

- من چينه ام، من پيچكم، من آميزه چينه و پيچكم، تو چينه اي ، تو پيچکي ، تو آميزه مادر و كودكي! ( با همسفر ، 385 )

- ميان خورشيد هاي هميشه زيبايي تو لنگري است، خورشيدي كه از سپيده دم همه ستارگان بي نيازم مي كند. ( شبانه ، 453 )

- بازيبايي ات/ باكره تر از فريب/ كه انديشه مرا از تمامي آفرينش  ها بارور مي كند. (سرود آن کس . . . ،468 )

- لبي، دستي و چشمي ، قلبي كه زيبايي را در اين گورستان خدايان به سان مذهبي تعليم مي كند . ( سرود پنجم ، 477 )

- چشمه ساري در دل و آبشاري در كف / آبشاري در نگاه و فرشته اي در پيراهن از انساني كه تويي قصه ها مي توانم كرد.( غزلی در نتوانستن ، 549 )

- اي دير يافته! با تو سخن مي گويم، به سان ابر با طوفان، به سال علف با صحرا به سال باران كه با دريا، به سان پرنده كه با بهار، به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد.

( عشق عمومی ، 215 )

- هزار آفتاب خندان در خرام توست. ( عاشقانه ، 827 )

آن چنان كه مشاهده مي شود توصيفات بسيار متنوعي براي معشوق به كار رفته است و از محدود كردن او در قالبي مشخص پرهيز شده است از عناصر طبيعي مثل خورشيد و آسمان گرفته تا گل و درخت و بهار و مفاهيم انتزاعي مثل لبخند آمرزش و فسخ عزيمت جاودانه و از كوچكترين چيزها مثل زنبور تا دريا و قله مغرور بلند محملي براي وصف معشوق بوده اند ، انگار شاملو از شدت عشق در وصف معشوق درمانده شده به هر چيزي چنگ زده تا آن تصوير ذهني اش را ملموس كند . اين حالت در ماندگي در توصيفاتي كه به صورت تتابع اضافات آمده كاملا مشهود است : ديگر مانده نمي داند چه بگويد:

اي آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبو ر كندوي من!/ تو چينه اي، تو پيچكي ، تو آميزه مادر و كودكي!  تا كنون ويژگي هاي كلي معشوق را در شعر شاملو بررسي كرده ايم و دور نمايي از تصوير ذهني او را دريافته ايم براي اين تصوير دقيق ترين داشته باشيم لازم است از فاصله نزديك و به جزئيات بنگريم براي اين كار توصيفاتي را كه شاملو از معشوق ارائه داده به دو بخش و يژگي هاي ظاهري و خوصصيات رفتاري و شخصيتي تقسيم مي كنيم، لازم به ذكر است كه تأكيد ما در اين بخش بر عاشقانه هاي بعد از سال 1341 به ويژه دو دفتر «آيدا در آينه» و «آيدا : درخت  خنجر و خاطره» است ،      شاملو در توصيف معشوق توجه عميقي به دست هاي او دارد ، اين همه توجه به دست در ادبيات بي سابقه است . در ادبيات كلاسيك سرانگشتان خضاب شده معشوق بارها مضمون آفريده اند، در ادبيات معاصر نيز فروغ از دست حرف زده ، دستهايت را دوست مي دارم.

دستهايم را در باغچه خواهم كاشت ، سبز خواهم شد/ مي دانم ، مي دانم، مي دانم .

فروغ فرخزاد، تولدي ديگر)

اما دست در شعر شاملو به محوريتي مهم دست پيدا مي كند، دست هاي معشوق براي او بسيار اهميت دارد در درخواست هايي كه از معشوق دارد بارها از او تقاضا مي كند كه دستت را به من بده. شايد دليل آن اطمينان و آرامشي است كه از دست معشوق مي گيرد يا چون از او انتظار دستگيري و كمك دارد، اين همه چشمش به دست هاي اوست اما به نظر مي رسد بيش ار همه اينها نياز شديدي كه به نوازش شدن در خود احساس مي كند توجه او را به دست برانگيخته است نوازش شدن هم طبعا با دست صورت مي گيرد ، معشوق براي او يك جنبه تزييني و رمانتيك و ويژه يك دوره يا حالت هاي خاص نيست وجود معشوق براي او حياتي است معشوق بايد گره هاي كور زندگي او را باز كند، فقط با وجود اوست كه او مي تواند از پس زندگي بيايد و جز او هيچ كس را ندارد، بنابراين به عنوان تنها نقطه اميد زندگيش پيوسته به او چنگ مي زند و دست هاي او را مي جويد تا او را با خود ببرد.

-                        هر ترانه فرزندي است كه از نوازش دست هاي گرم تو نطفه بسته است . ( سرود آن کس که از کوچه به خانه بر می گردد ، 467 )

بعد از دست، توصيف چشم بيشترين بسامد را در ميان عاشقانه هاي شاملو دارد :

چشم

-                        و چشمانت با من گفتند/ كه فردا/ روز ديگري است . آنك چشماني كه خمير مايه مهر است .  ( شبانه ،453 )     چشم معشوق براي شاملو قبل از زيبايي اش بشارت دهنده است مهر و عطوفت قلبي معشوق در چشم او نمايان است با اينكه چشمان معشوق به سياهي نيز وصف شده اما غلبه با روشنايي است بيشتر ستاره بودن چشم بر جسته شده است، چشمش كمانكش و ناوك انداز نيست نگاه پر مهر و شادي است كه اميد به زندگي را در عاشق تقويت مي كند و اولين نگاه او آغاز واقعي زندگي عاشق است شاملو در شعر كبود از چشمي كبود با نغمه افسونگر سخن گفته اما با اصطلاح موسيقي كه در آن به كار رفته است قدري پيچيدگي در آن ايجاد كرده كه از صميميت شعر مي كاهد ، اين شعر مربوط به دوران آغازين شاعري شاملوست اما در سال هاي بعد كه او زبان خودش را يافته است، اين مشكل مرتفع شده است.

لب و بوسه: آن لبان از آن پيشتر كه بگويد ، شنيدني است.  ( سرود پنجم ،476 )

در توصیفات شاملو از لب و دهان معشوق از آن اغراق هايي كه در كوچكي و سرخي لب سراغ داشتيم چيزي نمي بينيم . سخن گفتن و كلام براي او به ويژه كه لب به شعري گويا باشد بسيار دلپسندتر است. با لبانت برای همه لب ها سخن گفتم.

 شاعر حتي در اوج لحظه اي عاشقانه نيز از ياد اجتماع غافل نيست نخستين بوسه او را مست و بيخود نمي كند بلكه او را به ياد زخم هاي يارانش مي اندازد. شاملو «تن» معشوق را نيز وصف كرده و مفاهيم زيادي را در آن فشرده است:

-                        و تنت رازي است جاودانه كه در خلوتي عظيم با منش در ميان مي گذارند، تن تو آهنگي است و تن من كلمه اي كه در آن مي نشيند تا نغمه اي در وجود آيد.

 ( سرودبرای سپاس و ستایش ، 475 ) ب: ويژگي هاي شخصيتي و رفتاري:

     معشوق در شعر شاملو به لحاظ رفتاری کاملا با معشوق ادبیات کلاسیک متفاوت است .     می توان گفت نقطه مقابل اوست . او يك آدم بي بند و بار كه پيوسته در حال خود آرايي و دلبري باشد نيست . يك زندگي معمولي دارد وظايفي دارد، كار مي كند ، خانه داري مي كند، مشكلات دارد، شاملو بارها در شعرش  از مشكلات اقتصادي و فقر مي گويد فقري كه واقعا در زندگي با آن دست و پنجه نرم كرده است و گاه آنقدر شديد بوده كه تعادل فكري شاعر و معشوقش را به هم مي زده .

معشوق موجودی مستغنی نیست که دامن کشان راه برود و عاشقان و خدم و حشم دنبالش راه بیفتند . و عاشق موجود بیکاری نیست که جز آه و ناله و شکوه و شکایت هنر دیگری نداشته باشد. عاشق و معشوق در شعر شاملو غم نان دارند غم اجتماع دارند و . . . شاملو در شبانه ای می گوید :

وقتی دستان مهربانش را به دست می گیرم تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

معشوق تنهاست . غمگین است . غصه دار است . بر خلاف گذشته که هیچ سخنی از غم و غصه معشوق نیست و نمی دانیم آیا با وجود جلال و جبروت و تجمل و استغنایی که شاعران وصف کرده اند، معشوق غم و اندوهی هم داشته است و اگر داشته درد و رنجش چه بوده است ؟

در شعر شاملو با يك عشق رئال مواجهيم، عشقي در متن زندگي  با تمام فراز و نشيب هايش و معشوق شريك اين فراز و فرود است ، آيدا علاوه بر همسر بودن همكار شاملو بوده است همكار فرهيخته اي كه اولين خواننده شعرش هم بود و پا به پای او تولد اشعارش را شاهد بوده است چنين معشوقي نمي توانست آن دلبر طناز هر جايي غزل باشد، عروسك و بازيچه اي در دست عده اي كامجوي عاشق نما. عشق در شعر شاملو مقوله اي جدي است براي هر دو طرف ماجرا، هم عاشق و هم معشوق ،و تفریح و تفنن نبوده است . براي همين هم هست كه در اشعارش توجه بسياري به خصوصيات روحي و رواني معشوق شده است شايد بيش از آنچه كه به ظاهر پرداخته باشد روحيات و احساسات او را مطرح كرده است در اينجا و يژگيهاي شخصيتي معشوق شاملو را بر مي شماريم به پاره اي از اين ويژگي ها صريحا اشاره كرده است و برخي ديگر را از نوع توصيف يا رفتاري كه از معشوق در مقابل عاشق مي بينيم ، در مي يابيم ، مهم ترين مميزه معشوق مهرباني و صداقت اوست و ارزش قائل شدن براي عاشق كه به نحو برجسته اي نمود دارد . معشوق كه قلبش مانند پروانه ای ظريف و كوچك و عاشق است و سعادت را تنها در قلمرو عشق باز شناخته است چشمه اي ، پروانه اي و گلي كوچك از شادي سرشارش مي كند و يأسي معصومانه از اندوهي گرانبارش كه  بامداد او دیری است تا شعری نسروده است .

( شبانه ، 511 ) معشوق آنقدر مهربان است كه عاشق كه قرن ها براي يك نگاه او التماس مي كرد و جان مي داد مي تواند در كنار او بنشيند و بر زانوي او با زمزمه هايش به خواب رود خوابي كه تنها رويايش اوست . عاشق مي تواند سر بر دامان او كه اطمينان و پذيرش و نوازش و بخشش است بگذارد و برايش از غصه هايش بگويد ، درد دل كند ، شكوه و شكايت كند، شكايت هاي او هم اغلب از اجتماع است و از كساني است كه او ديوانه وار دوستشان داشته  است، آرمان هايي كه به شكست انجاميده دوستاني كه از دست داده و رنج هايي كه در زندگي فردي اش كشيده است و نااميدي ها و خستگي هايش به طوري كه مي خواهد از آنها كناره بگيرد، انزوا پيشه كند و معشوقش را به جاي همه آنها بر مي گزيند: اما معشوق فقط يك مخاطب نيست كه خوب گوش مي دهد و نوازش مي كند ، در سكوت او همه صداهاست فريادي است كه بودن راتجربه مي كند ، نيازي به سخن گفتن نيست چرا كه خوبي او كفايت است :

 قلب خوب تو جواب فرياد من است. ( دیگر تنها نیستم ، 220 )

اين در واقع همان ويژگي آينه بودن معشوق است كه شاملو بسيار بر آن تأكيد دارد كه در نامگذاری دفتر شعر هايش هم پيداست (باغ آينه و آيدا در آينه ) همين آينه گوني است او را وا مي دارد تا معشوق را ابدي سازد:

آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم. 

نقش ديگر معشوق فراهم كردن فضايي مناسب براي شاعر است كه بتواند هنرش را بروز دهد او را دلگرم و اميدوار كند، او را از عشق خويش مطمئن كند

گفتی  دوستت دارم و قاعده ديگر شد.

 او به عنوان يك همسر خانه را محل امني  ساخته است  که شاعر  می تواند بگويد:

 خانه اي آرام و اشتياق پر صداقت تو تا نخستين خواننده هر سرود تازه باشي.

( سرود آن کس . . . ، 467 )

 اوست كه مانع از سكوت شاعر مي شود او را به گفتن و سرودن مي كشاند ، از اينكه رنج هاي اجتماع و دشواري هاي زندگي چشمه شعر را در قلب او بخشكاند جلوگيري كند او را به فردايي كه روز ديگر است اميدوار كند؛

 در غروب نازا قلب من از تلقين تو بارور مي شود .( بهار دیگر ،225 )

جدول زير مقايسه اي است كه تفاوت دو ديدگاه را در آن مي توان ديد .

فهرست منابع و مآخذ

- آفاق‌ غزل‌ (سير انتقادي‌ در تحول‌ غزل‌ و تغزل‌ از آغاز تا امروز)، داريوش‌ صبور، پديده‌

ـ آينه‌ بامداد، طنز و حماسه‌ در آثار شاملو، جواد مجابي‌، فصل‌ سبز 1380.

- احمد شاملو شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ، بهروز صاحب اختیاری ،

ـ ادوار شعر فارسي‌ از مشروطيت‌ تا سقوط‌ سلطنت‌، محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌، سخن‌،چاپ‌ اول‌، ويرايش‌ دوم‌، 1380.

- انسان‌ در شعر معاصر، محمد مختاري‌، چاپ‌ دوم‌، توس‌، 1378.

ـ اوديسه‌ بامداد، پرهام‌ شهرجردي‌، كارون‌، 1381.

ـ تاريخ‌ تحليلي‌ شعر نو، شمس‌ لنگرودي‌، محمدتقي‌ جواهري‌ گيلاني‌، نشر مركز، ج‌ 3،1370.

- چشم مرکب ،( نو اندیشی از نگاه شعر معاصر ) ، محمد مختاری ،توس ،1378

- حافظ نامه ، بهاءالدین خرمشاهی ،انتشارات علمی – فرهنگی ،1378

ـ حالات‌ عشق‌ مجنون‌، جلال‌ ستاري‌، توس‌، 1366.

- درقلمرو سعدي‌، علي‌ دشتي‌، ويرايش‌ دوم‌، وزارت‌ فرهنگ‌ و هنر. اداره‌ كل‌ نگارش‌، 1355.

- ديوان‌ انوري‌، به‌ اهتمام‌ محمدتقي‌ مدرس‌ رضوي‌، جلد دوم‌، چاپ‌ دوم‌، شركت‌انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، 1364.

- ديوان‌ حكيم‌ فرخي‌ سيستاني‌، به‌ كوشش‌ دكترمحمد دبيرسياقي‌، چاپ‌ سوم‌، زوار،1363

ـ سعدي‌، ضياء موحد، ويرايش‌ 2، طرح‌ نو، 1373.

ـ سعدي‌ در غزل‌، سعيد حمیديان‌، قطره‌، 1383

ـ سفر در مه‌، تقي ‌پور نامداريان‌، زمستان‌، 1374.

ـ شاهد بازي‌ در ادبيات‌ فارسي‌، سيروس‌ شميسا، فردوس‌، 1381.

- شعر زمان ما ( احمد شاملو ) ، محمد حقوقی ، چاپ دوم ، نگاه ، 1368

ـ شناختنامه‌ احمدشاملو، جواد مجابي‌، قطره‌، 1377.

ـ طلا در مس‌، رضا براهني‌، زرياب‌، 1380.

ـ عشق‌ در گذرگاههاي‌ شب‌ زده‌ (نقدي‌ بر عاشقانه‌هاي‌ معاصر)، مهري‌ بهفر، هيرمند،1381.

فرهنگ واژه نمای غزلیات سعدی به انضمام فرهنگ بسامدی میهن دخت صدیقیان ،پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی 1378.

- فصل‌ نامه‌ تخصصي‌ شعر گوهران‌، شماره‌ نهم‌ و دهم‌، پاييز و زمستان‌ 84، ج‌ 2، ويژه‌نامه‌ احمدشاملو

ـ كليات‌ سعدي‌، محمدعلي‌ فروغي‌، چاپ‌ چهارم‌، پيمان‌ 1381.

- گونه های نو آوری در شعر معاصر ایران ،کاووس حسن لی ،ثالث ،1383

ـ مجموعه‌ آثار، دفتريكم‌( شعرها )، احمدشاملو، چاپ‌ ششم‌، نگاه‌، 1384.

ـ مدخلي‌ بر تحول‌ موضوعي‌ غزل‌ در ادب‌ فارسي‌ ـ سيدعلي‌محمد سجادي‌، انتشارات ‌دانشگاه‌ شهيد بهشتي‌، 1380.

ـ مفلس کیمیافروش ( نقد و تحلیل شعر انوری ) ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، سخن ، 1372

ـ موسيقي‌ شعر، محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌، چاپ‌ دوم‌، آگاه‌، 1368.

- نافه‌ (نامه‌ ادبي‌، فرهنگي‌، هنري‌)، سال‌ ششم‌، شماره‌ 30 (مسلسل‌ 72ـ71)فروردين‌ و ارديبهشت‌ 1385.

ـ نگاهي‌ به‌ شعر شاملو، محمود فلكي‌، مرواريد، 1380.

- نام همه شعر های تو ، ع.پاشایی ، ثالث ، 1382

ـ وسوسه‌ عاشقي‌، محمد دهقاني‌، برنامه‌، 1377 .

ـ هفتاد سال‌ عاشقانه‌ (70/1ـ1300)، محمدمختاري‌، تيراژه، 1378.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:56  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

راههای توسعه ، تعمیق وگسترش فرهنگ قرآنی دردانش آموزان

بسمه تعالی

 

عنوان مقاله :  راههای توسعه ، تعمیق وگسترش فرهنگ قرآنی دردانش آموزان

فهیمه باقری دبیر ادبیات بندر لنگه

    چكيده  : 

فرآ یند تعلیم و تر بیت قرآني  ، شکل گیری شخصیت بر اساس ارز شهای دینی و تبلور رفتارهای مذ هبی، عمد تاً  بر دو عـنصر شنا خت مذ هبی واحساس مذهبی استـوار است . به بیان دیگر آمیزه ای از شنا خت واحساس مذ هبی مبنای باور ، نگرش ، علاقه وبینش مذ هبی را فرا هم می آورد و بینش و بصیرت مذ هبی نیز منا سب ترین بستر برای پدید آیی رفتار های مذ هبی و در رأس آنها عشق به قرآن را فراهم مي آورد.

  از آ نجا که همه ی بچه ها به طور فطری کنجکا و آفریده می شوند و کنجکاوی سر چشمه خدا جو یی و خمیرمایه ی خلا قیت وآفرینند گی ا ست ، تعلیم وتربیت و پرورش ا ند یشه و رفتار مذ هبی امری چندان دشوار نیست . آنچه مربی را در این راه توانا می سازد ، شنا خت ویژگیهای حاکم برنفسا نیات کودکان درمراحـل مختلف رشـد ، ا لگو های مطلوب رفتاری وصاحبان برترین فضیلت های اخلاقی و مهم تر از همه ، قدرت اتخاذ مهمترین و مؤثـر ترین روش برای انتقال ارزش است.

تجربه های معین و بررسی های اجتماعی نشان می د هد افـرادی که با آ موزش های راستین و منطقی دینی و قرآني پرورش یافته اند بیشتراز آنها یی که چنین آمـوزش هایی نداشته ا ند در راه هدف های اجتماعی گام برداشته و کمتر به جامعه ستیزی وانحرا ف کشیده شـده ا ند . زیرا برای آنان ر ضای پرورد گار بالا ترین پا دا ش ا ست . از طرفی قرآن ودر كنار آن دين ضا من اجرای اخلاق ا ست و اکثریت چنین نظرداده ا ند که اخلاق منهای دین پا یه و اساسی ندارد .

کلید واژه ها :

  توسعه : فراخ کردن ، گشادکردن   تعمیق : گود کردن ، ژرف کردن ، ژرف اندیشیدن  ؛ گسترش : عمل گستردن  ؛  فرهنگ : ادب ، تربیت ، دانش ، علم ، معرفت

 مقدمه

تربیت و هدایت نوجوا نان در جنبه مذ هبی و توسعه و تعميق فرهنگ قرآني ضرورتی است که  مربیان باید به آن تو جه د ا شته با شند وتما یلات روحا نی وجدا ن اخلا قی رادر ضمیردانش آموزان  بیدار کنند . سعی کنند این برنا مه را طوری تنـظیم نما یند که از طرفی حاوی تمـام ارزش های ایما نی ، علمی و عملی با شد و از طرف دیگر کمیت و کیفیت آ ن مطا بق با ظرفیت های آ نها بوده و اجرای آن برای متعلمین سنگین و طاقت فرسا نبا شد .آموزشهاي  مذ هبی زمانی درنوجوانا ن به ز یبا یی شکل می گیرد ،تکـوین می یا بـد وزمینه ساز رفتار های مذ هبی و رشد شخصیت متعا لی می گر دد که اکتسا بهای ذ هنی ، در یا فت های شنا ختی و تجارب فردی و اجتماعی ایشان با خو شا ینـد ترین احساسات همراه با شد .

هیجان ها ، عوا طف واحسا سات بیشترین نقش رادرتکوین بازخوردها ، نگـرش ها، فرهنگ هاي قرآني ، باوراعتقادات دینی دانش آموزان دارد بنا براین درتعلیم و تر بیت به طور ا عـم وتربیـت ا سلامی  به طور ا خص می با یست به این نکته مهم توجه کرد و در برنا مه های تر بیتی و گزینش رو ش ها ، برای پرورش وتقویت احساس  مذ هبی ا همیت فراوان قائل شد .

 تردید ی نیست که هرقدرمیزان اعتقادات وارادت قلبی واحسا س نوجوان نسبت به الگوهای کمال ومتعالی ترین شخصیتهای جهان هستی وآموزش مسائل و موضوعات قرآني بیشتروخوشا یند ترباشد انگیزه و هما نند سا زی و تبعیت و تمکین در دا نش  آموز قوی ترخواهد بــود . بنا براين برای رسیدن به اهدافمان بايد به چند نكته توجه داشته باشيم :

1- سیرروش باید از بسیط به پیچیده وآ سان به دشوارو براساس ظرفیت و موقعیت دانش آموزان و متربیان با شد.

2- اندک تداوم پذ یر بهتر از فراوان ملال آورو خستگی زا است .

3- از روش های پویا و فعال به جای روش های منفعلانه و ایستا استفاده کنیم .

     4- یادمان نمی رود که روش های تربیت دینی هم مستقیم است وهم غیر مستقیم .

توسعه و گسترش وتعميق فرهنگ قرآني وتأثير آن بر دانش آموزان

قرآن كريم ، كلام خدا و اصلي ترين منبع شناخت اسلام و گرامي ترين اثر مكتوب در ميان مسلمانان است به همين دليل پيشوايان معصوم و بزرگان دين اسلام همواره به آموزش اين كتاب مقدس به همه ي مردم مسلمان به ويژه كودكان و نوجوانان اهتمام فراوان داشته اند و در كنار آن  بنیادهای د ینی و قرآني باورها و اعتقاداتی هستند که شالوده هر مکتب دینی را می سازد و هیچ گاه تغییر نیافته و مقتضیات زمانی و مکانی ، نمي تواند تحولی در ا ساس آن ایجاد کند .

اند یشه وجود خدا ، نیایش به درگاه او ، باور به حرکت به سوی او ، قبول قرآن به عنوان كلام الهي ، الهام از كلام الهي و...  همگی از اند یشه های مسلم در بنیادهای د ینی - ا لهی ا ست که در تمام مکا تب ا لهی د یده می شود و هیچ گاه تغییری به معنای نقص در آنها د یده نمی شود .  بنابرا ین در جوا مع ا لهی نیز اگر چه هنجارها از اد یان بزرگ دین توحیدی گرفته می شود ولی به هرشكل مشارکت انسان درزند گی ا جتماعی به معنای داشتن حیات        وا قعی و درنتیجه آماد گی او برای تکامل اخلاقی خواهد بود . توجه به آيات قرآن مجيد و اطاعت محض از فرامین    ا لهی موجب باور وپذيرش عمیق فرهنگ قرآني در زند گی انسان می با شد  باورها یی که همیشه و در همه حال نا ظر بر رفتار آدمی است و انسان معتقد و مو من   همه چیز خود را به فرموده قرآن ، از خداوند و برای خداوند می داند بد ین معنی که نماز ، روزه ، اطاعت ، عبادت ، خد مت به انسانها در سا یه چنین با ورها یی برای خدا و برای عبود یت محض خداوند می باشد .  در اين راستا مدرسه به عنوان یک مسئله تربیتی امــری است اجتمـاعی ، یعنــی منشأ آن زنـدگی اجتماعی است و ساده ترین مشکل این ا جتماع روابط متقا بل میان دو شخص است و پیچیده ترین مشکل آن مشتمل بر روابط مستقیم یا غیر مستقیم ، معـلوم یانا معـلوم است و ا فکار ، عقا ید، مهارت ها و  ...  در میان آن متولد شده و رشد می کــنند .

در اجتماعا تی که تعلیم وتر بیت جنبه علمی یا فنی وآمـوزشی دارد بناهای تربیتی وپرور شی نیز با تو جه به احتیاجات فردی و ا جتماعی تهـیه و تد وین می شود .

حال با توجه به مطالب فوق واز آنجايي كه مدرسه مهم ترين جايگاه پرورش نيروي انساني و محيطي مناسب براي رشد و تعميق و گسترش فرهنگ قرآني در مدارس است مي توان با ارائه بسترهاي مناسب نه تنها موجوديت جامعه را به رسميت شمرد بلكه ايمان دانش آموزان را نيز از سستي نجات داد كه اهم فعاليت هاي آن عبارتند از :

- كاركردهاي مدرسه در دعوت از دانش آموزان به شركت در : اردوها ، جشنواره ها  و مسابقات متنوع  قرآني  -    تشويق و تحسين ( كلامي و مادي ) - الگوآفريني و معرفي الگوها واسطوره هاي معنوي و اخلاقي-  آشنايي با نهادها وبناهاي باعظمت و پرشكوه قرآني و ديني.

فرآیند تربیت دینی وتوسعه وگسترش و تعميق فرهنگ قرآني توسط هرنهادی که صورت گیرد باید با توجه به ویژگی های روانی کودکان و نوجوانان وباتوجه به ادراک و سطح شناختی آنها انجام پذ یرد. پژوهش های مختلف روشن ساخته اند که حتی کودکان 9-6 سال در پاسخگویی به مفاهیم انتزاعی دین نا توانند و حکایت از مادی بودن متصور آنان از خدا دارد . ارتباط بسیار نزدیک و همبستگی مثبت بین رشد شناختی و تحـول اخلاقی مارا برآن می دارد که نسبت به مراحل رشدی کودکان و نوجوانان در این آموزش ها حساس با شیم ، با توجه به نظریات دانشمندان و نتایج تحقیقات وویژگـی های رشـد باید پذیرفت که بهترین سن برای پذیرش آن دوره ی نوجوانی است به دلیل انتزاعی بودن اکثرآموزش های دینی و قرآني  وتطبیق آن با ویژگی مرحله استقلال یا خود پیروی و غلیان وجو شش طبیعی تمایل به این آموزش ها ضمـن پرداختن و ساختن زیر بنای آموزش قبلی بیشترین حساسیت را بایددراین دوره نشان داد . بنا به معیارهای اسلامی ، انسان برفطرت توحید و خدا پرست متولد می شود ونقش وا لدین و مربیان درشکوفا یی ا ین فطرت بسیار زیاد است . چنا نچه وا لد ین ومربیان خود با تربیت ا لهی آموزش یافته باشند می توانند در این راه توفیق یابند .

دراین راستا همواره درتاروپود جامعه اسلامی ا یران معـلمان ومربیان توفیق تربیت نسلی سا لـم و صالح ، پویا وبا لنده وکمال اندیش راداشته ومدارس درجا معه ازطریق ارائه ی برنامه های آموزشی و پرورشی و بالا بردن  سطح فرهنگ قرآني دانش آموزان تأثیری به سزا را دا شته ا ند .حضور پرصلابت بزرگسالان رشد یافته وا لگوهای برترجامعه، با بالاترین احساس خود ارزشمندی ، رضا یت شغـلی منزلت ا جتماعـی به مثا به نمایند گان را هنما در مدارس ، برای تعلیم و تربیت نسلی مؤمن، متعهد، توانا و حامی ارزش ها از بیشترین ا همیت و ضرورت بــر خور دار ا ست .                 

نتیجه گیری وپیشنهاد :

مدرسه در ا سلام ارزش و اعتبار زیادی دارد . مدرسه جایی ا ست که شخصیت افراد را در بهترین فرصت که کودکی ا ست می سازد و تکوین و تکامل می بخشد وماباید توجه داشته باشیم که ظرفیت وکشش ، اختلاف استعدادها و تفاوتهای فردی نادیده انگاشته نشود چرا که ما گونه گون (وَقَد خَلَقَکُم اَطواراً) وبا زیست مایه متفاوت (نَحنُ قَسَمنا بَینَهُم مَعیشَتَهُم )  آفریده شده ایم . پس باید به دانش آموزان فرصت بدهیم تا پس از جذب بخشی از داده ها به عرضـه و ا لقای داده های جد ید بپردازند . شتاب زد گی و سخت گیری در این راه نتایج عکس را به دنبال خواهد داشت و چه بسا جریان درک و دریافت و حتّی ارتباط دانش آموز با مربی و جریان تربیت را قطع کند .

روش های بر خا سته از متن د ین ، کمک ، زمینه سازی و هدایت ا ست برای این که دانش آموزان خود بیابند که چه کنند و آن گاه با مدد پاهای خویش راه را طی کنند از روش های فعال و پویا به جای روش های منفعلانه و ایستا استفاده کنیم زیرا وقتی مربی فعال ا ست می آفریند ، نو می کند و حلاوت و تازگی را همواره در کام دارد و نبض و مهار موقعیت ها را به دست دارد ودر نهایت سبب سرزندگی ، پـویایی و شگفتی و شکفتگی دردانش آموزان می شود .  هم چنین نباید فراموش کنیم که روش های تربیت د ینی هم مستقیم اند و هم غیر مستقیم و افراط و تفریط در هر کدام از این دو قلمرو از آفت ها و آسیب های روشی در حوزه تربیت د ینی و مذ هبی ا ست . در مجموع باز یافت این صنف ها و کوشش در تصحیح ، اصلاح و بهسازی روش ها، رسا لت و مسئولیت امروز و هماره ما می باشد .این کار ، نگاه های بصیــر ، نقاد ، نکته یا ب و دقیق را می طلبد تا نه تنها تصویری روشن از وضعیت تربیت فرآني ود ینی و روش های جاری را فراهم آورند که شیوه های کاهش ضعف ها و اصلاح رفتارها و زدودن روش های ناروا و نا محرم و نا ترتیب قرآني  را ترسیم و تبیین کنند ، چرا که بدون این اصلاح ، زمینه ی ا صلاح و مهم تر و اساسی تر از آن زمینه ظهور مصلح فراهم نخواهد شد .

در زمینه راههاي توسعه و تعميق و گسترش فرهنگ قرآني در بين دانش آموزان جا دارد به چند پیشنهاد اشاره کنم :

1- برای اندازه گیری برنامه های آموزش قرآني نباید به ارزیابی معلومات فرا گیران اکتفا کرد بلکه باید به میزان تجلی و بروز اثرات این برنامه ها و رفتارهایی که از خود نشان می دهند توجه داشت .

2-  معلمان باید الگو واسوه عملی برای شاگردان خود باشند ودر کنار خانواده برای رسیدن به هدفی مشترک گام بردارند .

3- بر نامه ها واهداف قرآني در قالب فیلم و نمایش و داستان هم برای خانواده وهم برای دانش آموز نشان داده شود .

4- عمل به وا جبات د ینی توسط ولی و دبیر زمینه ساز گرایش نوجوانان به مسائل د ینی ومذ هبی   ا ست .

5- نوجوانان مساجد را مهم ترین عامل در رشد و توسعه فرهنگ فرآني بیان می کنند پس باید نسبت به ارتقای سطح فعالیت های فرهنگی و دینی در مساجد متناسب با نیاز های نوجوانان اقدامات اساسی صورت پذ یرد .

                 فهرست منا بع و مآخذ :

1)   جان بست ، روشهای تحقیق در علوم تربیتی و رفتاری ، مترجم : دکتر حسن پاشا شریفی . دکتر نرگس طالقانی چاپ نهم ، پاییز 1381 ، انتشارات رشد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

2)     دلاور ، علی ، روش تحقیق در روان شناسی و علوم تر بیتی ، چاپ هفدهم ، پاییز 1384 ، نشر ویرایش .

3)     قا ئمی ، علی ، اخلاق و معاشرت ، چاپ چهارم ، بهار 1370، انتشارات امیری . 

4)     قا ئمی ، علی ، زمینه ی تر بیت ، چاپ دوم ، تا بستان 1363، انتشارات امیری .

5)   لطف آبادی ، حسین ، روانشناسی رشد (2) ، نوجوانی ، جوانی و بزرگسالی ، چاپ پنجم ، بهار 1383 ،  چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد ا سلامی .

6)      مطهری ، مرتضی ، حق و باطل به ضمیمه احیای تفکر ا سلامی ، چاپ دهم ، بهار 1369 ، انتشارات صد را .

7)     مکارم شیرازی ، ناصر، اعتقاد ما ، چاپ سوم ، سال 1379 ، انتشارات نسل نوجوان  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                مَ منتظِرِم ( من منتظرت هستم)

 

اِ رُز دوباره دلم تنگه و غمُش باره                                           پَسين جمعيُ و باز دل ماتمُش باره

امروز دوباره دلتنگ و غمین هستم   عصر روز جمعه است وباز دلم ماتم گرفته است

اَتِ نماز مَزِ ظهــورش دعا اُمكردِ                                           بَرِي كه اُشبِبينِم خدا خدا  اُمكِردِ

در نمازهایم برای ظهور امام زمان(عج) دعا کرده ام وبرای این که او را ببینم خدا خدا (دعا )کرده ام 

        بِدا بِدا كه دلُم كم كمو قرار اُ شني                                             قرار و صبر دل تنگ بي قرار اُشني

بیا بیا که دلم کم کم آرام و قرار ندارد دل تنگ وبی قرار ، صبر و قرار ندارد

اَگو دعاي فـــرج آخن اُمخنده                                               وَ نيت پاك و دل كباب اُمخُــنده

می گویند برای دیدنش دعای فرج بخوان ، خوانده ام با نیتی پاک و دلی کباب خوانده ام

اَتِ كتاب اُمخَنده كه يك رُزِ جمعه                                            آغا ظهور اَكــن از پهــلوي كعبه

در کتاب خوانده ام که در یک روز جمعه امام زمان از کنار خانه کعبه ظهور خواهد کرد

كسي كه چُن مروريِ ومَ چُن صدفي                                        « سلام ُ يا حُجَـه الله التي لا تَخفي»

کسی که مانند مروارید است ومن در مقابلش مانند صدفی هستم سلام برتو ای حجت خدا که پنهان نمی شوی 

اَگُن كه اسم تو مهدين و جاي تو والا                                       مَ خيلي دلُم شَوي اُتببينم اي مولا

می گویند که اسم شما مهدی است و جایگاه والایی داری مولا، من خیلی دوست دارم شما را ببینم

تو ماء مَعينِش و خَلَفِ صالح و بقي الله                                     كه تا اَداش يَملاُ الارضِ قِسطاً و عَدلا

تو مانند ماء معین هستی و جانشین صالح وبقیه الله که با آمدنت زمین پر از عدل و داد خواهد شد

 

  همه ي بي بي و باباجيا چُش وَ راه تواِن                                  شُگُتِ رخصت وَ طمع ِ فرصت ِتو اِن

همه مادربزرگ و پدر بزرگ ها چشم به راه تو هستند رخصت را گفته اند و منتظر دستور شما هستند

 

نيمه ی شعبو وَ يُمن ِ قَدَمُت مباركِ                                            اِ همه از بخشش و لطف خداي تبارَك ِ

نیمه شعبان به میمنت تولدشما مبارک و فرخنده است وهمه اینها به دلیل لطفی و بخشش خداوند بلند مرتبه است

اَ تِ لنگه رسمِ كه همه اَچن اَهل هلو                                     همه نيت اَكُنن خدا ظهورت اُبي جلو

در بندر لنگه رسم است که در این روز مبارک همه به هل هلو می روند و برای جلو انداختن ظهورشما نیت می کنند (1)

توبياش مجا پر ازعدلُ  عدالت و خشي                                  تو بياش تموم ا َبو ظلم و جسارت و بدي

با آمدنت همه جا پر از عدالت و خوشی خواهد شد وظلم ها و ستمگریها و بدی ها به پایان خواهد رسید

 پُس نرجس اي عزيز زهــراي بتــول                                      بِدا و حكومت عدل جهاني بكن قبول

پسر نرجس ،  ای عزیز زهرا بیا و حکومت عدل جهانی را بپذیر

 

                                                                                                                                                          10/4/ 79

                                                                                                                          فهیمه باقری - بندرلنگه

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)هل هلو مراسمی است که در پانزدهم شعبان انجام می شود ، در این روز میمون ومبارک  کودکان وگاه بزرگترها به دم

 

در خانه ها می روند و با گفتن هل هلو عیدی خود را از صاحب خانه می گیرند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:50  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

کودک در شاهنامه

كودك در شاهنامه

 ( ویدا ارغوانی , کارشناس ارشد ادبیات فارسی , دبیر ادبیات دبیرستان های میناب)

چكيده : در جهان امروز كودكان ، اهميت و جايگاه ويژه اي دارند ، و حتي شاخه اي از دانش روان شناسي به آنها اختصاص يافته است ؛ جايگاه ادبيات كودك ، در ادبيات رسمي ايران قدمتي هزار ساله دارد ، اما در معناي نوين آن از يك سده هم نمي گذرد ، افسانه ها ، متل ها ، قصه ها و داستان هاي عاميانه پر است از مطالب و مفاهيمي براي قشر كودك ، در شاهنامه _ اين اثر حماسي نيز -  بن مايه هايي به ادبيات كودكان  اختصاص دارد كه در اين فرصت به چند مورد از آنها اشاره مي شود .

كليد واژه : ادبيات كودك ، شاهنامه ، کودک و حماسه.

مقدمهدر فرهنگ و تمدن ما ايرانيان كودك و تربيت آن جايگاه ويژه اي دارد ؛ از اينرو كهن ترين متن ادبي كودكان از دوران باستان  درخت آسوريك ، يا نخل و بزو يادگار زريران مي باشد كه به لهجه ي پهلوي شمالي است و قدمت آن به سه هزار سال پيش از ميلاد باز مي گردد ؛ در ادبيات حماسي و به خصوص شاهنامه  كه بخش بزرگي از ادبيات كلاسيك ما ايرانيان است  و مربوط به سده هاي نخستين اسلام آوري ايرانيان است ، زندگي شخصيت ها و قهرمانان در مراحل گوناگون زندگيشان به تصوير كشيده شده است .

در شاهنامه اين اثر ماندگار ، در عين به تصوير كشيدن دقيق صحنه هاي نبرد و قهرمانان دلير و گردان سر افراز  و چكا چاك شمشيرها ، فردوسي كودكان را از ياد نبرده است ؛  در شاهنامه از كودكي بسياري قهرمانان سخن گفته شده است ؛ كه از كودكي 28 تن از اين قهرمانان يا پهلوانان به طور مفصل بحث شده  است ؛ ويژگي ها  و برجستگي هاي كه اين كودكان داشته اند ، از تربيت و آموزش  آنها ، رسم و رسومات هنگام تولد به ما دست مي دهد ، در اين مقاله ، كودكي و طفوليت چهار كودك ) فريدون ، زال ، كيخسرو  و داراب ( آورده مي شود  ملاك براي برگزيدن اين چهار تن ، اين است كه زمان كودكي خود را در شرايطي سخت و غير معمول و به دور  از مادر  و خانواده در دامان طبيعت سپري كرده اند .

فريدوندوران كوكي فريدون شباهت زيادي با  دوران كودكي حضرت ابراهيم ، موسي و عيسي دارد  ؛ فرانگ مادر فريدون كه زني پر هنر و با نژاد  بوده است او را در مرغزاري مي برد  و به دست نگهبان آن مرغزار مي سپارد تا او را پرورش دهند. در شاهنامه قسمتي از اين ماجرا اينگونه بيان شده است :

كجا نامور گاو پر مايه بود    كه بايسته بر تنش پيرايه بود

به پيش نگهبان آن مرغزار    خروشيد  و باريد خون بر كنار

بدو گفت كين كودك شير خوار      زمن روزگاري به زنهار دار ( فردوسي ، 1376، ج1: 29)

اما ضحاك به جستجو مي پردازد  و گاو برمايه را مي كشد و فرانك ، فريدون را به البرز كوه مي برد ؛ اسطوره ي فريدون و ضحاك در اسطوره ي يونان  نيز به افسانه ي اوديسه مي ماند ؛ فريدون در البرز كوه پرورش مي يابد،  و وقتي بر مي گردد  كين پدرش را مي ستايد .

زالزال پهلوان دوره ي منوچهر و فرزند سام است ، سام كه داشتن فرزندي را آرزو مي كرد ، اما زال را به دليل سپيد مويي نمي پذيرد ، سام اندوهگين مي شود  و او را بچه ي اهريمن مي داند ، پس دستور مي دهد تا  او را به البرز كوه ببرند تا در آنجا پرورش يابد.

چه گويم  كه اين بچه چيست     پلنگ و دو رنگ و گونه پریست

از این ننگ بگذارم ایران زمین     نخواهم برین بوم و بر آفرین

بفرمود پس تاش برداشتند    از آن بوم و بر دور بگذاشتند(همان : 139).

نکته جالب توجه این است که در داستان زال , مادر هیچ نقشی ندارد , اما سیمرغ این موجود خارق العاده ی زرتشتی نقش مادر را بر عهده می گیرد و اصلا شاید از این جهت  پایش به شاهنامه باز می شود  تا در مواقع حساس چاره اندیشی کند ؛ سام به دنبال خوابی که می بیند , به دنبال زال می رود , زال که حاضر به رفتن و جدایی از سیمرغ نمی شود , اما سیمرغ او را راضی می کند . زال پس از بازگشت , آیین و رمز و رموز پهلوانی را به او می آموزد , داستان زال در اساطیر یونان شبیه به افسانه ی ادیپوس و پدرش لائیوس می ماند .

کیخسروکیخسو نیز در شاهنامه بیزار از پادشاهان و شخصیت های برجسته ای است که به دست شبانان کوه قلها و در شرایط شخت و غیر معمول بزرگ می شود , ماجرای کیخسرو نیز , حاوی الگوهایی است که به صورت های  در قضایای کودکی فریدون و زال دیده ایم . سیاوش که می داند به دست افراسیاب کشته می شود  در مورد فرزندش به فرنگیس می گوید :

ترا پنج ماهست ز ابستنی   از ین  نامور گر بود رستنی

سرافراز کیخسروش  نام کن    به غم خوردن او دل آرام کن ( فردوسی 1376, ج 3 : 141) .

افراسیاب  که  می خواهد کودک فرنگیس را بکشد  تا خیالش از تاج و تخت راحت شود , اما با پا در میانی  پیران ویسه جان سالم به در می برد . و نزد شبانان  کوه قلها  سپرده می شود .

شبانان کوه قلها را بخواند    وزان خرد چند ی سخن ها براند

که این را بدارید چون جان پاک    نباید که بیند  ورا باد و خاک  ( همان : 16).

داستان کودکی کیخسرو به گونه ی چشمگیری با داستان های کودکی پرسیوال , بدان سان که کرتین دوترا , ولفرافن اشنباخ و دیگران  که آنها را در پی گرفته اند  , همخوان است .

داراب : داراب فرزند بهمن و همای است , همای که می خواهد بر تخت بنشیند , دستور می دهد  تا پسرش را در صندوق گذارند  و در آب ها رها کنند:

بفرمود تا زرگری پاک مغز    یکی تخته جست از در کار نغز

یکی خرد صندوق از چوب خشک     بکردند و برزد برو  قیر و مشک

گازری صندوق را می بیند و چون او را از آب گرفته نام داراب بر او می نهند , داراب که شاهزاده ای است در این خانواده بزرگ می شود , اما هیچ وقت به چنین شغل  پستی تن در نمی دهد . به دنبال کمان و تیر می رود , شروع به کشتی می کند و برای خود هم نبرد می طلبد , داراب چون زاده ی پادشاهان است  از گازر می خواهد که او به دست فرهنگیان بسپارد  تا به او زند و اوستا بیاموزد .

نتیجه  گیری : با مروری کوتاه بر کودکی این چهار شخصیت در شاهنامه نتیجه می گیریم پهلوانان و شاهزادگانی که در شرایط سخت بزرگ می شوند , شایسته اند و فردوسی به چنین تربیتی بیشتر معتقد است تا اینکه کودکی در ناز و نوازش بزرگ شود . و همچنین هنر, نژاد  دو مقوله ی از هم تفکیک شده اند و به صرف داشتن هنر , نژاد به دست نمی آید . داستان های کودکانی که در آثار حماسی ما آمده است در اساطیر یونان , هند , آلمان و.... همانندی ندارد . منابع و مآخذ:

- فردوسی حکیم ابوالقاسم ,( 1376)شاهنامه  (چهار جلدی ) به کوشش سعید حمیدیان , چ دوم , تهران : قطره .

- یاحقی , محمد جعفر)  1386 ,( فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی , تهران : سروش .

_ حجازی بنفشه( 1380 (ادبیات کودک و نوجوان , چ چهارم , تهران : روشنگران و مطالعات زنان.

- بهار , مهرداد , علی اکبر (1381) , ادبیات کودکان , چ چهارم؛ تهران : آگاه .

- شعاری نژاد , علی اکبر , ( 1386) , ادبیات کودکان , چ بیست و ÷نجم , تهران :  اطلاعات .

- مقاله : مروری بر تاریخ ادبیات کودک در ایران , نوشته حمید خدا بنده , انجمن مهرورزان گیل , نشریه گیلان ما .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:47  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

رهنمودهای انسانی در اشعار بهار

رهنمود های انسانی در اشعار بهار

محمد سالاری  (کارشناس ارشد ادبیات فارسی دبیر ادبیات دبیرستان های میناب)

چکیده :

آنچه در این مقاله می آید  رهنمودهای  انسانی در  اشعار بهار می باشد  با تدبیر  در اشعار بهار  در می یابیم که ملک الشعرای بهار  از جمله شاعران توانای معاصر بوده  و در سرودن انواع قالب های شعری به ویژه قصیده مهارت داشته است وبا مهارت خاص خود اندیشه های انسانی را در شعر خود به کار برده است . كه در اين مجال  نگاهي گذرا به اين رهنمودها خواهيم داشت ؛ هر چند اين مقاله چكيده اي از پايان نامه  كارشناسي ارشد اينجانب با عنوان رهنمودهاي دديني و انساني در اشعار بهار است .

کلید واژه : بهار , رهنمودهای انسانی ,عدالت , ستایش آزادی

مقدمه:

 محمد تقي بهار در سال 1265هجري شمسي در مشهد به دنيا آمد . دوران كودكي و نوجواني او در جوار امام هشتم (ع) و خدمت به آستان قدس رضوي گذشت. در دیوان بهار   که چند سالی بعد از مرگش انتشار یافت ؛  اشعاری از هر دست هست  که قالب ها و تعیرات آتها نیز  از انواع و فنون  مختلف است  که همه از حیث  ارزش در یک پایه نیستند و البته بایدبین آنها تفاوت  نهاد و آن  شور حماسی که در تبع او هست قصایدش را والا  و با شکوه کرده است  و بیش از هر چیز دیگر  بهار شاعر حماسه  و قصیده و آزادي و وطن ااست . در اين  مقاله رهنمودهاي انساني در اشعارش را مورد بررسي قرار مي دهيم .

 توجه به عدالت ورزی

همه ي انبياو اولياي الهي درپي اجراي عدالت در ميان جوامع بشري بوده اند و سعي و تلاش آن ها بر اين بوده است كه حقي از كسي ضايع نگردد ،و جميع بشريت از آب گواراي مساوات و برابر ي بهره مند گردند . همان گونه كه خداوند متعال عدالت پروري را از دستورات اصلي خود بر مي شمارد و مي فرمايند«اِنَّ اللهَ يَامُِرُ بِاالْعدل»يعني خداوند به عدل دستور مي دهد. عدالت در متون ديني عامل دوام و بقاي حكومت ها دانسته شده و مهم ترين هدف پيامبران الهي را تشكيل مي دهد. در قرآن كريم شرط دسـت يافتن به تقوا عدالت در رفتار مي باشد.با بررسي در آيات قرآن و سيره و سخنان پيامبر) ص( و امامان معصوم )ع( در مي يابيم كه عدالت از مهمترين بنيان هاي يك جامعه است. قرآن نيز هدف از آمدن پيامبران را عدالت مي داند.بنابراين برپا كردن جامعه اي ايده آل و مطابق با فرمانهاي الهي جز از راه عدالت ميسّر نيست. بهار در نخستين اشعار سياسی اش،آنگاه كه به زبان توده مردم در ستايش مشروطيت سخن مي گويد چيزي جز مفهوم عام و كلي عدل را نشناخته است و از فلسفه سياسي پارلمان،آزادي خواهي هاي اجتماعي و نهاد هاي قانوني آگاهي چنداني ندارد. صداي ناله و فرياد شاعري را مي توان حس كرد كه انعكاس طنين پر جاذبه او را هيچ گوش شنوايي قادر به شنيدن نيست و امّا روح نستوه او وي را آرام نمي گذارد تا آخرين لحظات عمر آرمانهاي مطلوب خويش را نه تنها فراموش نميكند بلكه هر بار پر شورتر از گذشته تكرار مي كند . پادشاه رابه عدل وداد فرا مي خواند.عدالت درطي اشعار وي زياد موردستايش است.

- ستايش آزادي

ملك الشعراي بهار ستايشگر بزرگ آزادي است و از شاعران بزرگ ايران هيچ كس به خوبي او از آزادي سخن نگفته است . آغاز شاعري او، مواجه با دوره اي شد كه در طي آن آزادي و نه سنگر و كرسي آن مطلوب و مقصود كساني بود كه براي نجات قوم و ملت خويش شور و درد واقعي داشتند . مبارزه با نفوذ و تجاوز بيگانه ، مبارزه و تعدي و بيداد فرمانروايان خودكامه ، مبارزه با آنچه ايران را به ضعف و فقر و فساد محكوم كرده بود هدف كساني بود كه در آن روزها ، در مشهد و تبريز و اصفهان و تهران و همه جا با استبداد به پيكار بر خاسته بودند . بهار ، شاعر جوان مشهدي نيز كه درين هنگامه به دفاع از حيثيت و استقلال قوم و وطن بر خاست آزادي را يگانه اميد ملك و ملت مي شمرد )زرين كوب ،(1362: 276 بهار به حق شاعر آزادي و ستايش گر آزادي است او وارث ارزش هاي انقلاب مشروطيت است از اين رو به آزادگي دلبستگي عميق دارد . و تا آخرين لحظات عمر انديشه آزادي همراه او بود  .                          

-انتقاد ازحكومت و حاكمان

در ديوان بهار به اشعار زيادي بر مي خوريم كه درونمايه ی انتقادي دارند . اصولاً مضمون انتقاد كه شامل طيف متنوع و گسترده اي از گروه ها و طبقات اجتماعي مي شود ، از محوري ترين مضامين شعر معاصر است . با اينكه در شعر سنتي فارسي ، اين مضمون به صورت محدودي مطرح شده است ، پس از انقلاب مشروطه و با تغيير زمينه عمومي فرهنگ ، انتقادات اجتماعي جايگاه ويژه اي را در مجموعه ادبيات معاصر به خود اختصاص داده اند . هر چه از انقلاب مشروطه فاصله مي گيريم ، اشعار انتقادي بهار بيشترشده واشعار ستايشي او كاهش مي يابد. در فرهنگ سنتي ما ، حاكمان نقش مهمي در جهت دهي فرهنگ عمومي جامعه داشتــــه اند . عبارت يا حياناً حديث « الناس علي دين ملوكهم » نشان دهنده ی اين واقعيت تاريخي است كه بارها در آثـار ادبي – اجتماعي ، مثل كليله و دمنه آمده است . بنابراين سلوك سياسي – اجتماعي حكومتيان نقش مهمي در جهت گيري عمومي فرهنگ دارد . بهار با اطلاعات تاريخي و بينش سياسي – اجتماعي كه داشته ، متوجه اين موضوع شده است و در اشعاري كه خطاب او پادشاهان است و يا آنجا كه در مورد نفس حكومت شعر مي سرايد ، بارها به دين و دينداري مي پردازد . (اكبري وزرقاني  ،  1380/128)               

- دفاع از حقوق مظلوم

تاريخ بشر شاهد تلاش پيامبران و امامان معصوم (ع) براي دفاع از حقوق اساسي و كرامت انسان بوده و اديان الهي اين حقوق را ناشي از ارداه ي الهي و لازمه ي كرامت انساني مي دانند .حمايت از مستضعفان و ملت هاي مظلوم براي استقلال و استقرار عدالت الزامي مي باشد . انديشه ي دفاع از حقوق مظلوم در اسلام بر مبناي تفكر توحيدي شكل گرفته و بر اصولي همچون كرامت انسان، آزادي ، برابري ، عدالت و وفاي به عهد متكي است . در قرآن كريم ، و روايات معصومين بر اين اصول تأكيد فراوان شده است.     

-اشعار عليه ظلم و ستم

يكي از نابهنجارهاي اجتماعي كه البتّه ريشه در ظلم به خود و خدا دارد ، ظلم و ستم اجتماعي است . انسان هر گاه موقعيّت خود و خدا را به درستي نشناسد و موقعيت خويش را فراتر از آن چه هست قرار دهد از حد، تجاوز كرده و در نتيجه بينش و نگرش وي در رفتارهاي وي به شكل ظلم و ستم به ديگران نمودار مي شود . از مهم ترين آثار ظلم ، ايجاد و يا افزايش اختلاف و تفرقه است وبراي دستيابي به امنيت اجتماعي لازم است كه همه ي افراد از هر گونه ظلم و ستم پرهيز كنند وازآثار مخرب ظلم و ستم تسلط وچيرگي ظالمان برجامعه است.حاكم ظالم و ستمگر راجايي براي حكومت درآموزه هاي قرآني نيست.

نتيجه گيري :   با دقت در دیوان اشعار  بهار در می یابیم  اشعار آغاز جوانی  یعنی دورانی که ملک الشعرایی  استان قدس رضوی را  هم بر عهده داشت  بیشترمدح است  و منقبت و مرثیه که به مناسبت های گوناگون مذهبی سروده شده است  . و روح دیانت  و تعلیم  اهل ظاهر بارزتر  از روح عرفان  و تعالیم حکما به نظر می آید .

 حکمت و عبرت سرلوحه بسیاری از اندیش هایاخلاقی اوست اما آنچه تعالیم و عقاید  و اخلاق او را تا حد زیادی عظمت می بخشد  خوش بینی و امییدواری اوست . عشق به ایران باستان در سرسر دیوان بهار به چشم می خورد  و تاریخ گذشته ی ایران  در نظر او آیننه حکمت است .

        فهرست منابع و مآخذ

- بهار ، محمد تقی ، دیوان اشعار ، جلد اول ، تهران : نگاه ، چاپ اول ، 1378

- بهار ، محمد تقی ، دیوان اشعار ، جلد اول ، به کوشش چهرزاد بهار ، تهران : توس ، چاپ دوم ، 1380

- براون ، ادوارد ، تاریخ ادبیات ایران ، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی ، تهران : بی نا ، 1316

- داد ، سیما ، فرهنگ اصطلاحات ادبی ، تهران : مروارید ، چاپ اول ، 1378

- زرین کوب ، عبدالحسین ، با کاروان حلّه ، تهران : جاویدان ، چاپ بنجم ، 1362

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:44  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

قالب های ترکیبی در اشعار فریدون مشیری

 

قالب های ترکیبی در اشعار فریدون مشیری

 غلام زاهدی (کارشناس ارشد ادبیات فارسی , دبیر ادبیات دبیرستان های میناب)

 چكيده:

    در اين مقاله ، قالب هاي تركيبي شعر فريدون مشيري به روش كتابخانه اي بررسي شده است با این توضیح که فريدون مشيري، علاوه بر به كار گيري قالب هاي متعارف و شناخته شده در ادب فارسي ، با دخل و تصرف و در هم آميختگي آن ها ، قالب هاي بديع و تازه به وجود آورده است كه ما آن ها را قالب هاي تركيبي ناميده ايم . اين قالب ها عبارتند از : الف ) تركيب دو يا چند قالب شعر سنتي   ب) آوردن وزني غير از اوزان معمول براي قالب رباعي  ج ) غزل ناتمام  د) تركيب قطعه و مثنوي  ه ) تركيب دو قطعه در مضمون واحدبا قوافي متفاوت   و) اشعار بينابين ( نيمه آزاد ) 

كليد واژه : قالب ، شعر كلاسيك ، شعر آزاد ، بينابين ، غزل ، چهار پاره ،پنج پاره .

مقدمه

     شاعران ونویسندگان کتب بلاغی ما ، همواره بر دو عنصر مهم  شعر یعنی ،  تخیل و وزن وقافیه تأکید کرده اند . تخیل ، مجموعه تصرفات بیانی و مجازی در شعر است اما وزن وقافیه،قواعد و قوانینی است که شاعر ملزم به رعایت آنها ست . آن گونه که شمس قیس رازی می گوید :« شعرازروی اصطلاح سخني است انديشیده  ، مرتب ، معنوی ، موزون ، متکرر، متساوی ، حروف آخرین آن به یکدیگر مانند ، تا فرق بود بین مقفی وغیر مقفی ، که سخن بی قافیت را شعر نشمرند »   تا پيش از نيما ، نحوه ي قرار گرفتن قافيه و نيز تعداد ابيات؛   قالب هاي كلاسيك شعر فارسي را مشخص مي كرد . با آمدن نيما ودميدن روح و جاني تازه در شعر ، تغييراتي در قالب هاي شعر فارسي صورت گرفت . اين تحولات منحصر به نيما نشد بلكه ديگران هم تصرفاتي در شعر و قالب هاي شعري انجام دادند . از جمله ي آن ها فريدون مشيري است .

      فريدون مشيري از جمله شاعران نوپرداز است كه سرودن شعررا از قالب هاي سنتي آغاز كرده و با تجربياتي كه در سرودن اين گونه اشعار كسب كرده ،به طبع آزمايي در قالب هاي نو پرداخته است  به دليل اشراف او بر عروض فارسي و آگاهي از ويژگي هاي شعر ، اشعار نو (آزاد ) او زيبا و دلپسند گشته است . با يك نگاه اجمالي در ديوان اشعاراو پي مي بريم كه اشعار آزاد سير صعودي و اشعار كلاسيك سير نزولي دارند . به عنوان مثال در اولين كتاب او (تشنه ي طوفان ) به طور كلي شعر آزاد وجود ندارد ، حال آن كه در آخرين كتاب (تا صبح تابناك اهورايي ) 36شعر آزاد در مقابل 23شعر كلاسيك آورده است . هر چند او در طول دوره ي شاعري ، از توجه و كاربرد قالب هاي سنتي غافل نبوده ، اما هر چه پيش مي رويم، استفاده از قالب آزاد بيشتر مي شود . علاوه براين ، اشعاري دارد كه در هيچ كدام از قالب هاي معمول سنتي نمي گنجد. هدف ما بررسي و معرفي اين گونه اشعار است .                              

انواع قالب هاي تركيبي

      منظور ما از قالب هاي تركيبي نوعي قالب است كه از به هم پيوستن چند قالب سنتي و نيز دخل و تصرفات ديگر به وجود آمده است . چنين قالبي خارج از تعاريف كتب سنتي و حتي نمونه هاي نيمايي و سپيد است . قالب هاي تركيبي  انواعي دارد كه  به  نمونه هاي مختلف آن در آثار اين  شاعر  اشاره  مي گردد:

الف ) تركيب دو يا چند قالب شعر سنتي باهم

 نمونه ي اين كار در صفحه ي 34ديوان اشعاراز كتاب تشنه ي طوفان دو قطه پشت سرهم با يك محتوا و مضمون آورده است . قطعه ي اول دوازده بيت با رديف«داشت» و قطعه ي دوم، دو بيت و بدون رديف آورده است . شعر ديگري در همين كتاب وجود داردكه ابتدا قطعه ي دو بيتي با رديف «است » وسپس دو پاره ي دو بيتي با قوافي متفاوت آمده است . مطلع اين شعر چنين است :

     گفتي سپيده دم چه دل انگيز و دلرباست                 گفتم تبسم توبسي دلرباتراست

و بدين ترتيب با همين رديف و قافيه ادامه پيدا مي كند .پس از بيت نهم اين دو بيت آمده است :

     من با خيال دوست چنين گرم گفت وگو                      پر مي زند به سينه ي من مرغ آرزو

      بيچاره دل كه ســــوخته در آرزوي او                         از فرط رنج ،گريه نهان در گلو كند

   كه اگر دو بيت بعد را به اين شعر اضافه كنيم اين دو بند با هم يك مسمط مي سازد . دو بيت چنين است :

      اي آرزو! دريغ كه او نيست يار من                          تا رحمت آورد به دل بي قرار من

       جاي خيال خويش ، نشيند كنار من                      تا با من اين چنين ز وفا گفت وگو كند  

            در كتاب «با پنج سخن سرا» شعري آمده كه از سه قطعه ي به هم پيوسته تشكيل شده است قطعه ي اول شش بيت با قافيه هاي «گسترد ،بنگرد ، ره برد ، پرورد ، آورد و برنگذرد» . قبل از قطعه ي دوم چهار مصراع آمده كه بر يك قايه اند . قوافي اين چهار مصراع عبارتند از : سرود ، كبود ،درود و درود . قطعه ي دوم كه دو بيت دارد چنين است :

        اگر هر درختي به گاه بهار                                    رخي تازه آرد به باغ وجود

        من آن نيك بختم كه در هرزمان                           ز گفتار تو نو كنم تار و پود

   قسمت سوم اين شعر كه باز هم قطعه است ، در پايان مصراع هاي زوج واژه ي «تو» رديف و واژه هاي سيما، بالا، تماشا ، دنيا، والا، شيوا، آوا، همتا و جا قافيه اند.  و اينك دو بيت پاياني اين شعر:

        فرا روي من هر كران روي توست                           تماشــــاي ايران تمـــاشــاي تو

        چه رنگين بهشتي است رؤياي من                          چه دنياي پاكي اســت دنياي تو

ب)  آوردن وزني غير از اوزان معمول براي قالب رباعي .                                       

  «اگرهمه ي رباعيات زبان فارسي را تقطيع كنيم به دوازده گونه وزن بر مي خوريم كه يكي از آن ها اصلي و بقيه تقطيعي است . اوزان يازده گانه ي تقطيعي با استفاده از اختيارات شاعري به وزن اصلي  ( مفعول مفاعيل مفاعيل فعل )تبديل مي گردد .»( آشنايي با عروض و قافيه ، چاپ1375صفحه 55  ). در آثار مشيري گاه به رباعياتي بر می خوریم که وزنی خارج از اوزان یاد شده دارند ، نمونه های آن را در كليات اشعار او آمده است . براي نمونه به يك مورد اشاره مي شود :

  گفته بودي كه :«چرا محو تماشاي مني ؟           وآنچنان مات ،كه يك دم مژه بر هم نزني »

  مژه بر هم نزنم تا كه ز دستــــــم نرود              ناز چشم تو به قـــدر مژه بر هــــــم زدني  ( آه باران ، ص 57)

    همان گونه كه مشاهده مي شود وزن اين شعرفاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن در بحر رمل مثمن مخبون محذوف است كه از اوزان رباعي نيست ، اما پيام و شكل آن رباعي است .

ج ) ـ غزل ناتمام ( دخل و تصرف در تعداد ابیات غزل )

مطابق  سنت قدما تعداد ابيات غزل بايد بين 5 تا12بيت باشد. « فنون بلاغت وصناعات ادبي ،سال 1370صفحه 124» اما در اشعار مشيري غزل كمتر از  5بيت و نيز بيشتر از 12بيت نیز وجود دارد . هر چند كه در غزليات مولانا به اين موارد بر مي خوريم . در كليات مشيري شش غزل كمتر از 5بيت (غزل ناتمام ) وجود دارد كه چهار غزل ، چهار بيتي و دو غزل ، دو بيتي هستند. نمونه ي غزل سه بيتي :

     نه همين غمكده مرغك تنها قفس است          گر تو آزاد نباشي همـــه دنيا قفــس است

     تا پرو بال  تو و راه تماشا بــــسته است            هر كجاهست ، زمين تا به ثريا قفس است

      تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد             هـــمه جا در نظر مــــردم دانا قفس است

  د) تركيب قطعه و مثنوي

شعري درصفحه 191كتاب تشنه طوفان آمده كه تركيبي از قطعه و مثنوي است ؛ به جهت پرهيز از اطاله ي كلام از ذكر نمونه خودداري مي گردد.                                                                                               

 ه) تركيب دو قطعه در يك مضمون با قوافي متفاوت

 شعري در صفحه 34 همين مجموعه آمده كه تركيبي از دو قطعه در مضمون واحد و با قوافي متفاوت است . دو بيت اول اين شعر چنين است :

   دوچشم خسته اش از اشك تــر بود         ز روي دفترم چون ديده برداشت

  غمي روي نگاهش رنگ مي باخت         حديثي تلخ در آن يك نظر داشت

 تا پايان بيت 12 همين قافيه ورديف داردامابيت 13 و14 آن چنين است

   مرا گويد مخوان شعر غم انگيز          كه حسرت عقده گردد در گلويم

  خدارا، با كه گويم كاين ستمگر          غمم را هــم نمي خواهد بگويم

و) اشعار بينابين (نيمه آزاد )

اين گروه اشعار ،خود ، دودسته اند: دسته ي اول اشعار سنتي هستند كه قافيه نظم خود را از دست داده است . دسته ي دوم اشعاري كه مصراع يا بيتي از شعر سنتي را به صورت « پاره» و« جدا» آورده است .

اشعار نوع اول اين گروه:.

       درصفحه 94كتاب تشنه طوفان شعري با نام « يادگار او » وجود دارد كه شكل قرار گرفتن قافيه تغيير كرده است . اين شعر كه چهار پاره است به جاي اين كه مصراع هاي زوج هم قافيه شوند ، مصراع هاي اول و چهارم و دوم و چهارم هم قافيه اند . اين كار را تاپايان شعر تكرار كرده است .

   گروه دوم اشعار بينابين (نيمه آزاد)

اشعار نوع دوم اين گروه اشعاري هستند كه قالب سنتي دارند اما شاعر بدون اين كه از قالب سنتي خارج گردداركان يك بيت يا مصراع را به هم زده و آن را دو يا چند قسمت كرده است. شاعر در صفحات 833شعر « چگونه مي سرايي» ، 837«انسان باشيم » ، 885«تا سراپرده ي شيرين شكر »،928« برگ و باد» از مجموعه ي آه باران، 1064«نوروز و نرگس » در مجموعه ي از ديار آشتي ؛1259«حصار» و1268«ذره اي در نور » در مجموعه ي لحظه ها واحساس اين كار را نيز  انجام داده است . براي نمونه می توان به غزل«يك لحظه آرامش » از كتاب  « آواز آن پرنده غمگين اشاره نمود . 

        نتيجه : با بررسي آثار فريدون مشيري و جست و جو در قالب هاي شعري وي به اين نتيجه مي رسيم كه شاعر ما ( مشيري ) علاوه بر به كار گيري قالب هاي متعارف و شناخته شده در ادب فارسي ، با دخل و تصرف و در هم آميختگي آن ها ، قالب هاي بديع و تازه به وجود آورده است كه ما آن ها را « قالب هاي تركيبي » نام نهاده ايم   .                        

 منابع و مآخذ

ـ بازتاب نفس صبحدمان ، فريدون مشیری  ، تهران، نشرچشمه، 1381

ـ ترازي ، شمس الدين محمد ابن قيس ، به تصحيح علامه قزويني ، كتاب فروشي زوار، چاپ سوم ، 1360

ـ عروض و قا فيه ،سیروی شمیسا ،  تهران  ، فردوس ، چاپ دوازدهم ، 1375    

ـ  فنون بلاغت و صناعات ادبی ، علامه جلال الدين  همایی ، تهران ، نشر هما ، چاپ هفتم 1370

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:40  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

طنز زبانی خاموش

طنز زباني خاموش

سهراب سعيدي ( كارشناس ارشد زبان و  ادبيات فارسي) پژوهشگر برتر جوان كشور در سال 1389

سرگروه ادبيات فارسي استان هرمزگان و مدرس دانشگاه

چكيده :     طنز جلوه خنده در ادبيات است و یکى از انواع ادبى، و بلكه مهمترين شيوه ي ادبي جهان است ؛ كه متأسفانه كمتر درباره ي آن بحث شده است . در زبان فارسى، طنز شکلهاى گوناگونى دارد و هجو و هزل و لطیفه و فکاهى و...را در برمى‏گیرد. هر چند ما قصد نداريم در اين مقاله به انواع تقسيم بندي طنز بپردازيم اما بنابه ضرورت اشاراتي نيز بدان خواهيم داشت .

از مجموع 22 عنوان كتاب درسي ابتدائي ، راهنمايي ،متوسطه و پيش دانشگاهي  نزديك به 30./. محتوا به طنز اختصاص دارد كه در قالب هاي داستان ، حكايت ، نمايش ، رمان ، اسطوره و.... براي دانش آموزان ارائه شده است كه از اين ميان بيش ترين حوزه ي طنز به دوران دبيرستان اختصاص دارد  اما دانش آموزان كمتر با مفهوم طنز آشنا هستند؛ يك درس از  زبان فارسي  انساني ( درس 18) با عنوان طنز است بدون اينكه هيچ تعريفي از طنز ارائه شده باشد .

طنز در ساير متون دوره هاي مختلف  تحصيلي  هم به كار رفته  ، و يا  بعضي از درس ها ابعادي از طنز را در خود دارند  ولي در كتب دوران متوسطه به خود واژه طنز كمتر پرداخته شده است ؛ بنابراين  اين مقال مي كوشد  طنز را معرفي نمايد  و بعد اشاراتي به درس ها و مواردي از آن در كتب درسي ادبيات مقطع متوسطه داشته باشد .

كليد واژه : طنز ، هزل ، هجو ، فكاهه ، كتاب هاي درسي  متوسطه .

مقدمه :

          طنز را بالاترین درجه نقد ادبی می‏دانند و در تاریخ فرهنگ مکتوب ایران جایگاهی ویژه دارد.ظرفیت زبان طنز و دیگر شاخه‏های شوخ طبعی، در بیان ایهام‏آمیز مسایل و ابتلائات بشری، خصوصا در زمانه‏ی اختناق و فشار، آن را به یکی از اثر گذارترین انواع ادبی مبدل ساخته است.با این وجود، متأسفانه کمتر تحقیقی در زمینه طنز و طنزپردازی و شوخ طبعی انجام شده است. تا قبل از انقلاب مشروطه، طنز فارسى شکل مشخص و تثبیت شده‏اى نداشت و کمتر مى‏شد فردى را به عنوان یک طنزپرداز حرفه‏اى نام برد. عبید زاکانى در قرن هشتم، استثناى درخشانى بود که همچنان بى‏بدیل مانده بود تا على اکبر دهخدا با«چرند و پرند»خود، همتاى برجسته عبید شد.البته سنایى ، سعدى ، مولوى و حافظ در آثار خود رگه‏هایى از طنز را نشان داده‏اند، اما یکسره طنزپرداز نبوده اند. آن چه پيداست ، طنز سخن دل و درد پنهان مردم است و جاي آن در سينه ي درد كشيدگان و دوست داران پاكي و درستي است در باب طنز سخن بسيار است و گفتني هاي فراوان . آن چه در اين گفتار از آن سخن مي گوييم معرفي خود طنز است .

مفهوم طنز

  هر گاه آدمي ميان آن چه كه وجود دارد و آنچه كه انتظار آن را دارد آن طور باشد ، ضديت و تناقض ببيند ناخود آگاه مي خندد و با خنده ي او طنز شكل مي گيرد . با اين تفاوت كه خنده ي حاصل  از طنز خنده ي شادماني نيست بلكه خنده اي غم انگيز و همراه با حزن و اندوه است از اين رو شاعر مي گويد :  طنز يعني گريه كردن قاه قاه              طنز يعني خنده پر اشك و آه

خنده ي حاصل از طنز خنده ي دردناك همراه با  اشك و حسرت و اندوه و حزن و آه است ، كه نويسنده با استفاده از شگرد بزرگ نمايي در توصيف كاستي ها سعي مي كند   واقعيات را غير طبيعي و بصورت مبالغه آميز جلوه دهد  تا احساسات اهل درك و مردم نا آگاه  و آگاه  را جريحه دار كند .و آنها را به نبرد عليه نابساماني ها تحريك نمايد . و يا اينكه خود خاطي از كار نادرستش دست بشويد و اصلاح شود .

انسان گاه از شدت مصائب و رنج ها به جاي گريستن مي خندد و يا از فرط عصبانيت ، خنده سر مي دهد ؛ به قول وحشي بافقي : « در آشفتگي خندان مي شود » . طنز راستين ، نمودار چنين حالت هايي است . يعني خاستگاه طنز درد و رنج و غايت آن ، تفكر و تأمل است . « اگر خنده هاي دردناك ناشي از درك و طنز نباشد ، آدمي  از غصه مي تركد . خنده ي برخاسته از فهم طنز ، ادامه ي زندگي را ميسر مي سازد  و امكان سازگاري با تناقض هاي اجتماعي و فلسفي و روان شناختي را براي روح درمانده ي بشر فراهم مي كند » (  عزتي پور؛ 1384: 70  ) .

طنز در اصطلاح و لغت :

طنز  در لغت:  در فرهنگ معين طنز  به معني ، افسوس كردن ، مسخره كردن ، طعنه زدن ، سرزنش كردن ، تمسخر كردن ، در حال ناز و كرشمه كردن  و خنديدن آمده است.  ( فرهنگ معين ) . از منظر ديگر ،  طنز واژه اي عربي و در لغت به معاني «  به رمز سخن  گفتن ، عيب كردن ، بر كسي خنديدن ، ريشخند و...» آمده است . طنز در ادبيات ، يك شيوه و روش است در بيان مفاهيم انتقادي ، آميخته با شوخي و خنده و هم چون دارويي تلخ است براي درمان درد هاي اجتماعي ، سياسي ، اخلاقي . دارويي كه لعابي شيرين دارد . دارويي كه درد ها را نشانه گرفته است و با آنا به ستيز بر مي خيزد » ( محسني ؛ 1384 :58 ).

طنز در اصطلاح ادبي :  صاحب نظران و اديبان  و طنز شناسان  تعريفي از طنز  ارائه داده اند كه در اينجا به ذكر نمونه هايي بسنده مي شود . دكتر شفيعي كدكني  تعريف كوتاهي از طنز ارائه مي دهد  و مي نويسد : « طنز عبارتست از تصوير هنري اجتماع نقيضين » .دكتر بهزادي اندوهجردي در تعريف طنز مي نويسد : «  طنز در اصطلاح ادب ، شيوه خاص بيان مفاهيم تند اجتماعي و انتقادي و سياسي و طرز افشاي حقايق تلخ و تنفر آميز ناشي از فساد و بي رسمي هاي فرد يا جامعه را كه دم زدن از آن ها به صورت عادي يا به طور جدي ، ممنوع و متعذر باشد ، در پوششي از استهزا و نيشخند ، به منظور نفي و بر افكندن  رشته هاي فساد و موارد بي نظمي ، طنز ناميده مي شود . »  ( بهزادي :6 ) .  فريدون تنكابني در تعريف طنز مي نويسد : « انتقاد اجتماعي در جامه ي رمز و كنايه ، با رعايت و حفظ جنبه هاي هنري و زيبا شناسي ». (  كيهان انديشه، ش 42 ) . 

        طنز پردازان بزرگ ، معلمان بزرگ جامعه اند . جراحاني حاذق كه غده هاي چركين و تومورهاي مرگ آور را به تيغ طنز مي سپارند تا سلامت و راستي و درستي بماند و گژي و پلشتي و ناراستي نپايد .  طنز، آميزه اي از لبخند و اخم  ، نيش و نوش و تلخي و شيريني است . قلمرو طنز ، مثل همه ي قلمروهاي هنري كشف و بديع گويي است . كشف پنهان مسائل ، كشف روابط پديده هاي گسسته و گره زدن مسائل به  هم  و ديگرگونه و لطيف و ظريف گفتن .

طنز چيست ؟

                 طنز  نقطه ي مقابل جد است  و ما معمولا وقتي از طنز صحبت مي شود ، آن سوي قضيه را جد مي گيريم . بنابراين طنز يك چيز جدي نيست  ، طنز اصولا شيوه بيان انتقاد از فرادست به وسيله ي فرو دست است . طنز يك نوع روش ادا كردن مطالب انتقادي همرا با تنفر و شوخي و خنده مي باشد  و به اين خاطر « طنز را آيينه حقيقت ناميده اند » ( رادفر ؛ 1364 :109  ) .كه « نابساماني ها ، پلشتي ها و معايب فرد و جامعه را در خود منعكس كرده  و مي خواهد آنرا بزرگ جلوه دهد . » (همانجا ) طنز پرداز براي رسيدن به مقصود خود كه همانا بيداري ، روشني و ايجاد جامعه پاك و سالم و بدون تبئيض و در واقع آرمان شهر و مدينه فاضله باشد دست به مقايسه مي زند و در اين روش  خوبي را در مقابل بدي و اعمال ناپسند را در  مقابل اعمال پسنديده ، خوشرويي را در مقابل بد رويي و « عفريت جانكاه مرگ را در  مقابل  رؤياي زندگي شيرين قرار مي دهد »( همان  ) طنز پرداز بي رحم است و كينه جو او هرگز دست به گذشت و بخشش نمي زند از اينرو نيزه خشم خود را با تمام قوا  و از روي تنفر بر قلب مخالفان پليد و بي شرم جامعه انساني مي كوبد  و آنها را به التماس وا مي دارد . و هرگز نمي بخشد از اين رو دو پايش را بر سينه فرد پليد گذاشته و او را سرزنش مي كند و به صورتش  با خشمگيني هر چه تمامتر مي نگرد و در  حالي كه عرق تأسف از چهره اش مي ريزد فرياد مي زند خائن و با توهين كردن و تحقير و كوچك شمردن او قصد انتقام گرفتن  و اصلاح  امور ناپسند را دارد . طنز مردم را پشت صحنه ي اجتماع با خبر مي كند چراكه « پس پرده چه داني كه چه خوب است و چه زشت » .  طنز پرده دري آغاز مي كند و رسوايي و رو سياهي به بار مي آورد  و واقعيات را بر ملا مي سازد تا همگان بدانند در اطراف آنها چه مي گذرد . او در كارش جدي است و به قول يكي از نويسندگان : « هر كس در  زندگي جدي باشد طنز پرداز شود » .

             مسلما طنز زاييده دوران فطرت است و اين تجلي ذوق بشري محصول فشارهاي اجتماعي است » ( كاسب:48 ) طنز مردمان را به طرف خود مي كشاند  و وظيفه خود مي داند كه زشتي ها را يكي يكي به مردم نشان دهد  و نقاط ضعف و نابساماني هاي جامعه را  به آ نها يادآوري كند  تا از وضع موجود خود خسته شوند و « آنگاه شوق كمال را در او بر مي انگيزد  و انديشه يك زندگي روشن  و مترقي را جانشين ضعف و سستي و زبوني و همه مسائل اهريمني مي كند . » (همان :54  ) « طنز  وظيفه اش نمايش تصويري تمسخر آميز و ناپسند از جلوه هاي اجتماعي – سياسي است » . (آژند ؛1378 :129  ) طنز  افكار مردم جامعه را روشن و بصيرت آنان را افزون مي كند تا بدانند در پيرامونشان چه خبر است و آنگاه مردمان را به تلاش و تكاپو جهت زندگي  بهتر  و برخورداري از نعمت هاي زندگي راهنما مي شود .« پس  قلم  طنز نويس  همچون نيشتر براني است كه دمل هاي چركين و آماسيده درد و نفرت ، زبوني ع دورويي ، سالوس و ريا و مظالم و مردم آزار را آشكار مي كند و بيرون مي ريزد .» ( رادفر؛1364 :109   )

تحقير طنز آوران سبب شده تا چهره ي طنز ايران در پرده ابهام بماند . بسياري از شاعران و نويسندگان بزرگ ما ، چهره ي ديگري هم داشته اند  و آن چهره طنزشان بوده كه پنهان مانده است .عطار از بيم گزند ؛ حرف هاي حسابي زمانه را بر زبان ديوانگان مي گذارد . و سلمان ساوجي ، عبيد زاكاني را « جهنمي هجا گو » مي نامد . خيام را ، نجم الدين رازي  سرگشته ي غافل و گم گشته ي عاطل » مي خواند . تيمور لنگ حافظ را بخاطر طنزش « مرتد » مي داند . روايت است كه حافظ وقتي مي ميرد ، از دفن او در گورستان مسلمانان جلوگيري مي كنند . بلاخره مخالفان و موافقان ، پس از بگو مگوهاي بسيار ؛ قرار مي گذارند از ديوان خواجه فال بگيرند و طبق آن عمل كنند . خوشبختانه غزلي جنازه حافظ را نجات مي دهد كه دو بيت آن چنين است :

مكن به نامه سياهي ملامت من مست    كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت ؟

قــدم دريغ مــــدار از جنازه حافظ      كه گر چه غرق گناه است مي رود به بهشت

طنز « با هر چه كه مرده و وا پس مانده است و با هر چه كه زندگي  را از پيشرفت باز مي دارد ، بي گذشت مبارزه مي كند . مبناي طنز بر شوخي و خنده است ، اما اين خنده ، خنده ي شادماني نيست ، خند ه اي است تلخ و جدي و درد ناك و همراه با سرزنش و سركوفت و كم و بيش زننده و نيش دار .  هدف از طنز اصلاح و تزكيه است ، نه ذم و قدح و مردم آزاري . قلم طنز نويس كارد جراحي است نه چاقوي آدم كشي . » ( آرين پور ؛1356: 36)

طنز در كتاب هاي درسي :

    بيش تر آثار طنز آميز كتب درسي دوره ي متوسطه ، با هدف آشنا ساختن دانش آموزان با مفهوم طنز و ديگر شاخه هاي  شوخ طبعي همراه اند . اما تا چه اندازه به هدف خود نزديك شده است ؟  در كتاب هاي ادبيات فارسي دوره ي دبيرستان ، آثار طنز آميزي چاپ شده است ، بدون اينكه با عنوان « اثرطنز »  ارائه شود يا به طنز آميز بودن آن در متن يا مقدمه درس اشاره اي صورت گيرد   از جمله مواردي از كتب درسي كه در آن طنز وجود دارد به اين موارد مي توان اشاره كرد :  مشروطه خالي  ، عسل قاتل ، شمار عاقلان ، بادمجان بوراني ، هندي و هندي تر ، قصه ي عينكم ، گاو ، كباب غاز ، مست و هشيار ، گل دسته ها و فلك ، خاطرات اعتماد السلطنه ، مايع حرفي شويي ، خسرو ، ، و..... به صورت پنهان و  آشكار از درون مايه هاي طنز بهره دارند . ولي طنز آميز بودن ، وجه غالب و بارز آنها نيست . در هر حال ، به نظر مي رسد در معرفي آثار ادبي ، هر جا نوشته يكسره طنز است ، در كنار  آوردن ويژگي هاي اثر ، بهتر است به طنز بودن آن نيز اشاره شود تا دانش آموز بتواند به شناختي كاربردي  در اين زمينه دست يابد .

در پايان درس «آورده اند » نمونه هايي از طنز هست . اما در واقع اين چيزي نيست كه آموزش طنز را تحقق ببخشد . ما كتاب هاي مختلفي داريم كه مقوله ي طنز را آموزش مي دهند .آن چه مسلم است اين است كه طنز در كتاب هاي درسي  بايد ممتاز باشد و چنين متوني بايد اول ادبي و بعد آموزشي باشند .ما بايد اول تعريفي از طنز را ارئه بدهيم و بعد آثار طنز و ادبيات آن ها را بررسي كنيم .آوردن فصلي تحت عنوان « طنز چيست » زمينه مناسبي است تا مباحث نظري طنز مطرح گردد و در همانجا مي شود نمونه هايي را نيز آورد .

هدف و خاستگاه طنز:

« طنز از زمان حضرت آدم شروع شده است ، حضرت آدم به روايتي از مار گول خورد يا به روايتي از حوا و از بهشت بيرون آمد و همان جا طنز شروع شد و پس از آن ، آنجا كه هابيل و قابيل درگير مي شوند ، همانجا نيز طنز شروع شده است » ( احترامي ، 1384: 7).

جان مايه و جهت گيري كلي و جدي و اساسي طنز همين است كه شخص نمي تواند صريح و روشن طرح سخن بكند . در طنز يك نوع دلسوزي نسبت به طرف وجود دارد چرا كه انسان جايز الخطا و هر كسي قابل اصلاح است . از اينرو نقش اصلي طنز  اصلاح گري است .

طنز فكر و انديشه ي مردم را از خواب غفلت و بي خبري و يا به تعبير دكتر رادفر « خواب خرگوشي » بيدار مي كند و كسي را هم كه اسير و مجروح نيزه خشم و انتقام طنز پرداز است به مردم مي شناساند تا خجالت بكشد، به خود آيد و از كار ناشايست خود دست كوتاه كند چراكه « بزرگترين هنر طنز ايجاد آگاهي و بيداري است » .  ( همان : 112    )

وظايف طنز:

طنز افكار مردم جامعه را روشن و بصيرت آنا را افزون مي كند تا بدانند در پيرامون اطرافشان چه خبر است و آنگاه مردمان را به تلاش و تكاپو جهت زندگي بهتر و برخورداري از نعمت هاي زندگي راهنما مي شود .  پس « قلم طنز نويس همچون نيشتر بران است كه دمل هاي چركين و آماسيده درد و نفرت ، زبوني ، دو رويي ، سالوس وريا و مظالم و مردم آزار را آشكار مي كند و بيرون مي ريزد » . ( رادفر:1364 ؛109  )

    طنز پرداز مجاهدي است كه تجاوز به حريم مردم و درد مردم را درد خود مي پندارد و از اين رو صبر و تحملش به سر مي رسد، اسلحه انتقام را بر دوش گذاشته و به نبرد با ناعدالتي ها مي پردازد دشمن را به رگبار رسوايي و پرده  دري مي بندد ، و با ايجاد ترس و بيم خطاكاران را به خطاي خود متوجه مي سازد تا از كارهاي پست و نا پسند خود دست كسشند  و راه  تازه و درستي را انتخاب نمايند آقاي دكتر زرين كوب مي نويسد كه : « طنز خاص عواطف  رنج آميزي است كه رنج هاي مخاطب را بر مي انگيزد ، به همين دليل زبان نيش آلود طنز در تمام ادوار حيات يك ملت حكم ضروري پيدا مي كند تا مسؤلان ، سرنوشت مردم جهان پيرامون خويش را از ياد نبرند و بدانند جز آنان كه فرمان مي رانند اكثريتي نيز هستند كه فرمان مي برند » .( زرين كوب : 150).

طنز پرداز فرد و جامعه خشن و بي رحم را مورد نكوهش و اعتراض قرار مي دهد و هر گاه كه زبان جد اثر نمي كند نويسنده با زبان خنده و شوخي  و با خنداندن مخاطب از وضع موجود قصد اصلاح امور را دارد چرا كه طنز حتما بايد خواننده را بخنداند تا بتواند قدرت اصلي ( قدرت اصلاحي )  خود را كه باز سازي يك جامعه عقب افتاده است نمايان سازد و در واقع هر گاه كه يك روشنفكر نمي تواند موضوعات و مسائل حاد جامعه را به زبان جد بيان  كند روي به طنز مي آورد . چرا كه طنز مخالف پديده انحطاط و تزلزل يك ملت است  .

نويسنده در طنز از صور خيال از صنعت تضاد ، ايهام و بيان جملات دو پهلو به خوبي استفاده مي برد و سعي دارد كه با ظرافت هر چه تمامتر كلامش را  بيارايد به طوري كه در مخاطب ناآگاه اثر كند  آن را بيان دارد .

طنز پرداز بر روي طناب آويزان شده در دو طرف يك دره و يا در  دو طرف تير برق و يا لبه ي تيغ حركت مي كند و اگر ذره اي به آن طرف و اين طرف برود مي افتد پس بايد هوشيار باشد و از فضاي حاكم بر جامعه به خوبي باخبر و آگاه باشد  و بي گدار به آب نزند و از فرصت ها به خوبي استفاده برد . طنز پرداز در جامعه اي زندگي مي كند كه همگي در تاريكي و غفلت روزگار مي گذرانند و به اين سبب حس ترحم و دلسوزي در او شكل مي گيرد  مشعلي در دست گرفته و مردم را از خطر وحوش ، درندگان ، دره ها و پرتكاههاي  جامعه بيمار  با خبر مي سازد ؛ تا  به خود آيند  و از جامعه خونخوار  نفرت پيدا كنند و با راه حلي مناسب زندگي را از سر بگيرند .

طنز پرداز بايد شخصي صادق و راستگو و به دور از هر گونه انگيزه شخصي به قصد اصلاح دست به قلم گيرد و بدون سخنان زشت و مستهجن با زبان خوش نرم و لطيف به ستيزه جويي و رسوا گري خطاكاران جامعه بپردازد .چرا كه او نماينده مظلومان و محرومان جامعه است و نبايد از حق آنان به سادگي گذشت  نمايد .دكتر رادفر مي نويسد : « طنز در حالي كه ستيزه جو و جانگزاست ، بايد رسوا گر و حقگو و غير قابل گذشت باشد و نبايستي در برابر مظلومان و محرومان اجتماع  خالي از حس ترحم و دلجويي باشد بيان طنز در حاليكه به شكنجه روحي و عذاب وجدان زورگويان و ستمگران و طفيلي هاي جامعه ضربه وارد آورده و برگرده مالكان جان و مال و ناموس افتادگان تازيانه فرود مي آورد و شمشير انتقام خود را بر فرق سر اين گروه از خدا بي خبر مي زند ، از طرفي هم با بينشي آگاهانه و مسؤلانه به روشنگري و پايداري تشويق مي كند ». ( رادفر ؛ 1364: 110).

طنز از وضع زندگي مصيبت بار غم زده موجود بر جامعه  به طرز درد ناكي مخاطب را مي خنداند و از خنداندن او يك نوع بيداري مي رويد ، طنز پرداز مي خنداند اما هرگز خنده او نبايد به مسخره گي مبدل شود ؛  چرا كه مقصود او از خنداندن دادن آگاهي است . چرا كه با« طنز مي توان  » حقايق مشكل را با زباني ساده و مردمي به نحوي بيان كرد كه مخاطب را وجد و نشاطي دست دهد و در دهنش نيز مطلب چنان استوار بنشيند كه براي هميشه باقي بماند . طنز  را « طغيان عالي روح» ناميده اند و به گفته ي  ديگر  طنز در حكم نامه اي آزاد كننده است كه به وسيله آن انسانيتي را كه در زير چنگال متجاوزان و زور گويان و ظالمان پست فطرت گرفتار و زنداني شده است را آزاد مي گرداند پس طنز رهايي بخش و آزاد كننده است ودر واقع بايد گفت  طنز همواره بر نابساماني ها ي جامعه معترض است و فرد و جامعه خاطي را به باد تمسخر و ريشخند مي گيرد ؛ چون از زشتي ها و پلشتي هاي اجتماع جان به لبش رسيده است و ديگر طاقت سكوت كردن ندارد از اين رو با زبان بي زباني فرياد مي آورد و تمام خطاكاران بي شرم را رسوا مي سازد . واز حق مردمان خاموشي كه جرأت اعتراض بر پلشتي هاي اجتماع را ندارد دفاع مي كند پس طنز زبان گوياي اكثريت خاموش است . دكتر رادفر مي نويسد : «  هنگامي كه در جامعه سخن به روشني و صراحت نتوان گفت سرپنجه ي تدبير طنز است  كه گوينده و نويسنده را مدد مي كند تا آنچه در دل دارد بگويد » ( رادفر ؛1364 :122    )  و ما در اينجا اضافه مي كنيم  كه طنز به انسان جرأت و جسارت مي دهد كه هر آنچه از دل تنگش مي خواهد  بگويد و طنز نيرو دهنده و توان بخش براي يك نويسنده روشنفكر و آزاده است كه از پلشتي هاي  اجتماع به ستوه آمده  و مي خواهد عصبانيت خود را از جو حاكم بر جامعه با زبان نيشخند و كنايه بيان دارد ، اما براي  اينكه  به چنگال اهريمن دچار نشود با استفاده از رمز و باريك بيني و ظرافت كار خود را انجام مي دهد و با پنبه سر مي برد . به قول بهرام صادقي : « طنز واقعي ، بعد  از خنداندن تازيانه بر اعصاب مي زند و ترا تا عمق تفكر فرو مي برد » وي ادامه مي دهد كه : « طنز به باور من در واقع نه براي خنديدن است ، كه زهر خند است و خنده ناشي از خواندن نوشتار طنز آميز  نبايد كه قابل رؤيت باشد .» ( صادقي:28  ) مارك تواين گفته است : « مي توان خواننده را به خنده آورد ليكن خنده اي كه مبناي آن بر محبت خلق الله نباشد خنده ايست بيجا و بي معني »   (همان  ) آرين پور نيزمي نويسد : « مبناي طنز بر شوخي و خنده است اما خنده اي تلخ و جدي و دردناك همراه با سرزنش و سركوفت و كما بيش زننده كه در حيات اجتماعي پديد  آمده است را برطرف مي سازد » . (آرين پور :36  ) .

 شاخه هاي طنز :

برخي از شاخه هاي طنز عبارتند از : احمدا ، افيونيه ، بذله ، تهكم ، طنز ، كمدي ، كاريكماتور ، لغز ، مطايبه ،نقيضه ، هجو ،هزل و...  كه در اين  مجال به چند مورد اشاراتي كوتاه  مي شود.

هجو :   « هجو واژه اي عربي است ، به معني سرزنش كردن ، بيهوده سخن گفتن ، دشنام دادن ، ياوه گفتن ، نكوهيدن  و عيب كسي را شمردن .» (اصلاني ؛1384: 82 ) هجو شعري است كه در تقابل با مدح قرار مي گيرد  و براي مقاصد شخصي به كار ميرود . هجو زباني گزنده ، صريح و گاه كوتاه توهين آميز دارد .اما اگر قرار باشد براي درد هاي اجتماعي سياسي به كار رود با زباني ملايم تر سروده خواهد شد .  ( همانجا )

هزل :  « هزل واژه اي عربي است به معني مزاح كردن و بيهوده گفتن؛ در ادبيات هزل نوشتاري است كه زبان و مضموني ركيك و خلاف ادب داشته باشد و بي پرده از روابط جنسي سخن بگويد . از اين منظر هزل در تقابل با جد ، پند  و حكمت قرار مي گيرد . ( اصلاني ؛1384: 83 ) هزل به دنبال موضوعي جدي نيست  و هدفش تفريح ، شوخي و نشاط لحظه اي است ، پس با طنز و هجو فرق دارد. ( همان )

فكاهه :    رؤيا صدر مي نويسد : « اگر هزل به دور از زشت گويي بيان شود و تنها هدفش خنداندن مخاطب باشد به فكاهه بدل مي شود ؛ فكاهه صورت تكامل يافته و عميق هزل است كه از جنبه ي شخصي در آمده و مخاطب عام يافته است و به همين دليل ، در همه جا قابل استفاده است و بيشتر بر عنصر طبيعت و خنده تأكيد دارد .» ( صدر ؛1381:)

بايد بدانيم  كه هجو و طنز و هزل و فكاهه ؛ هر چهار تاشان مي  خندانند اما خنده هاي شان با هم فرق مي كند . بعبارت ديگر هر طنزي خنده دار است اما هر چيز خنده داري طنز نيست . زبان هجو و هزل ؛ دريده تر و بي پرده تر از زبان طنز و فكاهه است . سوزني سمرقندي « دشنام » را خمير مايه هجو مي داند و عقيده دارد كه بي مايع فطير است ! :

در هجا ؛ گويي دشنام مده ،پس چه دهم؟     مرغ بريان دهم و بره و حلوا و حرير ؟

مثل نان فطير است هجا بي دشنام      مرد را درد شكم گيرد از نان فطير ....

در واقع ؛ طنز تيري است كه هم به بالا و هم به پايين پرتاب مي شود . و آماج طنز آوران دو گروه هستند : زبر دستان و زير دستان .

طنز آوران در برابر آماج هاي خود جبهه گيري مي كنند اما به قول سنايي : خصم را سنگ و دوست را موم اند .... » . طنز مولانا در قصه هاي مثنوي معنوي ؛ تلخ و گزنده و صد البته طنزي پنهان است :

ميدان فراخ و مرد ميداني نه !           احوال جهان چنانكه ميداني نه !

ظاهرشان به اوليا مي ماند                  در باطن شان بوي مسلماني نه !

يا اينكه :

در مجلس عشاق ؛  قراري دگر است     وين باده عشق را خماري دگر است

آن علم كه در مدرسه حاصل كردند     كار دگر است و عشق كار دگر است

سعدي  در گلستان ، با طنز و طيبت ، مسائل  اخلاقي و اجتماعي را به نقد مي كشد :

« منجمي به خانه در آمد ، مردي بيگانه ديد با زن او بهم نشسته ، دشنام داد و سقط گفت و در هم افتادند و فتنه و شيون بر خاست . صاحبدلي بر آن واقف شد و گفت :

تو بر اوج فلك  چه داني چيست ؟     گر نداني كه در  سراي تو كيست ؟!  »

ابوالقاسم حالت نيز در اين راستا طنزي جالب دارد :

ميان كوچه به يك شب دو جيب بر ديدم       كه خود ز ديدنشان موي راست شده به تنم

يكي ز راه شكــــايت به ديري مي گفت       هــــــزار توبه كه ديگر به جيب كسي نزنم

براي اينكه شـــــبي هيكل جواني شيك        مـــرا نمـــود مـــصمم كه جيـــب او بكنم

چو كــــيف او به در آوردم و نمودم باز      نگـــشت هـــيچ در آن يافت غير عكس زنم

نتيجه گيري :

طنزهاى مفيد و سازنده و هدفمند هم انسان را متبسم و خندان مى‏سازد و هم باعث تفكر و تدبّر و حزن و اندوه مى‏گردد. و انسان اميدوار و عاشق در سير و سلوك خويش سعى مى‏كند، از تمام عالم هستى اعم از علم تكوين و تدوين كه گاهى طنزگونه با آدمى سخن مى‏گويد، استفاده كند و در جهت كمال نهايى خويش بهره برد .

  معلمان ادبيات مي توانند از طنز جهت اداره كلاس و علاقه مند ساختن دانش آموزان به درس استفاده كنند . حضرت علي (ع) مي فرمايند : روح ها مثل جسم ها ساخته مي شوند ، با ظرافت هاي حكيمانه سعي كنيد خستگي را از آن ها بگيريد.دانش آموزان از معلمان شوخ طبع خوششان مي آيد و در كلاس او ذوق مي كنند . و اگر معلم شوخ طبع باشد جايگاه بهتري دارد چون مي تواند  درس را طوري بيان كند كه دلنشين باشد .

منابع و مآخذ 

-        آريان پور ، يحيي، از صبا تا نيما (1372)تهران ، زوار.

-        بهزادي اندوهجردي ، حسين ، طنز پردازان در ايران ، (1378) تهران ، نشر صدوق .

-        تنكابني ، فريدون ، انديشه و كليشه (1357) تهران ، جهان كتاب .

-        حلبي ، علي اصغر ، مقدمه اي بر طنز و شوخ طبعي ،( 1377 ) ، تهران ،  انتشارات بهبهاني .

-        عزتي پور ، احمد ، شهد ظرافت ، ( 1384) رشد آموزش زبان فارسي ، ضميمه شماره 73.

-        حيدري ، محمد جواد ، طنز در قرآن كريم ، فصلنامه صحيفه مبين ، (  ) شماره 23.

-        رادفر ، ابوالقاسم ، طنز چيست ،( 1364) گستره تاريخ و ادبيات  019 تهران ، گستره .

-        رشد آموزش زبان و ادبيات فارسي (1384) دوره ي هجدهم ، ويژه نامه ي طنز .

-        زرين كوب ، عبد الحسين ، شعر بي دروغ شع بي نقاب ، (1381)تهران ، علمي .

-        سعيدي ، سهراب(نگارنده ) ؛ طنز چيست ( 1383) گروه هاي آموزشي ميناب ، 10 ص

-        شفيعي كدكني ، محمد رضا ، مفلس كيميا فروش(1372)،  تهران ، سخن .

-        صادقي ، بهرام ، جوانان رستاخيز ، ش 62 ،ص 28

-        صلاحي ، عمران ، طنز آوران امروز ايران (1381) ، تهران ، مرواريد .

-        صدر ، رؤيا ، بيست سال با طنز ، (1381)تهران ، هرمي ( ديده آور ).

-        صلاحي عمران ، خنده سازان و خنده پردازان (1382) ، تهران ، علمي .

-        كاسب ، عزيز الله ؛ زمينه هاي طنز و هجا در شعر فارسي ، ( بي تا ) تهران ، كانون يزد تهران .

-        ناصري،  ناصر، طنز  و جلوه هاي شكل گيري آن در ادب فارسي ، فصلنامه ادبيات فارسي، سال سوم ، شماره 7 ، 1385.

-        يادداشت هاي كارگاه طنز و قصه ، دانشگاه شيراز ، 1382.

-        معين ، محمد ، فرهنگ فارسي ، تهران ، امير كبير .

-        منيب الرحمن ،ترجمه آژند ،يعقوب،شعر دوره مشروطه ، تهران ، روزگار ، 1378.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:37  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

مرگ از دیدگاه حکیم سنایی غزنوی

 

مرگ از دیدگاه حکیم سنایی غزنوی

مسعود پاک نژاد (کارشناس ارشد  زبان و ادبیات فارسی)

 

مقدمه

      آثار ادبي ايران آيينه ي انديشه ها ، باور ها ، عظمت روحي و معنوي ملتي است كه از دير باز تا كنون ، بالنده و شكوفا از گذر گاه حادثه ها و خطر گاه ها گذشته و به امروز رسيده است. غنايي اين آثار ،گواه ‍‍ژرف انديشي ها و تكاپوي فرزانگان ادب و فرهنگ اين مرز و بوم و عصاره ي روح بلند آنان است.

      برگ برگِ ادب و فرهنگ ايران زمين ، جلوه گاه نمايش آثار منظوم و منثور اديباني چون فردوسي ، سعدي ، بيهقي ،سنايي ، خيام ، و ... است كه از زلال فرهنگ اسلامي جرعه ها نو شيده و با مدد ذوق و تلاش خود آثاري ماندگار را رقم زده و سر مايه هايي بزرگ و پر بار را به يادگار نهاده اند

     مطالعه و بررسي اين آثار جان را طراوت مي بخشد و روح را به عالم بالا پرواز مي دهد بر ماست تا اي ياد ها و يادگاري هاي عزيز را سپاس داريم ،بشناسيم و بشناسانيم

      بر اين اساس با بضاعت نا چيز خود مسئله ي مرگ در برخي از آثار حكيم سنايي غزنوي را مورد بررسي قرار مي داده ام و معترفم در اين كار كاستي هايیوجود دارد قابل ذكر است در اين كار بيشتر ديوان و حديقةالحقيقه شاعر را مورد بر رسي قرار گرفته است و آثاری که از دیدگاه دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در انتساب آنها به سنایی مورد تشکیک قرار گرفته است ،صرف نظر شده است.

      در پایان از همکاری خوب کارکنان کتابخانه ی دانشگاه شهید باهنر کرمان صمیمانه تشکر می شود .

      حكيم ، ابو المجد مجدود بن آدم سنايي غزنوي ،شاعر و عارف ،بلند پايه ي قرن ششم هجري ، از آن دسته از استادان مسلم شعر فارسي است كه با گذشت زمان در عظمت مقام و تاثير كلام وي هيچ كاستي راه نيافته است . از لحاظ زماني وي از نخستين مثنوي سرايان بزرگ عرفان در زبان فارسي است .بدون ترديد سنايي در توسعه و نضج بخشيدن به شعر عرفانی تاثير بسزايي داشته است ولي بدين معني نيست كه وي اوّلين كسي باشد كه تصوّف و عرفان را وارد شعر فارسي كرد .

      از جمله عارفاني كه راه را بر سنايي نمود و در حقيقت سنايي ادامه دهنده ي شيوه ي او در عرفان گشت خواجه عبداله انصاري عارف بزرگ قرن سوم هجري است . "وي به واسطه ي مؤلّفات نيمه عرفاني و نيمه اخلاقي كه قسمتي به نثر مسجع و قسمتي به نثر آميخته به غزل و رباعي تحرير يافته پيش ديگران به اتحاد تدريجي شعر صوفيانه و پنديات خدمت كرد و در حقيقت راه را براي سنايي بزرگ نمود1 .

      سنايي كه براي سرايندگان ،بعد از خود سر مشق و نمونه كاملي بود طبعاً از آثار پيشينيان غافل نبوده بلكه همواره آنها را مد نظر داشته و از آنها بهره هايي برده است . استاد سنايي  و حکیم عمرخیام از شاگردان حضرت رئيس الحكما و المحققين شيخ محمد منصور بوده اند و چنانچه از قرائن بر مي آيد بعدها بين اين دو حكيم مكاتبت و مراودت بر قرار بوده است2 .

یکی از مضامین شیوای رباعیات خیام ،خاک شدن انسان بعد از مرگ و سپس به صورت کاسه و کوزه در آمدن اوست .چنانکه می گوید:

اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است                 وانـدر طـلـب روي نـگـاري بـوده اســت

ايـن دستـه كـه در گـردن او مـي بـيـنـي                  دستي است كه در گردن ياري بوده است3

این مضمون و اندیشه در آثار سنايي نيز انعكاس يافته است .

اي شـنـيـده فـسـانـه بـسـيــاري      قصه ي كـوزه گـر شنو بـاري

كوزه گر سال و ماه در تكاپوي     تا كند خاك ديگران به سبوي

چونكه خاكش نقاب روي كند      ديگـران خـاك او سبـوي كنند4

      بعد از اينكه پي برديم كه حيات دوام ندارد و زندگي اعتبار را نشايد و سر انجام سر نوشت انسان اين است كه وقتي طومار حياتش در نورديده مي شود و وي روي در نقاب خاك كشد .كوزه گر سال و ماه وي را به صورت كاسه و كوزه و سبو و خم در مي آورد ،سؤالي كه به ذهن خطور مي كند اين است كه بهينه راه استفاده از زندگاني چيست ؟ در پاسخ بدين سؤال خيّام و سنايي از هم جدا مي شوند خيّام متفكّر و فيلسوف با استدلال كار دارد و راجع به مبدأ و معاد سرا پا حيرت است و شعارش اين است:

روزي که گذشته است از او ياد مكن           فردا كـه نيـامـده است فـريـاد مكن

بـر نـامـده و گـذشـتـه بـنـيـاد مـكـن            حالي خوش باش و عمر بر باد مكن5

بر عكس خيّام، سنايي طرفدار تصفيه و استكمال است و به عالم معاد و روز حساب اعتقادي محكم دارد ولي نظريه خيّام را رد مي كندو راه جداگانه اي را ارائه مي دهد .

حاصل عمر جز يكي دم نيست                   و آن دم از رنج و غم مسلم نيست

نفس كه از تو بگذرد آن رفت                     در پـــي آن نـفـس نـتــوان رفــت

كوش تـا آن نفس كه آيد پيش                    نشود از تـــو فـوت ، اي درويــش

از سـر نـفس خـيـز بهرِ خداي                    تــا شـوي رو شنـاسِ هـر دو سراي

در ره عشق او بـلا كش باش                     همچـو ايـّـوب در بــلا خَوش باش

چون در آيد بلا مگردان روي                     روي در حق كــن و رفينا گــوي6

سنايي همواره ناصر خسرو را ستايش و عقايد او كه مشتمل بر مواعظ و حكم است را سر مشق و الگوبراي خود قرار مي دهد

ناصر خسرو از متقدّمين پند سراي كلاسيك ايران است7

شراب مرگ :

                                  « كُلُّ نَفسٍ ذَائِقهُ الموت ثُمّ إلينا تُرجَعُون »

      از مرگ هيچ كس را گريز نيست و اين شرابي است كه سر انجام ، همه طعمش را مي چشند. يكي از انديشه

هاي مركزي در اشعار سنايي ، تجربه ي مرگ و تأمّل در پديدارشناسي آن است و بي گمان قبل از سنايي ،كسي تا بدين حد ،چشم انداز هاي گوناگون اين مسئله را بدين خوبي ، در شعر فارسي تصوير نكرده است . با اينكه مسئله ي مرگ با پذیرفتن عقايد ديني براي همگان ، بايد يك مفهوم داشته باشد ، مي بينيم كه سنايي اين پديده را از ديدگاه عرفاني ، مذهبي و اجتماعي مي نگرد و تأمّلاتي ژرف در باره ي آن دارد كه بدون شك در تاريخ شعر فارسي بي سابقه است و در دوره هاي بعد نيز متّفكراني كه آمده اند ، حتي مولوي هم ، دامنه ي همين تجارب فكري او را گسترش داده اند . بي گمان سنایي به لحاظ روان شناسي فردي به مسئله ي مرگ ،وابستگي و توجّه خاصي به اين موضوع داشته است ،و از مجموعه ي برخورد هاي صوفيه و زاهدان قرون اوّليه ي تمدّن اسلامي با اين مفهوم ، آگاهي كامل داشته است ،به همين دليل توفيق او در تلفيق مجموعه ي اين تجارب بسيار چشم گير است.8

      سنایي دنيا را شايسته ي آن نمي داند كه آدمي دين را نثار آن بكند و يا از آخرت براي آن دست بشويد. هر كس كه گوش هوشش باز است و چشم دلش روشن ، اين واقعيت را به خوبي درك مي كند و نيازي به هيچ پند و اندرزي ندارد . ولي باز هم سنایی لازم مي بيند ، كه جلوي چشم غافلان هيولاي مرگ را مجسم سازد تا مگر از خواب غفلت بيدار شوند و به هوش آيند .ذكر مرگ به زبان رساي سنایی سنگين ترين دلها را نيز مبدل به موم مي كند مگر آنهاي كه مصداق « ختم الله علي قلوبهم وعلي سمعهم وعلي ابصارهم غشاوه»9 باشند .

                     مجلس وعظ رفتنت هوس است                   مرگ همسايه واعظ تو بس است10

سنایي گذشته از حديقه الحقيقه در ديوان و آثار ديگرش به تفصيل از مرگ سخن رانده است .

هدف سنایي از ذكر مرگ و قبر ايجاد ترس و وحشت نيست بلكه وي مي خواهد كه خواننده يا شنونده به كوتاهي مدت عمر و زندگي پي ببرد و هر چه بيشتر به ساز و برگ آخرت بكوشد و به انجام امور نيك و پسنديده مبادرت ورزد و از افعال زشت و نكوهيده بپرهيزد . در ديوانش گويد :

           امروز خفته ايم چو اصحاب كهف ، ليك                      فردا ز گور باشد « كهف » و « رقتيم » ما

           عالم چو منزل است و خلايق مســـافرند                       در وي مـزوّر سـت مـقام و  مقــ‌ــــــيم مـا

           هسـت ايـن جـهان چو تيم ،فلك تيم دار                       با غله دار آز و امل هم قسيــــــــــم ما ...

           ما از زمانــه ي عمر و بقـا وام كرده ايـم                       اي واي ما كه هست زمانه غريـــــــــم مـا

          در وصف اين زمـانه ي نـاپـايـدار شــــوم                      بشنو كه مختـصـر مـثـلـي زد حكـــــيم مـا

          گفـــت: زمــانــه مـارا مـانـنـد دايـه اي ست               بـستـه در او اميــدِ وضـيـع و حطيـــم مــا

          چون مدتي بـر آيــد ،بــــر مـا عــدو شــــود               از بعــد آنكــه بـــود ، صديـق و حميم مـا

          گرداند او به دست شب و روز و مـا ه و سال               چون دال منحنــــي ، الـف مـسـتـقـيـم مــا

          زاوّل بــه مـهـــر دل ،هـمـه را او بپـــــرورد                مـانـنـد مـادران شـفـيــق و رحــيــم مــــا

          آنگــــه فــرو بــــرد بــه زمين بـــي جنايتي                 ايــن قـامـــت مـقـوّم و جسم جسيم مــــا

          اي مفتخر به حشمت و تعظيم و راي خويش                يـــاد آر زيـر خــاك ،عـظـام رمـيـم مــــا

          پيوسته پيش چشـم همـــي دار عـن قـريــب                 انــــدام هـــاي كوفته ي همچون هثيم مـا

          مــا زيـر خـاك خـفتـــه و ميــراث خوار ما                 داده بـــه بـــاد ، خـرمـن هـاي قـديـم مــا11

در جاي ديگر ديوان گويد:

          در جـهـان شـاهـان بسي بودند كز گردون ملك               تيرشان پروين گسل بود و سنان جــوز افگــار

          بنگريد اكنون بنــات النعش وار از دست مــرگ               نيزه هاشان شاخ شـاخ و تيرهــاشان پــارپـــار

          مــي نـبـيـنـيـد آن سفيهاني كه تركي كرده انــد                     همچـو چشم تنگ تركان، گورشان تنگ وتـار

          بنگريد آن جعدشان از خاك، چون پشت كشف               بنگريد آن رويشان از چين چو پشت سوسمـار

          ســر بــه خـاك آورد امــروز، آنكـه افسر بودي               تـن بد وزخ برد امسال ،آنـكـه گـردن بـود پـار12

تاثير گفته هاي سنایي در مورد مرگ به مراتب بيشتر مي گردد وقتي وي از مرگ پادشاهاني همچون محمود غزنوي والب ارسلان سخن مي راند.كه از مرگشان مدت چنداني نگذشته بود و مردم داستانهاي شكوه

وعظمت آنها را بسيار شنيده بودند.

         يـك روزه رنـج گدايي نيرزد                         هـمــه گـنـج مـحـمـود زابلستـانـي

         بدان عالم پاك مرگت رساند                         كه مرگ است دروازه ي آن جهاني13

                                                      ***

     با هزاران حسرت از چنگ اجل كوتاه گشت         دست محمود جهانگير آخر از زلف اياز14

                                                                                                     ***

     سر الب ارسلان ديدي ، به رقعت رفته برگردون     به مرو آ تاكنون درگل، تن الب ارسلان بيني15

                                                                ***

مرگ ارادي :

مردن پيش از مرگ طبيعي موافق اين حديث نبوي:«موتوا قبل ان تموتوا» .با وجود اينكه اين حديث سنديت روشني ندارد اما در ميان متصوفه  بسيار مشهور بوده و در ادبيات فارسي انعكاس وسيعي يافته است. از جمله در اشعار و آثار سنایی نمود بارزي دارد . در اينجا به چند مورد به عنوان شاهد اشاره مي شود.

   بمير اي حكـيـم از چنين زندگانـي                        از ايــن زنــدگـاني چـو مـردي بماني ...

   از اين مرگ صورت، نگر تا نترسي                        از اين زندگاني ترس كه اكنون در آني ...

   به درگاه مرگ آي از اين عمر زيـرا                        كه آنجا امـــان اسـت و ايـنـجـا امـانـــي16

در جاي ديگر گويد :

    كشته ي حق شو ، تا زنده بماني                       ور نه با چنين بندگيت جاي تو جز ميدان نيست17

باز در جاي ديگر گويد :

   مبارز او بُوَد كاوّل ،غزا با جان و تن گيرد             ز كوي تن برو ن آيد ، به شهر دل وطن گيرد

   اگـر خـواهـد بـقـا يابد ،بيايد مردنش اول             اگـر مـعـرفتـي باشد كه هم از خويشتن گيرد18

و باز مي گويد :

    يا رب ار فاني كني ما را به تيغ دوستي                  فرشته ی مرگ را با ما نباشد هيچ كار19

و در حديقه گويد :

   پيش مردن بمير تا برهي                           ورنه مردي ازو به جان نَجَهي20

        مرگ ارادي و موت اختياري مفهومي عرفاني دارد و « مردن از ... » با « مردن » تفاوتي آشكار دارد . « مردن از ...» به معني چشم پوشي و ناديده انگاشتن است . مردن از كسي يا چيزي يعني صرف نظر كردن و ناديده گرفتن آن است . در چنين مردني است كه آدمي از حرص و شهوت و ديگر هوا هاي نفساني رها يي مي يابد . اين نوع مرگ يعني مرگ ارادي يا مرگ پيش از مرگ جنبه ي آموزشي و روان شناسانه و اخلاقي دارد.21

 

پرواز به عالم بالا:

يكي از شاه فكرهاي سنایي دوري از جهان كون و فساد و عشق به پرواز به عالم بالا است . همين عشق و علاقه ي سنایی به چنين پرواز و تمايل وي به گريز از اين جهان فاني به سوي عالم باقي موجب پديد آمدن مثنوي « سير العباد الي المعاد » او گرديد كه از نفايس منظومه هاي فارسي است .

اين ارتقا و معراج انساني نياز به هيچ گونه بال و پر و وسايل مادي نيست . بلكه در اثر دوري از علائق دنيوي و رذائل نفساني از قبيل حسد ،حقد ،طمع ،حرص ،بخل ،خشم ،ظلم ،كبر و عُجب و ... به تدريج صورت مي گيرد .براي اينكه موضوع روشن تر باشد و محسوس تر ،سنایی سلسله مراتب وجودي را الگو قرار مي دهد و سعي مي نمايد كه نشان دهد كه چگونه در اثر قطع علائق نفساني ،انسان از درجه اي به درجه ي ديگر و فلك به فلك بالا تر ارتقا پيدا مي كند .اين فكر و انديشه ي سنایی در ساير آثارش به ويژه در ديوان و حديقه الحقيقه ي او انعكاس گسترده اي يافته است .از آن جمله است:

           پــاك شـــو بــر سپـهــر ،هـمـچـو مسيـح           گـشـتـه از جـــــان و عـقــل و تــــن بـيــزار

          هـمـچــو نـمـرود ،قــصـد چــرخ مـكــــن           بــــا دو تــــا كـركـس و دو تــــا مــــــردار22

          ســـوي بــالا گـــراي ،هـمـچــو شــــــرار           گــــرد پـسـتــي مگــرد ، هـمـچـو مـطـــــر23

         ***

         سبك رو چون تواني بود ،سوي آسمان تـا تـو          ز تركيب چهار اركان همي خود را گران بينـي        

         اگر صد قرن از اين عالم ،بپوئي سوي آن بالا           چوديگر سالكان خود را ،هم اندر نردبان بينـي

         گـر از ميدان شهواني ،سوي ايوان عشق آيـي            چو كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بيني 24

نتيجه:

مرگ در نظر سنايي يعني تعالي روح و رسيدن به معبود است عارف و شاعري که در اوج نزول و ركود شاعري توانست فكر و ذهن خود را رونق دهد و از همان دوران كودكي ذهن و انديشه اش را براي تحولي بزرگ در زمينه ي عرفان و معرفت آماده كرده بود اگر چه سنايي با خلق آثاري ارزشمند توانست آثاري چون حديقه الحقيقه را به معرض ظهور قرار دهد ولي همواره فكرش عرفاني بود و به جاي پرداختن به مضمون هاي عاشقانه از عشق ظاهري به معاني عرفاني و الهامات ناشي از عشق واقعي به مبدا پرداخت هدف او هم عرفان را وارد شعرش كند و هم روح خود را به كمال برساند پس نقش عمده اي را در ادبيات ما ايرانيان شكوفا كرد . سنايي عقيده داشت كه انسان پس از مرگ ديگر  به دوست مي رسد و مثل بسياري از شاعران كه عشق و زندگي رل در اين دنيا خلاصه كرده بودند نبود. عقايد او عرفاني و سر منشا روح عظيم او بود او روح انسان را چند روزه در كالبد جسم مي دانست تا بتواند اين روح در مسير كمال و معرفت گام بر دارد و بعد به كمال حقيقي دست يابد .

سنايي به دليل انس با قرآن و مفاهيم بلند قرآني توانست عارف نامي قرن خود شود و بسياري از آيات و احاديث را در شعرش وارد كرده است شاعري كه تمام خصوصيات اخلاقي اش اين بود كه جز از حق و خالق بي چون و چرا  نبايد كسي را توحيد كرد و ستايش نمود ، شاعري كه تمام اعضاي او حق را ستايش وتا شايد از آتش دوزخ رهايي يابد و شاعري كه با حقارت تمام اذهان مي دارد كه در وصف خالق ناتوان است « نتوان وصف تو گفتن » و راهي جز قدم در راه معبود نمي گذارد  آري او اين گونه بود پس مي فهمم چنين عارف و شاعري مرگ را جگونه مي بيند و چه فكر و ذهني به دنيا و آخرت دارد شاعري كه اشعارش چنان مي نمايد كه بسياري از شاعران او را در رديف شيعيان و محبان اهل بيت مي دانند .

پس نتيجه گيري كه از اين زندگي عارف و نامي داريم اين است كه ياد حق همواره او را در راه حق و حقيقت ثابت قدم و روح خود را با رسيدن به معبود واقعي سيقل داد.

يكي از شاه فكرهاي سنايي دوري از جهان و پرواز به عالم بالا است و همين فكر او را به گريز از جهان فاني و رسيدن به معبود ابدي هدايت و در آثارش اين عقايد هم به خوبي مشخص است .

آثاري چون مثنوي سير العباد الي المعاد اين فكر را به انسان ها به طور آشكار نماياند و اين افكار و عقايد در اثر دوري از علايق دنيوي و رذائل نفساني به وجود مي آيد و در آثار ديگرش اين افكار به طور واضح و آشكار هويدا است .

سنايي مرگ ارادي را در اشعارش به خوبي نشان داده است :

             « چون زيستن تو مرگ تو خواهد بود                نامرده بمير تا بماني زنده »

     

او دنيا را شايسته آن نمي داند كه آدمي دين را نثار آن كند و يا از آخرت دست شويد بلكه مي گويد انسان با زندگي در اين دنيا و دست شستن از افكار نكوهيده بتواند به سوي حق نائل شود

            امروز خفته ايم چو اصحاب كهف ، ليك              فردا ز گور باشد كهف و رفتيم ما

سنايي به دليل افكار و عقايد روانشناسانه خود مرگ و مسئله وابستگي و توجه خاص خود را به مرگ نشان داده و با افكار صوفيانه خود از اين مسئله به خوبي استقبال و با مطالعه ي آثار صوفيان در قرن هاي اوليه از اين مسئله به خوبي آگاهي داشته است .

 فكر فاني شدن انسان بعد از مرگ در آثار سنايي به خوبي مشخص است او به معاد و روز حساب ايمان دارد و مانند شاعران ديگر زندگي بعد از مرگ را نابودي و فنا نمي داند و با همين عقايد توانست خود را در رديف بزرگترين عارفان قرن پنجم و ششم هجري قرار دهد .

در اينجا با شيوه ي فكر و شاعري سنايي آشنا شديم و فهميديم كه از بزرگترين عارفان قرن خود بوده است و چه بسا كه همين عرفان روح بزرگ اورا به سر منزل غائي هدايت تا بتواند به اهداف والاي خود دست يابد عشق و زندگي و مرگ در نظر سنايي جز نگاه به حق و رسيدن به كمال چيز ديگري نيست .

ما فهميديم سنايي حكت را در اشعار خود وارد كرد و بر اساس همين فكر خود توانست آثار ارزنده اي در ادبيات بر جاي بگذارد آثاري كه با خواندن آنه روح انسان به تعالي و كمال برسد و از عشق زميني جدا خواهد شد .

اگر سنايي مانند بسياري از شاعران به معشوق زميني نظر داشت سير العباد را چه كسي مي توانست با قلم شيواي خود حك نمايد و مثنوي عشق نامه را بر رشته ي تحرير در آورد . آري بزرگترين عارفي كه توانست مرگ را فقط تعالي روح خود جلوه دهد وانسان كاملي كه از طريق اشعار خود مي خواست فكر و ذهنش و اصول و عقايدي كه داشت را هم به ديگران انتقال دهد تا ياد حق هميشه در تاريخ جاودانه بماند.

مشخصا ت (نشانی مطالب):

1-    تاریخ ادبیات فارسی / هرمان اته ،ترجمه و حواشی از رضازاده شفق ،تهران 1341ش ،ص150

2-    مکاتیب سنایی / به اهتمام نذیر احمد ،علیگره (هند) ،1962م ،نامه های هشتم ،نهم و دهم خطاب به خیّام ،صفحات 89-70 متن

3-    نادره ی ایّام ،حکیم خیّام و رباعیّات او ،یکانی ،تهران ،1342ش ،ص 324

4-    مثنوی های حکیم سنایی / به کوشش محمد تقی مدّرس رضوی ،تهران 1348ش ،ص 101

5-    طربخانه / یا احمد بن حسین رشیدی تبریزی ،به اهتمام جلال الدّین همایی ،تهران ،ص33

6-    مثنوی های حکیم سنایی ،ص 124

7-    تاریخ ادبیات هرمان اته ،ص 142

8-    تازیانه های سلوک / محمد رضا شفیعی کدکنی ،دفتر نشر آگه ،چاپ دوم 1376 ،مقدمه ی قصیده ی 29 صص 675-677

9-    قرآن کریم ،بقره ، 7

10-حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه / سنایی غزنوی ،تصحیح مدرس رضوی ،دانشگاه تهران ،1368، ص 420 ،ب2

11-دیوان حکیم سنایی غزنوی ،به اهتمام مدرس رضوی ،انتشارات کتابخانه سنایی ،سوم 1362ه.ش، صص 58و59

12-همان ،ص183

13-هماه ،صص676و677

14-همان ،ص304 ،ب2

15-همان ،ص710 ،ب2

16-دیوان حکیم سنایی غزنوی ،صص 675و676

17-همان ،ص197 ،ب11

18-همان ،ص136 ،ب7

19-همان ،ص211 ،ب1

20-حدیقه الحقیقه ،ص496 ،ب15

21-تازیانه های سلوک مقدمه ی قصیده ی29 ،صص675-677

22-دیوان حکیم سنایی غزنوی ،ص201 ،بب3و4

23-همان ،ص254 ،ب8

24-همان ،ص705 ،بب6-8

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:34  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

چگونگی استفاده از وب گروه زبان و ادبیات فارسی استان هرمزگان

سلام و تحیت

     با احترام به استحضار می رساند ِ استفاده از مطالب این وب که آثار دبیران و اساتید ادبیات آموزش و پرورش استان هرمزگان در آن نمایش داده می شود با ذکر منبع دقیق و نام نویسنده ی اثر بلامانع است .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:30  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

حسینعلی قضائی پهلوان میدان مرثیه سرایی

حسينعلي قضائي

  پهلوان ميدان مرثيه سرايي

سهراب سعيدي ( كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي) پژوهشگر برتر جوان كشور در سال 1389

چكيده :

              آنان كه با  آثار اقوام وملل مختلف كم و بيش انسي دارند نيك مي دانند كه ادبيات كمتر ملتي را مي توان سراغ گرفت كه به اندازه ي ادبيات فارسي  با دين و آموزه هاي ديني پيوند  خورده باشد . چنانكه به جرأت مي توان ادعا نمود  كه در طول تاريخ ادبيات دوره ي اسلامي ايران هيچ مسلماني را نمي توان يافت  كه در ديوان اشعار ،  و سايرآثار منظومش  تأثيري از كلام وحي نباشد . يكي از اين شاعران مسلمان و البته دير آشنا حسينعلي بن عبدالله باقر قضائي عليايي مينابي است  كه در اواخر قرن 12 و اوايل قرن 13 در ميناب مي زيسته است . وي شاعر ويژه ي عاشوراست؛ ارادت ايشان و خاندان انديشمند و متعهدش  به امام حسين (ع) و ياران آن حضرت ، آنان را بر آن داشته كه به شرح و بسط واقعه ي عاشورا و بازتاب آن در شعر همت گمارد  .

           در اين مجال به معرفي اين شاعر و پرداختن به خصيصه هاي شعري اش  مي پردازيم ، هر چند پرداختن  تخصصي به هر يك از ويژگي هاي شعري وي به جا و فرصت ديگر نياز است  و هر كدام مقاله ي جداگانه اي را مي طلبد  و در اين مختصر نمي گنجد .

كليد واژه :  حسينعلي قضائي ، نوحه ، تعزيه ، مرثيه ،صور خيال

مقدمه :   

           محبوبيت ، شهرت و مقبوليت حسينعلي قضائي در ميناب و  استان هرمزگان از دير باز  زبانزد  خاص و عام  بوده  است و همين امر سبب شده  تا انديشمنداني در كارهاي تحقيقاتي خود به وي توجه ويژه داشته باشند ،  دو پايان نامه در مقطع كارشناسي ارشد  در دانشگاه دولتي زاهدان  و دانشگاه آزاد جيرفت به اين شاعر اختصاص دارد ؛ همينطور  كتاب هاي مستقلي چون  نابغه ي هرمزگان  و  زندگي و شعر حسينعلي قضائي راجع به اين شاعر تدوين شده است  و افزون بر اين  در كتاب دريادمانده ها - اثر خانم سايباني - نيز صفحاتي به معرفي اين شاعر  اختصاص داده ، نگارنده نيز در كتاب تاريخ ادبيات ميناب كه در سال 1386 به چاپ رساندم وي را معرفي كردم و  هم اينكه در كتاب سوگواره ها و  كتاب رخش  بي سوار  ، اشعار نوحه ي وي را  تصحيح ، بازبيني و جمع آوري نمودم  و همين طور تصوير  سه نسخه خطي از اشعار  تعزيه ايشان در دست مطالعه و بررسي دارم . و ديگر اينكه آقاي مير شكاري در كتاب نسخه و نسخه  نويسي تعزيه در ميناب نيز  نكاتي را پيرامون  معرفي شعر حسينعلي قضائي   اختصاص داده ، و شوراي اسلامي شهر ميناب نيز همايشي را در جهت معرفي اين شاعر برگزار نموده  و تنديسي از وي را نيز در يكي از  خيابان هاي ميناب بر پا داشته اند . با اين وجود قهرمان و پدر مرثيه سرايي هرمزگان ، همچنان آنطور كه در خور و شايسته ي اوست معرفي نشده و هنوز  ناشناخته مانده است . اين مقاله مي كوشد  تا وي را معرفي نمايد .

حسينعلي قضائي

               حسينعلي بن عبدالله بن حسين باقر قضائي عليايي در حدود 170 سال پيش در خانواده اي مذهبي و اهل شعر و ادب در ميناب پا به عرصه ي وجود نهاد . وي  در آغوش پدري شاعر – منصف عليايي -  كه استاد مكتب خانه اش هم بود  پرورش مي يابد و در سنين كم علوم ديني رايج در آن زمان را فرا مي گيرد . و پس از آن براي تحصيل  و تكميل دانش خود در علوم ديني، و فراگيري زبان عربي راهي نجف مي شود .  هرچند از سال هاي زندگي و سكونتش در نجف هيچ اطلاعي در دست نيست .

             حسينعلي شاعر ويژه عاشوراست ، ارادت ايشان و خاندان  انديشمند و متعهدش به امام حسين و يارانشان ، آنان  را بر آن داشته كه به شرح و بسط واقعه ي عاشورا و بازتاب آن در شعر همت گمارند . آن طور كه راويان ذكر كرده اند حسينعلي اولين شعرش را به صورت مشترك با پدرش سروده است كه مطلع آن چنين است : « در زمين عزاست ياران در فلك عزاست  /     لا اله الا الله اين چه ماجراست »كه به ظاهر يك مصراع را منصف و مصراع ديگر را پسرش- حسينعلي قضائي – تا پايان  سروده است .

         از قضائي علاوه بر نوحه ها ، مسوده هايي نيز بر جاي مانده است كه همگي آن ها از استادي وي در سرايش اشعار نوحه و تعزيه حاكي است .  وي توانايي آن را داشته كه حوادث هر جلسه ي تعزيه را به سه شكل مختلف بسرايد .

سبك شعري قضائي

سبك شعري قضائي به روش شاعران سبك خراساني شبيه است ؛ او گاهي در اشعار خود از حرف اضافه ي « مر»  استفاده مي كند و گاهي « مي » بر سر فعل مي آورد . و همين طور از به كاربردن افعال دعايي مثل « نماناد » استعمال مي كند . و هم اينكه  از حروف  اضافه ي « براي » و « به » به جاي « را » ي مفعولي و...  بهره مي برد ؛ در اين ابيات  به نمونه هايي از اين قبيل  كاربرد اشاراتي مي شود .

تا بداني خاطرت خواهم نباشم دشمنت      تو خبر ده مر حسين تا وارهم از ملعنت ( حنابندان ، كريان : 266)

مي بتازيد اي سپاه از هـــــر طرف       بــــــر سر وي نيزه و زوبين به كف ( شهادت امام ، كريان : 1253)

يك امشب خواهر محـــنت قرينم         بـــيا تـــا از بـــرايــت سيـــر بــيــــنم ( حنابندان ، نصيرائي : 228)

در كهنه دير دنياي فاني            هر كسي نماناد اين جاودانگي

اشعار قضائي

              اشعار قضائي به چند دسته تقسيم مي شود ؛ قسمتي از اشعار قضائي نوحه ها مي باشد  كه در مراسم هاي خاصي همچون مرگ و مير مردم و سالگرد وفات امامان و بزرگان دين خوانده مي شود . دست دوم اشعاري است كه در مراسم سينه زني به دو صورت جواب خواني و واحد خواني به اجرا در مي آيد . دسته ي سوم  نيز اشعاري است كه در مراسم چاووش خواني استفاده مي شود.  و نوع چهارم اشعاري كه در مراسم  تعزيه خواني كاربرد دارد .

          نحوه ي خواندن  اشعار نوحه از اين شاعر  در سوگواري و سينه زني حالت آهنگين به خود مي گيرد ، يعني  سينه زني حالت و آهنگ خاص دارد . و سر ضرب است ، از اينرو نوحه خوان و سينه زن بايد ضرب را رعايت كند چرا كه اگر ذاكري حالت ضرب را بشكند ، وضعيت حلقه سينه زنان و ذاكر نوحه خوان ، مختل مي گردد . نوحه خواني با يك نوحه كوتاه  جواب دار آغاز و پس از تشكيل حلقه و آمادگي  سينه زنان  ، نوحه واحد كه نوحه حماسي است بدون جواب و  با آهنگ و ضرب براي سينه زني تداوم مي يابد .

   اما اشعار تعزيه قضائي از سه مسوده ( نسخه خطي )  كه از او بجا مانده  استخراج مي شود كه دخل و تصرف چنداني در آن صورت نگرفته  است و دسته ي دوم نوحه هايي است كه  در حسينيه ها بر زبان ذاكران جاري مي شود . از اين نوع اشعار دفتر بياض و يا مسوده  و دست نوشته هايي از خود شاعر نمانده است . و اشعارش به صورت پراكنده و در قالب و بحرهاي متفاوت در دفترهاي ذاكران و يا حافظه ي بعضي از فرهنگ دوستان به جا مانده است . كه البته خوشبختانه در كتاب رخش بي سوار و نابغه ي هرمزگان ،  اين دست از اشعار جمع آوري و تصحيح شده است .

ويژگي شعري قضائي

               از ويژگي هاي سروده هاي قضائي مي توان به خوش آهنگي و استحكام ابيات اشاره نمود ؛ قضائي در سرودن بحر طويل استاد بوده و همچنين به زبان عربي نيز آشنايي داشته و ملمعاتي نيز دارد كه بسيار زيباست .

از ويژگي هاي شعري و ادبي قضائي به اين موارد مي توان اشاره نمود :

             اقتباس و گزينش آگاهانه ي اشعار ، واژه هاي تكراري و مفاهيم قالبي ، تكرار حرف ندا  و همواري و يكدست بودن اشعار ، آرايه ي ادبي سؤال و جواب  در اشعار قضائي يكي از ويژگي هاي شعري اوست كه اين آرايه هم در اشعار نوحه و هم در اشعار تعزيه جلوه گر است . در  اشعار نوحه هدف از طرح سؤال و جواب تجاهل عارف است . ولي  در اشعار تعزيه براي گفت و گوي رو در روي اشخاص استفاده مي كند؛ البته شاعر در استخدام كلمات نهايت دقت را داشته مثلا هنگامي كه دو نيروي خير طرف هاي صحبت هستند واژه ها بيانگر ادب است  ولي هنگامي كه نيروهاي اهيمني در حال گفت و گوي اند از زباني ركيك نيز بهره مي برد .

            حسينعلي قضائي در پايان همه ي قالب هاي شعري – مثنوي ، قصيده ، ترجيع بند ، بحر طويل ، مستزاد ، تركيب بند ،نيمايي، قطعه -  تخلص و نام شعري و هنري خود را ذكر مي نمايد ولي در شعر فارسي ايران ،  اين امر فقط در قالب غزل نماينگر مي شود و به نظر مي رسد وي از اين كار چند هدف داشته است . اول اينكه : در اشعار نوحه معمولا شاعران در پايان شعر از پيامبر و خاندان پاكش درخواست دارند تا واسطه شوند و خداوند از گناه آن ها در گذرند تا در  روز قيامت و جهان ديگر در بهشت با امامان محشور شوند از اينرو نام خود را در پايان شعرها( نوحه ) آورده است . تا به هنگام خواندن نوحه ها ، ذاكران  شاعر آن سروده ها را نيز از دعاي خير خود فراموش ننمايند . دوم اينكه : با نوشتن تخلص خود در پايان تمام شعرها  جداي از جلوگيري از سرقت ادبي نام خود را در يادها محفوظ بدارد و همين طور چون هيچ كدام از شاعران ديوان مستقلي نداشته اند و اشعار آن ها  سينه به سينه  و دست به دست مي شده با نوشتن  نام خود در پايان شعرها ، اشعار خود را از ديگران جدا و متمايز مي كردند و اين خصيصه در تمام نوحه هاي قضائي در هر قالبي كه باشد رعايت شده است .

قالب هاي شعري

               « تنوع قالب هاي شعري نيز در ديوان قضائي حائز اهميت است .  در اين راستا پرداختن به قالب هايي همچون بحر طويل يا انواع خاصي از مستزادها براي سرودن نوحه ها يا اشعار مناسب تعزيه خواني را مي توان اشاره نمود . افزون بر اين بحرهايي كه حسينعلي به خدمت گرفته نيز بسيار متنوع است وي  در واقع  از مثمن هاي طولاني مستفعلاتن گرفته تا مربع هاي كوتاه فاعلن فع لن  در ديوان وي مشاهده مي شود  و تقريبا در همه موارد با آهنگ خاص نوحه و تعزيه هماهنگ و همسو است .

               اشعار قضائي معمولا در قالب مثنوي ، مستزاد ، تركيب بند ، ترجيع بند ، نيمايي ، بحر طويل و... سروده شده اند ؛ و اوان عروضي آن ها عمدتا ( فاعلاتن ، مفاعيلن ، فاعلاتن ، فعلاتن ، مستفعلن ) است .  قضائي علاوه بر به كارگيري قالب هاي متعارف و شناخته شده در ادب فارسي ، با دخل و تصرف  و در هم آميختگي  آن ها ، قالب هاي بديع و تازه به وجود آورده كه ما آن ر ا قالب هاي تركيبي نام نهاديم .

              قالب عمده ي اشعار قضائي در شعر تعزيه مثنوي ، رباعي ، قطعه ، دوبيتي ، غزل و در پاره اي موارد مستزاد و نيمايي است . شاعر در اكثر مناجات هايي  كه در آغاز تعزيه مي آيد ، در قالب غزل بيان مي كند ؛ اما نوحه هايي را كه در پايان مجالس  تعزيه مي گويد در قالب رباعي است .

             از آنجا كه تنوع قالب هاي شعري در ديوان قضائي زياد است در اينجا به آوردن مطلع هايي از هر قالب شعري همت مي گماريم .

قطعه : خيمه  گهت آنكه ز بيداد سوخت         بر جــــگر عالمي اخگر زده   ( رخش بي سوار )

غزل :  راكب دوش مصطفي تا ز فراز زين فتاد     عرش و تپيد زين الم زلزله در زمين فتاد   ( رخش بي سوار )

مثنوي : راحت جان نور بصر مي رسد        يا علي اكبر  ز سفر مي رسد    ( رخش بي سوار )

تركيب بند : الا كه مژده مي دهد زباب باوفاي من       كه فكر چاره اي كند به درد بي دواي من 

                                                                                                            ( رخش بي سوار )

چهارپاره : تا كي اي چرخ ستمگر نستاني دادم      سعي كشتن نكنم گر نكني امدادم ( رخش بي سوار)

مستزاد: يوسفي گم شود اين ماه ز كنعان وجود         بايدت ناله نمود   ( رخش بي سوار )

قصيده: قاصد كوي عراقم غمگسارم اي عرب    هدهد شهر صبا شو زين ديارم اي عرب ( رخش بي سوار)

بحر طويل: چه روي داده كز شفق همي جهد شراره ها      چه شد كه بارد از فلك شهاب ها ستاره ها

                                                                                                              ( رخش بي سوار )

ملمع : به سر سنان سر اقدس تو نمايند اي شه كربلا         لمعات وجهك اشرقت و شعاع وطلعتك طلا

                                                                                                                        ( رخش بي سوار )

بلوچي:  وشته بر حسين  نور چمانا     رحماني بزي  بره په ميدانا ( نابغه هرمزگان ،120)

كه اين شعر  قافيه پردازي اين نوحه ، شعر موش و گربه ي عبيد زاكاني را فرا ياد مي آورد .

حروف الفبا : قضائي شعري دارد كه ابتداي  ابيات  و مصراع هاي آن با يكي از حروف الفبا آغاز مي شود . بدين گونه  كه ابتداي هر مصراع به ترتيب يكي از حروف الفباي زبان فارسي آمده است  مطلع آن شعر چنين است :

اي الف اي رونق هفت آسمان       اين زبيحت گشته اندر خون طپان     ( رخش بي سوار )

صور خيال در اشعار قضائي

دايره ي شعر مذهبي ، حضور برخي تركيبات و آرايه ها ادبي را بر نمي تابد؛  اما قضائي استادانه  توانسته است خشكي و سردي حاكم بر شعر مذهبي را تا حدي  از چهره ديوانش بزدايد . قضائي هم در اشعار نوحه و هم در اشعار تعزيه  از استخدام آرايه هاي ادبي بهره مند بوده است  كه بررسي آن خود مي تواند  موضوع  يك پايان نامه كارشناسي ارشد در اين زمينه باشد . به هر حال از هر دست  در اين مقال  و مجال چند نمونه شاهد آورده مي شود .

1-    كاربرد صور خيال در اشعار تعزيه :

1-1 تركيبات و اصطلاحات بديع : 

عاق اين دولت كردي خروج     خويشتن دادي به كشتن از لجوج ( شهادت  مسلم ،كريان :412)

1-2- مراعات نظير :

كجا عروسي در اين جا ز ظلم چرخ دغل      به تير و نيزه و خنجر شوند دست و بغل

                                                                             (  شهادت وهب ، نصيرائي : 67)

1-3- تلميح :

برادر حسن مجتبي سلام عليك        نهال باغ شه لا فتي سلام عليك ( شهادت وهب ، نصيرائي : 153)

1-4- تضمين :

سوختم سوختم ز شعله ي آه      خـــــبر لا الـــه الا الـله    ( شهادت حر ، نسخه نصيرائي : 398)

1-5- متناقض نما :

روز عزت روز نعمت كار نايد از درنگ    ورنه شاه بي زر و نعمت كي آيد به جنگ

                                                                           ( شهادت امام ، نسخه كريان ، 98)

1-6- حس آميزي :

ز خواب اكبر شيرين زبان  كنم بيدار       مكن ز خواب تو بيدار اكبرم بگذار ( شهادت امام ، نسخه كريان : 100)

1-7- ايهام تناسب :

چرا به  ضرب زبان تو مي كني آزادم        ز بعد مرگ جوانان دگر نيازارم ( شهادت امام ، نسخه كريان 93)    

1-8- لف و نثر :

زمن غرش ز تو برش ز من رزم و زتو پيكر       تن گردان پيل افكن كه دعوا با من است ( هجوم ، نصيرائي : 174)

2-   صور خيال در اشعار نوحه

2-1-        تشبيه :  غلمان قدح شراب كوثر در دست      همچون مژه چشم غزالان زده صف ( رخش بي سوار)

2-2-        اضافه تشبيهي:  وحشي دولت  تا كه رامش شد    از مي غفلت رفت و ساغر شد ( رخش بي سوار )

نخل اكبر كه بيفكنده ز پا واويلا         از دم اره بيداد و جفا واويلا  ( رخش بي سوار )

2-3-          اغراق : ز داغ تو باغ جنت آتشكده است    ( رخش بي سوار)

2-4-        تلميح :  اگر چون خضر ماني  سال ها در عالم فاني      كف آبي ز بعد ساقي كوثر نمي ارزد

چون اسيران چه سپاري به كف جلادم     مــن كــه دامــگه مــلك بلا افتادم ( رخش بي سوار )

2-5-        آرايه تشخيص :

رفته بر باد بلا بارگهش واويلا     زد شبيخون اجل در سپهش واويلا ( رخش بي سوار)

2-6-          تجريد :        اي قضائي ورق نوحه بپيچان يك دم شو تو در ناله و غم   

                                     سخنت آتش سوزنده به هر خشك و تري آه  و صد واويلا ( رخش بي سوار )

اي قـــضائي بــه عـــزاداري مــن    همچو گل چاك نما جامه به تن (  رخش بي سوار )

2-7-          مناظره : از چه نداني چه كسم اي دني     تشنه جگر قطع سرم مي كني ( رخش بي سوار)

2-8-          استعاره : سرو خوش قد و رياض چمني      پرورش يافته بر دوش نبي ( رخش بي سوار )

2-9-          ملمع : قال لهذا في العزاي تهتدي     حضرت خير النساء يا ولدي ( رخش بي سوار )

برخي از اصطلاحات و تركيبات كه در اشعار نوحه و تعزيه  قضائي كاربرد فراوان دارد :

قدح شراب كوثر ، مژه چشم غزالان ، مشعل آه سحري ، عقيق جگر ، سروش مهيمني ، قله ي طور دل ، خروش نهكتلا ، نخل اكبر ، روي بيداد ، قائمه ي عرش برين ، بالش غفلت ، آيه ي مرگ ، يوسف مصررسالت ، شال عزا ، اختر برج شرافت ، خرگه چرخ ، دو قرص كمر ، سيلاب اشك ، يم ديده ، زورق دين ، كنعان وجود ، خورشيد لقا ، صدف جان ، سپه بلا ، بياض غم ، صدف نيل ، صفحه ي غم ، گلشن دين ، شير خدا ، موسي عمران ، ناوك آه ، شتر غم ، شرر فرياد ، جور فلك ، دامگه ملك ، مرغ چمن ، جام بلا ، قد شمشاد ، مي غفلت ، جوش دل ، نصف النهار عمر ، سپهر شرف ، قفس جسم ، مرغ نفس ، لنگر ارض و سماء ، ماتم نيلگون قبا ، ماه منير ، ليل عاشورا ، چرخ ستمگر ، ماه نوم ، نار ولا عار .

اصطلاحاتي كه براي امام حسين (ع) استخدام كرده : سلطان شهيد ، شاه بي لشكر ، شاهنشه دين ، سلطان دشت كربلا ،  خسرو كون و مكان ، قبله ي عالميان .

اصطلاحاتي كه براي نامگذاري اسب ها به كار برده : توسن ، مركب  ، كميت ، فرس .

بديهه گويي :  آوازه اي شاعري قضائي در قرن 13 به شهرهايي ديگري هم رسيده بود و از اينرو شاعراني براي سنجيدن قضائي رنج سفر را تحمل نموده و به ميناب  مي آمدند تا قضائي را در ترازوي محك و سنجش و نقد خود  قرار دهند ؛ خوشبختانه قضائي از تمام آزمون ها سربلند بيرون آمده كه هر چند وي از اين دست شعرهاي زياد دارد ، براي اختصار در اينجا به ذكر دو نمونه از  مشاعره هاي  في البداهه  او اشاراتي مي شود :

شاعر شيراز : آب ركن آباد ما از سنگ مي آيد برون

شاعر اصفهان : از سپاهان ميوه ي هفت رنگ مي آيد برون

قضائي : خرماي شيرين ما از پنگ مي آيد برون

و يا در جايي ديگر :

شاعر يزد خطاب به قضائي :   چشم باز كن بين كه من درياستم

قضائي در جواب :              من  عصاي حضرت موساستم

نتيجه گيري :

               حماسه ي جانگداز شهادت امام حسين (ع) و ياران  با وفايش در عاشوراي 61 پس از هجرت ، بسياري از نويسندگان و شاعران   را بر آن داشته كه به اندازه ي توان خويش  در انتقال اين حماسه به نسل هاي پس از خود بكوشند .  شاعران هرمزگان - ميناب -  كه در يكي  دو قرن پيش مي زيسته اند ، با وجود توانايي بسيار،  به سبب محروميت در تاريخ ادبيات ايران غريب و نا آشنا  مانده اند ؛ اين شاعران مينابي كه بعضي از آنها عبارتند از : قنبر ، مسيحا ، معروف ،قضائي ،  منصف ، جاريه و... با سرودن دلنامه هاي خود در بحر و قالب هاي متفاوت ، همچون پروانگاني  عاشق ، بر گرد وجود اهل بيت ( ع) حلقه زده اند  و در شعاع وجود آنان به كمالات والايي دست يافته اند . اين شاعران  با  جامعه ي عمل پوشاندن به رسالت انساني خويش  زبان به مدح و منقبت و ستايش شايستگان ستايش گشوده اند  و خود را در زمره ي « الا الذين امنوا...» قرار داده و با سرودن سوگنامه هايي  پيرامون  شهادت مظلومانه امام حسين (ع ) و ياران با وفاي آن حضرت ، سنت نوحه گري بر سرور و سالار شهيدان و ادبيات عاشورايي را تا به امروز تداوم بخشيده اند .

منابع و مآخذ :

-        حامدي راد ، محمد ، زندگي و شعر حسينعلي قضائي ، ( 1389)، قم ، دارالتفسير .

-        رئوفي ، علي و عباسي دمشهري ، رستم ؛ نوحه و عزا داري در خليج فارس ( 1389)، بي جا ، خرد آذين

-        سعيدي ، سهراب  ، تاريخ ادبيات ميناب ( 1386) ، قم ، سلسال .

-        ----------  ، رخش بي سوار ، ( 1387) ، قم ، دارالتفسير .

-        ..................... ،  سوگواره ها ( 1388) ، قم  ، دارالتفسير .

-        شيخ آبادي  علي ، تصحيح عمده المجالس قضائي ، ( 1387) ، پايان نامه كارشناسي ارشد ، دانشگاه دولتي زاهدان .

-        قضائي ، غلامحسين ، نابغه ي هرمزگان  ( 1387) ، قم ، موعود اسلام .

-        قضائي عليايي مينابي، حسينعلي ،عمده المجالس ،  نسخه خطي اشعار تعزيه ، نگهداري توسط محمد آبانگاه .

-        قضائي عليايي مينابي، حسينعلي ،عمده المجالس ،  نسخه خطي اشعار تعزيه ،  حسينيه كريان ،  نگهداري توسط مسعود رنجبر

-        قضائي عليايي مينابي، حسينعلي ،عمده المجالس ،  نسخه خطي اشعار تعزيه ،  حسينيه نصيرائي ،  نگهداري توسط غلام سلماني پور .

-        ميرشكاري ، عليرضا ، نسخه و نسخه نويسي تعزيه در ميناب ، ( 1382) ، بوشهر ، شروع .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:27  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

سیری در ادبیات داستانی

سیری در ادبیات داستانی ( سهراب سعیدی , کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و سرگروه استان هرمزگان)

چکیده :

ادبیات داستانی از نظر اصطلاحی  به یک اثر تخیلی منثور اطلاق می شود  و گاهی نیز مترادف با رمان به کار می رود؛ پس مراد از ادبیات داستانی رمان ، قصه  و داستان است  و شعر و نمایشنامه را در بر نمی گیرد ، ادبیات داستانی مثل گونه های ادبی ، محصول  اوضاع و احوال جامعه است و تحولات سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه  را انعکاس می دهد .   از جهت ادبی ، مهمترین  خدمتی  که شیوع ادبیات داستانی به زبان فارسی کرد  ، وارد کردن زبان مردم به نثر مکتوب فارسی  است .   ما در این مقاله سعی می کنیم انواع مختلف ادبیات داستانی  به عنوان یکی از قویترین  زیرمجموعه های ادبیات را معرفی نماییم ؛ با این امید که  مطالعه و بررسی در  این بخش از ادبیات ما را به شناخت بیشتر ادبیات رهنمون نماید .

کلید واژه : داستان ، ادبیات داستانی ، قصه ، داستان کوتاه ، داستان بلند ، رمان ، داستانک .

قصه

     واژه ی قصه  به معنی پیگیری ، جستجو  و جستجو گری سامان یافته است ؛  مهمترین ویژگی انسان  ـ خلاقیت ـ که گوهر انسان است در بستر جستجو گری متولد می شود . به لحاظ اصطلاحی قصه ، آن نوع ادبی خلاقه است که از دیر باز رایج بوده  و بیشتر جنبه ی غیر واقعی دارد .

            داستان پردازی و قصه گویی در ایران زمینه گسترده و سابقه ی طولانی دارد. «تاریخچه نخستین قصه ها به درستی مشخص نیست  ، اما مسلم است که قصه  عمری به اندازه ی عمر انسان دارد ، شاید نخستین   انسان ها  وقتی که از رشادت  خود در شکارگاه  یا  در برابر حوادث طبیعی ، برای فرزندانشان تعریف می کردند ، با اندکی تغییر در واقعیت ، نخستین  داستان ها را به وجود آورده باشند . » ( عبداللهیان :  1379: 7) .

مبنای جهان  بینی در قصه ها عموما بر مطلق گرائی استوار است ؛یعنی قهرمان قصه ها یا  خوبند  یا  بد ؛ قهرمان قصه ها آدم های معمولی نیستند و نمونه های از ویژگی های عمومی بشر  را ارائه می کنند .

        شخصیت های قصه ها  از شاه و شاهزاده و مردم عامی همه به یک زبان سخن می گویند  و هیچ اختلافی بین آنها نیست . محتوای قصه  ها نیز معمولا مربوط  به زمان های دور  و جوامع گذشته و از یاد رفته است . قصه نیز خود به انواعی تقسیم می شود که از مهمترین آن می توان  به قصه ی عامیانه  و قصه ی پریان اشاره نمود .

داستان

         داستان  در زبان فارسی به معنی قصه ، حکایت ، افسانه و سرگذشت به کار رفته است  و در ادبیات ، داستان اثر  هنری منثور است که بر اساس یک ماجرای واقعی  یا غیر واقعی  به شیوه ی روایی نوشته  می شود .  این داستان ها مبتنی بر جعل و خیال است  که با مدد گرفتن از صور خیال همچون : تشبیه ، استعاره ، توصیف ، اغراق و نقیضه گویی ، مسائل مختلف زندگی  مردم را  منعکس می کند .  در تعریف دیگری  از داستان می توان آنرا اینگونه  معرفی نمود  : داستان ماجرا یا مجموعه ای از حوادث به هم پیوسته است که سرگذشت یا واقعه ای را بازگو می کند . داستان نقل واقعه ای است که به نحوی تابع  توالی زمان باشد .  ساختار داستان  بر پیرنگ (رابطه علت و معلولی ) استوار است .  و از انشعابات مختلف آن می توان از : داستان کوتاه ، رمان ، داستان بلند وداستانک   یاد کرد.

مهمترین انواع نثر داستانی:

رمان های تاریخی : نویسندگان رمان های تاریخی ـ که تعداد آنها نیز زیاد است و ما در اینجا به ذکر نمونه هایی بسنده می کنیم ـ   به رغم  تفاوت  در خاستگاهای خود همه بر آگاهی ملی  خوانندگان تأکید دارند ؛ این نویسندگان به جهت تعلیم  و تربیت ، طیف بسیار وسیعی  را در  بر می گیرد . نمونه های داستان های مهم تاریخی این دوره ( اسفند  1299   تا شهریور 1320  ) عبارتند از : آشیانه عقاب  از زین العابدین مؤتمن ، عروس مادی از عباس آریانپور  ، خون بهای ایران از علی اصغر شریعت ، نادر پسر شمشیر  از  نورالله لارودی و....

داستان های اجتماعی : این گونه آثار ، با تأ کید بر مسائل اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی  در طول این مدت ، پا به پای رمان های تاریخی رونق بیشتری یافت . از جمله رمان های اجتماعی  می توان از تهران مخوف اثر مشفق کاظمی  را یاد کرد .

داستان های عشقی : مانند آثار  علی دشتی و محمد حجازی

4 ـ ادبیات نمایشی  :  تنها سابقه ی فرهنگی ما در ادبیات نمایشی ، تعزیه بود . نمایشنامه و فیلم نامه نویسی  ، در ایران تحت تأثیر  مستقیم ادبیات اروپایی آغاز شد . در این زمینه باید از نمایشنامه نویسان و فیلم نامه نویسانی مانند : حسن مقدم ، بهرام بیضایی ، غلام حسین ساعدی ، اکبر رادی ، عباس نعلبندان ، بیژن مفید ، خلج ، استاد محمد ، طیاری و علی حاتمی  نام برد . ( حسن امین : 1384: 32).

داستان از  جهت کوتاه و بلندی بر چندگونه است :

داستان کوتاه :  داستان کوتاه اثری است در چارچوب  ادبیات داستانی که بیشتر  بر تجلی حالت ذهنی و جوشش  و یا تجلی  کیفیت ها و قابلیت ها ی اخلاقی متمرکز می شود . داستان کوتاه بسیار کوتاه تر از رمان است  و همین فضای کوتاه ،  نویسنده را مقید می کند که هر کلمه ای را حساب  شده به کار ببرد .

          این  قالب داستانی از قابلیت های  نامحدودی برخوردار است و می توان ویژگی های آن را اینگونه خلاصه نمود : « یگانه ای استوار  است که در نهایت به تأثیری یگانه منجر می شود ،  در داستان کوتاه  شخصیت آدم ها معمولا پیش از آغاز داستان تکوین یافته است ؛  داستان فقط آنها را در برهه ی خاصی از زندگی و تجربیات عاطفی قرار می دهد  و باز گو کننده ی این برهه  است . داستان کوتاه معمولا از یک هزار و پانصد تا پانزده هزار کلمه را در بر می گیرد .» ( داد: 1385: 216) . این قالب داستانی  در ایران با  یکی بود یکی نبود محمد علی جمال زاده تولد یافت و پس از آن  نویسندگان دیگری چون : صادق هدایت ، بزرگ علوی ، جلال آل احمد ، صادق چوبک ، غلامحسین ساعدی ، سیمین دانشور ، احمد محمود ، ابراهیم گلستان ،  جمال میر صادقی و..... تجربیات  تازه ای در زمینه داستان کوتاه بدست آوردند .

داستانک :  داستانک قالب داستانی دیگری  است که جایگزین واژه ی انگلیس ( short ) شد ؛ این  قالب نوعی داستان است که « ضمن حفظ خصوصیات عمد ه ی داستان کوتاه  از آن موجزتر و مختصر تر است . در داستانک ، عناصر داستانی  از قبیل شخصیت پردازی ، صحنه و کشمکش ها به اختصار توصیف می شود  به طوری که حدود داستانک  از پانصد تا یک هزار  و پانصد کلمه را شامل می شود » ( داد: 1385: 215) .  از نمونه های موفق داستانک به این موارد می توان اشاره نمود : از چوبک عدل و آخر شب ، ابراهیم گلستان ماهی و جفتش  و از صادق هدایت  مادلن  . و....

داستان بلند:

        «داستان بلند نوعی داستان است که از داستان کوتاه طولانیتر ، و از رمان کوتاهتر است . اغلب آن را با ناولت  و رمان یکی دانسته اند .» (داد: 1385: 212) داستان بلند هم ویژگی های داستان کوتاه را دارد  و هم رمان  ودر واقع داستان  بلند ، حاصل وصالتی میان رمان  و داستان کوتاه است .

        از نمونه های موفق داستان بلند در ادبیات فارسی می توان به این آثار اشاره نمود : بوف کور صادق هدایت ، مدیر مدرسه جلال آل احمد ، راه آب نامه جمال زاده ، ملکوت بهرام صادقی ، چاه به چاه رضا براهنی و...

داستان از جهت نحوه ی روایت نیز ممکن است از منظر اول شخص  مفرد ، و یا از  زاویه ی دید محدود یا جریان سیال ذهن روایت  شود .

رمان :  « رمان واژه  انگلیسی( (  novel از کلمه ایتالیا یی novella)  )  به معنی کوچک و نو اقتباس شده است؛  اما در دیگر زبان های اروپائی به جای  کلمه ناول از رمان استفاده می شود .»  ( داد : 1385: 239) . رمان از نظر اصطلاحی ، روایتی  طولانی و بزرگ است  و تعداد کلمات آن بین  30 الی 40  هزارکلمه است . « ظاهرا منشأ رمان ، از جهتی قصه های کوتاه و منثوری بوده که در قرن چهاردهم   در ایتالیا رواج داشته است و مشهورترین آن دکامرون بوکاجیو است . سروانتس اسپانیایی نیز در قرن هفدهم به نوشتن رمان دن کیشوت پرداخته است ،  اما  رمان به معنی امروزی  و با کسب جنبه های فنی ، از اوایل قرن هجدهم در انگلستان پدید آمد .  و نخستین کسی  که نوشتن  رمان را آغاز کرد دانیل دفو بود که در سال 1719 رمان  رابینسون کروزئه و در سال 1722 رمان مول فلاندرز را نوشت » ( همان : 240 )  .

        هنرشناسان غربی ، رمان را عالی ترین تجلی هنر بشر می خوانند ما پارسی زبانان شعر را بهترین تجلی هنر  می دانیم در هر حال  رمان اگر برتر  از موسیقی و شعر نباشد ، چیزی هم از آنها کمتر ندارد. ( وکیلیان : 1382: 5) .

           رمان  به باز نمایی عینی و حسی و جزئی واقعیت ها می پردازد ،  واقعیتی که به کمک  تصاویری که کلمات ، اصوات و شکل رنگ ایجاد می کنند بیان می شود . هر رمان ، شرح و نقلی است از زندگی  و در بر گیرنده ی عواملی چون  کشمکش شخصیت ، عمل داستانی ، صحنه ، پیرنگ و درونمایه است. رمان انواعی دارد که مهمترین آن عبارتند از : رمان احساسیگرانه ، رمان اعترافی ، رمان برگشتی ، رمان انعکاسی ، رمان پست مدرن ، رمان تاریخی ، رمان تبلیغی ، رمان جامعه شناختی ، رمان جریان سیال ذهن ، رمان حادثه ای ، رمان روانشناختی ،  رمان زمین ، رمان ساگا ، رمان فامیلی ، رمان مراسله ای ، رمان ناحیه ای ، رمان نو و... که پرداختن به شرح  انواع رمان از حوصله ی  این مقاله  خارج است .

ورود ادبیات داستا نی به ایران

            رمان و داستان کوتاه به عنوان میراث ادبی از اروپا  وارد ایران شد ،  طلیعه ی ادبیات داستانی را در زبان فارسی با تأثیر پذیری از ادبیات غرب در سفرنامه ی امین الدوله می توان دید؛ بلافاصله پس از آن ترجمه ی حاجی بابای اصفهانی جیمز  موریه ، توسط میرزا حبیب  اصفهانی ، و تلماک فنلن توسط علی خان ناظم ، را نام برد ،   از رمان های دیگر  کنت دو منت کریستو و سه تفنگدار  آثار الکساندر دوما که آنها را محمد طاهر  میرزا قاجار ترجمه کرد ، از رمان های دیگر  ترجمه شده می توان  از بوسه عذرا  ، که رمانی انگلیسی بود و سید حسن صدر المعالی ، مترجم زبان عربی و هندی وزارت خارجه آن را از  هندی به فارسی ترجمه نمود . تیره بختان ( بینوایان ) ویکتور هوگو نیز در این دوره ترجمه شد که  یوسف اعتصامی مترجم آن بود . شاید  بتوان گفت  ترجمه ی این آثار ،   راه را برای  داستان نویسی فارسی به سبک اروپایی باز کرد . و با گذشت  زمان ، ترجمه ی شاهکارهای داستان نویسی غرب ، فارسی زبانان را برای داستان نویسی آماده  و مهیا کرد .

       « نخستین  نویسنده  ای که تلاشی تازه برای نوشتن  رمان به شیوه اروپائیان آغاز کرد ، محمد باقر میرزا خسروی بود  که یک رمان تاریخی  به نام شمس و طغرا نوشت ، نویسنده دیگر که آغاز گر  رمان تاریخی بوده ، شیخ موسی کبودر (تر ) است که رمان  عشق و سلطنت یا فتوحات کوروش  کبیر را نوشت . » ( داد: 1385: 241).و...  .

پیشگامان انواع جدید ادبیات داستانی

        شاید بتوان سال 1300 را مهمترین سال در تاریخ  ادبیات  ایران به حساب آورد ، بزرگترین تحولات در شعر ، نمایش نامه ، داستان کوتاه  و رمان در این  سال و یکی  دو سال قبل و بعد  از آن اتفاق افتاد . ( عبداللهیان : 1379: 31) . در  سال1300 بود که جمال زاده  یکی بود یکی نبود  را  منتشر کرد ، نیما افسانه ی خود را در سال 1301 به زیور طبع آراست و همینطور محمدمقدم نیز نمایشنامه ی معروف خود « جعفر خان از فرنگ آمده »  را چاپ نمود  و مشفق کاظمی نیز  تهران مخوف را در همین سال ها ( 1304 ) نوشت . این آثار تغییرات بنیادی  و اساسی  در  ادبیات فارسی ایجاد کردند .

         پیشگامان جدید ادبیات داستانی را  می توان  به دو گروه تقسیم نمود :گروه تأثیر گذار و گروه کم تأثیر نسبت به گروه اول .  در این جا برای هر گروه نمونه ای از شخصیت ها  را به همراه  آثارشان معرفی می کنیم ، گروه تأثیر گذار  کسانی مانند : 1ـ  صادق هدایت  با آثاری چون : زنده به گور ، سایه مغول ، سه قطره خون ، سایه روشن ، علویه خانم ، بوف کور ، سگ ولگرد حاجی آقا و.... 2ـ بزرگ علوی  با آثاری چون : داستان دیو دیو ، ورق پاره های زندان ، چمدان ، پنجاه و سه نفر ، چشم هایش ، سالاری ها ، میرزا ، موریانه ، روایت و..... 3ـ   صادق چوبک با آثاری چون : خیمه شب بازی ، انتری که لوطیش مرده بود ، تنگسیر ، چراغ آخر ، روز اول قبر  و سنگ صبور  و... .

          « در کنار نویسندگان بزرگ نسل اول که مقام والایی در داستان نویسی ایران  دارند  و مکتب های جدید  داستان را وارد زبان فارسی کردند ،  گروه دیگری از نویسندگان وجود  داشتند   که تأثیر و قدرت  نویسندگان بزرگ  را نداشتند  و اکنون نیز از شهرت کمتری برخوردارند  » (عبداللهیان : 1379 : 61 ).  که از این گروه نیز چند نفر  را برای نمونه  یاد می کنیم : 1ـ محمد حجازی صاحب  این آثار : همه ،  پریچهر ، زیبا ، آیینه ، اندیشه ، ساغر، آهنگ ، پروانه ، سرشک. 2ـ علی دشتی  با آثاری چون : فتنه ، جادو ، هندو  و... 3ـ  سعید نفیسی با آثار : ماه نخشب ، فرنگیس ، نیمه راه شب ، آتش های نهفته ، ستارگان سیاه و....4ـ  جواد فاضل  با آثاری  مانند : نکته ، عشق و اشک ، لاریجان ، عشق  و خون ، تقدیم به تو ، سرگذشت بدری ،  دختر همسایه ، شعله ، یگانه ، دختر یتیم ، گیلان ، شیرازه ، حلقه ی طلا ، وحشی ، قلبی در موج ، نازنین و....

نسل دوم داستان نویسان

 «نسل دوم داستان نویسان از 1320 وارد عرصه ی نویسندگی شدند . بیشتر آنان  تحصیلات  خود را در دانشگاه تهران  به پایان رساندند و این نویسندگان بیشتر از طبقه  متوسط جامعه بر خاسته بودند  و تا پایان عمر نیز در  همین طبقه باقی ماندند » ( همان : 71) . به عنوان نمونه چند نفر از این گروه را یاد می کنیم : 1ـ سیمین دانشور  با آثاری چون : آتش خاموش ، شهری چون بهشت ، به کی سلام کنم ، جزیره سرگردانی ، از مرغ مهاجر بپرس 2ـ جلال آل احمد  با آثاری چون : دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، زن زیادی ، سرگذشت کندوها ، مدیر مدرسه ، نون والقلم ، نفرین زمین ، پنج داستان  . 3ـ  ابراهیم گلستان :  آذر ماه آخر پاییز ، شکار سایه ، جوی دیوار ، مد ومه ، اسرار گنج دره جنی ، خروس  .4 ـ  و...  .

نتیجه گیری : اگرچه ما ایرانیان داستان نویسی را با بعضی از شاخه های این نوع ادبی ،  از اروپائیان گرفته ایم  ولی    امروزه  داستان نویسی در زبان فارسی به تنوع  و گسترش شایسته ای  دست یافته است  و بسیاری از  داستان نویسان  ایران  که هر کدام سبک ویژه خود را دارند در عرصه های جهانی نیز خوش درخشیده اند که از  نمونه های برتر  می توان به سیمین دانشور ، هدایت و جمال زاده و....  اشاره  نمود .

منابع و مآخذ :

ـ جویبار لحظه ها ، دکتر محمد جعفر یاحقی ، تهران ، جامی ، 1381.

ـ کارنامه نثر معاصر ،  دکتر حمید  عبداللهیان ، تهران ، پایا ، 1379.

ـ فرهنگ اصطلاحات ادبی ، سیما داد،  تهران ، مروارید ، 1385.

ـ ماهنامه ی حافظ ، شماره 20 ، آبان  1384 ( مقاله سید حسن امین ).

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:26  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

تحلیلی بر مهره ی رستم

تحلیلی بر مهره ی رستم

سلمان ذاکری دبیر آموزش و پرورش میناب

چکیده

دادن مهره از سوی رستم به تهمینه از  رویدادهای  جالب داستان رستم و سهراب می باشد ، از آنجایی که  در این خصوص تحقیق مستقلی ارائه نشده است ،  لذا نگارنده در این مقاله ی مختصر با مراجعه به فرهنگ های لغت  و تعمق در ابیات شاهنامه  به بررسی« مهره ی رستم »  پرداخته است .

کلید واژه :  رستم ، سهراب ، مهره ، تهمینه ،  نشان ، یادگار

مقد مه :

داستان رستم و سهراب در شاهنامه از جنبه های گوناگونی مورد تحلیل  واقع شده است ،  نویسندگانی بزرگ از زاویه های متفاوت به این داستان  نگریسته اند  و در چند  و چون  آن قلم فرسایی کرده اند ، اما تا آنجا  که نگارنده می داند ،  درباره ی« مهره ی رستم »   کار مستقلی ارائه نشده است . بدین منظور   و با در نظر به این که یکی از رویدادهای جالب این داستان « دادن مهره «  یعنی  نشان  پدر از  سوی رستم به تهمینه است ، نگارنده بر آن شده است  تا با تعمق در ابیات شاهنامه  و با مراجعه به فرهنگ های لغت به این مهم بپردازد  که حاصل  کار ، آن چیزی است که در ذیل خواهد آمد .  اما  پیش از ورود به بحث اصلی ، خلاصه ای از داستان نیز آورده  می شود .

خلاصه ی داستان :

روزی رستم به قصد  شکار به سوی مرز توران رفت . پس از شکار ،  رخش را رها نمود  و خود به خواب رفت   چند سوار تورانی آمدند  و رخش را با خود بردند ، رستم  وقتی از خواب برخاست ، رخش را ندید  به همین منظور  در  جست و جوی رخش به شهر سمنگان رفت . خبر ورود رستم ، به شاه سمنگان رسید ، شاه به استقبال  رستم آمد و او را به مهمانی  خواند . رستم  در قبال  یافتن اسبش ، مهمانی شاه را پذیرفت . شب هنگام تهمینه به بالینش آمد  که این آشنایی  به ازدواج آن دو انجامید.

پس از نه ماه تهمینه فرزند پسری به دنیا می آورد که نامش را سهراب می گذارد ، سهراب  در  اندام  و قدرت  همچون پدرش رستم است . به همین دلیل مایه ی رشک حسودان واقع می شود ، تا جایی که این  پدر  و پسر  را در مقابل هم قرار  می دهد . سرانجام  سهراب کشته ی دست پدر  می گردد  و آن نشان  پدر ، یعنی مهره ی رستم  که تهمینه هنگام عزیمت سهراب به جنگ ، بر بازوی  او می بندد ، کارگر نمی افتد  و عامل بازشناسی  او نمی گردد ، زیرا در میدان  کارزار ، رستم نام و نشان  خود را پنهان می دارد  و سهراب نیز به موقع یادگاری پدر  را نشان  نمی دهد  و آن فاجعه ی غمبار به  و جود  می آید .

تحلیل موضوع

در این داستان  ، رستم  رهگذری است که گذارش به سمنگان می افتد . پس به ناچار باید  شهر بیگانه و همسرش را ترک کند .  به همین خاطر نشانی از خود  برای فرزندش به یادگار  می گذارد  و آن مهره ای  است که باید به گیسوی دختر  و یا به بازوی  پسری  که زاده خواهد شد  بسته شود :

بدو داد و گفتش که این را بدار        اگر دختر آرد  تو را روزگار

بگیر  و به گیسوی او  بر ، بدوز          به نیک اختر  و فال گیتی فروز

ورایدون که آید زاختر پسر       ببندش به بازو نشان پدر      ( شاهنامه ، ج 2، ص 176)

اصولا نشان چیست ؟ و این مهره چه بوده است ؟  نشان وسیله ای است جهت شناسایی یا باز شناسی .  این نشان شناسایی می تواند هر چیزی باشد که به شناسایی بینجامد مثلا در  داستان روسی ایلیا مورو متز (     ) شکارچی جوان  در درگیری نخست  خود با یکی از مبارزان ، نعره ای بر می آورد  و او را بی هوش  می کند  و در نبرد  با پدر  هم ، ضمن معرفی خود ، با نمودن انگشتری  و یادداشت یادگار او  شناسایی حاصل می شود . ( مسلمی زاده : 1385: 118)  چنانچه ملاحظه کردید  در اینجا ، انگشتری نشان است  اما در داشتان رستم و سهراب ، مهره نشان پدر می باشد . و مهره قطعه ای است به شکل گوی  از جنس  شیشه ، فلز ، پلاستیک  و مانند آنها ( فرهنگ بزرگ سخن :1381: 5 ـ 7524 )  هر چیز گرد ، مطلق گلوله و گرد ، هر چیز مدور ، هر چیز کروی شکل ، ساچمه ، گلوله ( لغت نامه دهخدا  : ص 19353)

بفرمود تا گرد بگداختند        ز آهن یکی مهره ای ساختند    ( فردوسی ، همان ، ج  6 ، ص 1608) 

نگارنده با کاویدن مهره در  ابیات شاهنامه  و فرهنگ های لغت به این برداشت در مورد مهره ی  رستم رسیده است  .

مهره ی قیمتی

فردوسی در شاهنامه  در داستان رستم و سهراب ، مهره رستم را چنین معرفی می کند :

به بازوی رستم یکی مهره بود         که آن مهره اندر جهان شهره بود

در فرهنگ بزرگ سخن ذیل واژه ی مهره (ص7525) آمده است :  در قدیم نوعی لز مهره ها بر روی کمربند ، بازوبند  و مانند اینها نصب می شده  است ، بدین صورت  که در  ابتدا قطعه ای  فلزی بر روی کمربند  یا بازوبند نصب می کردند  پس قطعه ای از  سنگ های قیمتی  بر روی  آن قطعه ی فلزی قرار می دادند .

همچنین  در لغت نامه ی دهخدا  ذیل واژه مهره  (ص   ) آنجا که پس از  تقسیم بندی انواع مهره  ، یک  نوع از آنها را مهره ای  از نوع  عالی سنگ های قیمتی همچون جواهر ، مروارید و گوهر قیمتی معرفی می کند ،  همین بیت بالا از فردوسی به عنوان شاهد  آورده شده است با این توصیف  می توان ادعا نمود که مهره ی رستم از نظر جنس از نوع  عالی سنگ های قیمتی  یا جواهر گرانبها بوده است  و باید  هم باشد ، چون مهره ، مهره ی  رستم است رستم شخصیتی است برجسته  و مهره اش  هم باید متجانس با خودش باشد .

مهره شهره

چنانچه گذشت  و بنابر اعتقاد فردوسی ، مهره ی رستم  نه تنها  در ایران ، بلکه   در جهان شهره است  . به همین دلیل  است که  می توان از آن به عنوان  وسیله  بازشناسایی استفاده کرد . بدون شک مهره رستم  از نوع عالی  سنگ های قیمتی  و گرانبها بود  و شاید بدین سبب هم ، شهره بوده است  افزون بر این ، مهره ی رستم ، خاص و بزرگانه است  که به نظر می رسد پهلوانان و بزرگان  در آن روزگار  چنین مهره هایی داشته اند .

مهره ی  چشم زخم

قبل از عیمت سهراب به سوی ایران ، مادرش  تهمینه مهره ای را  که یادگار همسرش رستم است بر بازوی  پسر می بندد :

همی جانش از رفتن من بخست            یکی مهره بر بازوی من بست   ( شاهنامه ، ج2، ص238)

در گذشته مرسوم بوده که برای حفاظت از جان فرزند مهره ای را باعنوان « مهره ی چشم زخم »  بر گردن یا بازوی او می بستند  به نظر نگرنده مهره ی رستم  در این موقعیت علاوه بر این که نشان پدر می باشد ،  در حکم یک « مهره ی چشم زخم »  هم  هست . به احتمال قریب به یقین  چون تهمینه از رفتن سهراب بیمناک می شود  و جانش آزرده می گردد ، مهره ی پدر را  در درجه ی اول به عنوان  پاسبان  و سپس یادگار  پدر بر بازوی سهراب  می بندد  و امید دارد  در  دفع بلایا و مکاید دشمن مؤثر افتد .

مهره بیکار

معمولا مهره کار ساز است به همین دلیل به افراد مهم و کارساز  مجازا مهره گفته می شود . در فرهنگ و اعتقاد عامه نیز مهره کار ساز است ، تا جایی که اگر  کسی  در انجام کارها با بخت  و اقبال فراوان همراه گردد می گویند مهره دارد  .  از همین  روست  که مهره  در بین  مردم کاربرد زیادی  دارد . اما باید  اذعان نمود که مهره ی رستم ، کارساز نبوده است  بلکه به قول فردوسی مهره ای است  بیکار :

کنون کارگر  شد که بیکار گشت         پسر پیش چشم  پدر خوار گشت ( همانجا)

مهره ی خانوادگی

از یک منظر مهره ی رستم ، مهره ی خانوادگی است . و عنوان رستم را با خود به یدک می کشد . نام  و نشان  و مشخصات او را باز گو می کند . به همین سبب ،  در  دیا ر بیگانه  به  تهمینه  سپرد ه می شود  تا   به  بازوی  سهراب بسته شود که از این طریق هویت او باز شناخته گردد ، گرچه این مهره  زمانی کارگر می شود که بی تأثیر است .

مهره ی نشان

بدون شک  در نگاه اول مهره ی رستم ، نشان اوست . که به عنوان یادگار  پدر  به تهمینه  داده می شود

همی جانش از رفتن من بخست         یکی مهره بر  بازوی  من  ببست

مرا گفت کین از پدر یادگار         بدار  و ببین  تا کی  آید به کار ( همانجا)

از جهتی داشتن نشان ، نشانه ی شهرت است  و بی نشانی ،  نشان گمنامی . به نظر می رسد هیچکدام از پهلوانان شاهنامه چنین  نشانی مثل رستم نداشته باشند  که این حاکی از کمال شهرت رستم است . بی جهت نیست که فردوسی اذعان  دارد  که مهره ی  رستم در جهان شهره بوده است . شاید بتوان گفت این حرف بدین معناست که این مهره  در حکم  درفش ملیت اوست .

 به زعم نگارنده  این مهره  دو نوع تعلق  را می رساند ، یکی  تعلق قبیله ای که با این مهره نسب   و اجداد سهراب را مشخص می کند   و دیگری تعلق ملیتی که ملیت   و هویت ایرانی  سهراب را آشکار می سازد  حتی می توان گفت آنجایی که این مهره تا مرز   توران بر بازوی رستم است ، تعلق قبیله ای  او را بازگو می کند  و وقتی رستم از مرز توران می گذرد ، این مهره نماینگر  تعلق و ملیت اوست .

منابع و مآخذ

ـ فرهنگ بزرگ سخن ، حسن انوری ، تهران ، سخن ، ج هفتم 1381

ـ شاهنامه فردوسی ، دکتر سعید حمیدیان ، تهران ، قطره ، چ6 ، 1382

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 6:23  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  | 

غروب آزادگی

غروب آزادگی  (  نقدی بر حکایات موجود در مرگ رستم پهلوان شاهنامه )

                        به کوشش : سمیه زر نگاری و سارا مطوری کارشناسان ارشد ادبیات فارسی

 چکیده

رستم یک قهرمان ملی از زمان به نظم در آورده شدن شاهنامه و حتی پیش از آن یعنی زمانی که داستان های شاهنامه سینه به سینه منتقل می شد این پهلوان در نزد مردم ایران زمین از محبوبیت خاصی برخوردار بود . زمانیکه از رستم سخن به میان می آمده چیزی نبوده است جز دلاوری ، شجاعت ، جنگاوری و... و کمتر به مرگ او پرداخته شده است .

کلید واژه : رستم ، مرگ ، مرگ طبیعی ،  شغاد ، بهمن

مقد مه

در باره مرگ رستم پهلوان شاهنامه روایات متعددی وجود دارد این مسئله شاید به آن دلیل باشد که مرگ پهلوانان در هر دوره ای برای مردم سخت است . به خصوص اگر پهلوانی نماد آزادی و آزادگی ، استقامت ، پایداری و در کل مظهر تمام صفات ایران و ایرانیان باشد . مرگ در حماسه پایان قهرمانان است . بیشتر داستان های شاهنامه با مرگ قهرمان به پایان می رسدو این بوف کور بر کنگره کاخ بلند حماسه ایران زمین جا خوش کرده است . فردوسی شاهنامه را به گونه ی داستان واحدی پرداخته است و سرنوشت قهرمانان را از ابتدا تا انتها دنبال می کند . حدیث رستم از نگاه فردوسی حدیثی دیگر است او به این قهرمان ملی علاقه خاصی دارد . در داستان هایی که ماجرای رستم را بیان می کند چنان با دلبستگی خاصی آن را ارائه می کند که گویی خود در آن میادین حضور داشته است .  اما در تدوین داستان مرگ رستم سوالات زیادی را بر جای گذاشته است که در این فرصت مابه بررسی روایت ها که مشهور ترین آنهاست می پردازیم .

بررسی روایت ها

روایت اول : روایت مرگ رستم در شاهنامه است که با حیله گری شغاد و شاه کابل ، رستم واسب دلاورش در چاه نیرنگ آنها به دام می افتد و کشته می شود و با مرگ رستم دوران پهلوانی شاهنامه به پایان میرسد.

مسائلی که در این روایت جای تأمل دارد  به طور فهرست وار بیان می کنیم و قضاوت را به خواننده واگذار می نماییم :

- هدف ناچیزی که رستم به خاطر آن کشته میشود یعنی اینکه شاه کابل با کشتن رستم از پرداخت خراج به او راحت شود.

- پنهان شدن شغاد پشت در خت چنار برای در امان ماندن از کشته توسط رستم و پس از آن کشته شدن اش در پشت همان درخت و سوزانده شدن درخت و شغاد به دست فرامرز. بنا به اعتقاد قدما در خت چنار پس از 1000سال خود به خود از درون آتش می گیرد و از بین می رود سو زانده شدن درخت چنار به دست فرامرز شاید نمادی باشد که باکشته شدن رستم هزاره ای به پایان می رسد .

سوالات دیگری که می توان آن را مطرح کرد این است که چرا زمانی که زال از بد شگونی شغاد در هنگام تولدش آگاه می شود درصدد کاری اساسی برای جلو گیری از این ماجرا نمی شود  ، در داستان خود زال مشاهده می کنیم که سام پدر زال ،  به دلیل اینکه او با موهای سفید زاده می شود و دیگران او را بد شگون می دانند ،  او را به کوه ودشت می برد و بی پناه رها می کند برای اینکه بمیرد اما زال در نزد سیمرغ پرورش می یابد و سیمرغ یاریگر او در لحظات سخت می شود. او در حق شغاد این کار را نمی کند و او را به نزد شاه کابل برای تربیت می فرستد.چرا زال در مرگ رستم از سیمرغ کمک نمی گیرد و به راحتی پذیرای مرگ او می شود؟

. شاید قصد فردوسی از آوردن این داستان همانطور که گفتیم انتهای سرگذشت قهرمان باشد . رستم قاتل خود را در همین داستان می کشد و انتقام خود را می گیرد هرچند که این داستان بسیار عامیانه بیان شده باشد یا نباشد به خاطر همین نکته که رستم در زمان مرگ اجازه نمی دهد بعد از مرگش قاتلش زنده بماند ارزنده و زیباست و این نهایت ظرافتی است که فردوسی در نقل این داستان به خرج داده است وخواننده را با مرگ شغاد شاد می کند .

روایت دوم:

در تاریخ بلعمی و تاریخ طبری ذکر شده است که رستم به دست بهمن پسر اسفندیار کشته شده است . بهمن برای خونخواهی پدرش به زابل لشکر کشی می کند و رستم و زال و زواره و فرامرز را به قتل می رساند و برای خرج سپاه و هیربدان و آتشکده ها مال بسیاری مطالبه می کند . این ماجرا بسیار کوتاه و مختصر بیان شده است و به جزییات نمی پردازد . در شاهنامه هر چند فردوسی روایت کشته شدن رستم به دست شغاد را پذیرفته اما دلایلی و جود دارد که به این ماجرا نیز توجهی داشته است وآن زمانی است که در داستان رستم و اسفندیار بهمن به عنوان پیک به نزد رستم می رود و از بالای کوه سنگی به طرف رستم پرت می کند

در مورد کشته شدن رستم به دست شغاد و یا بهمن شباهت هایی وجود دارد که ما آن را در اینجا بیان می کنیم:

            ـ بهمن و شغاد هردو با حیله قصد کشتن رستم را دارند.هردو سعی می کنند بدون رویارویی با رستم و به خطر انداختن جان خود رستم را از میان بردارند.هم شغاد و هم بهمن ، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دیگری به کشتن رستم قصد می کنند شغاد به خاطر پدر زن خود شاه کابل و بهمن به خاطر پدرش اسفندیار ، می توان گفت پدر در دو ماجرا نقش عمده ای را ایفا می کند.در هر دو روایت اوج و فرودی دیده می شوددر ماجرای شغاد رستم در ته چاه است و شغاد در بالای چاه ، در ماجرای بهمن رستم در دامنه کوه قرار دارد و بهمن از قله کوه سنگی به طرف رستم پرتاب می کند.در هردو صورت رخش و زواره و بعضی از بزرگان و برادران رستم با او هستند و به همراه او جان می سپارند ، در هردو واقعه نه تنها دشمن رستم ، بیگانه نیست بلکه به نوعی وابسته به او هستند همان طور که می دانیم شغاد برادر ناتنی رستم است و بهمن بعد از کشته شدن اسفندیار بنا به وصیت و در خواست اسفندیار ، به رستم سپرده می شود تا اورا پدروار بپذیرد و تربیت کند و آرایش کار زار و بزم و شکار و می و رامش و چوگان بیاموزد. ، در هردو داستان شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل می کنند گفتیم که بهمن مطابق روایات ، تمام خاندان رستم را نابود می سازد و ستاره شناسان از بدو تولد شغاد پیش بینی کرده بودند که او بد یمن و نابودکننده خاندان رستم است .، در هر دو داستان شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانی و شهرت نبرد و دلیری هستند . در هیچ نبردی مستقیما شرکت نجسته اند و هیچ روایتی از دلاوری و رزم آوری آنها موجود نیست .

بنابه آنچه گفته شد ، اشتراکات کردارها و منش های شغاد و بهمن بسیار زیاد است اما این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند . نخست آنکه : شغاد از خاندان پهلوانی رستم و همخون اوست در حالیکه بهمن از خاندان شاهی است . دیگر اینکه شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد ولی بهمن از مروجان دین زرتشت است ،قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوی دارد در حالیکه شغاد تنها به دلیل مادی یعنی بخشیده نشدن خراج کابلستان رستم را می کشد و بلاخره شغاد و را رستم پیش از مرگ می کشد و انتقام خود را از او می گیرد ولی بهمن زنده می ماند و خاندان رستم را نابود میکند .( رستگارفسایی :1380: 924-925)

روایت سوم: دکتر رستگار فسایی در مقاله ای در مورد مرگ رستم چنین می نویسد:

« رستم در میدان نبرد و در رویارویی سهمگین با بیگانه که نه نأمور و نه مجرب است جان باخته است و همین امر ، ایرانیان را گران آمده است . از شکست پهلوان خویش نا امید و شرمگین شده اند و در نتیجه نخست مرگش را انکار کرده اند و به مرگی طبیعی تأویل نموده اند و سپس برای سرپوش نهادن بر آن شکست مصادره به مطلوب پرداخته و در نتیجه کشته شدن او را که در اذهان رواج و رونق یافته بود به پادشاهی سر شناس چون بهمن که نسبت  ایرانی نیز به او داده اند  انداخته اند و  انگیزه  ی او را کشتن رستم  انتقام از کشنده ی  پدرش  دانسته اند. »(رستگار فسایی :1380: 930)

    « در روایتی دیگر انگیزه ی خانوادگی را مؤثر گرفته و شغاد مذور و حیله ساز را عامل مرگ رستم وانمود کرده اند . ولی در حقیقت باید آن باشد که رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود و سهراب علی الرغم نام ایرانیش یک تورانی بود و در شاهنامه نیز اغلب  او را ترک می خوانند . سهراب جوان بود و مصمم که با حمایت افراسیاب و سردارانش هومان و بارمان از سرزمینی بیگانه یعنی توران به ایران هجوم آورده بود ،شهرتی نداشت ولی با از میان بردن تمام موانع میان راه وحشتی شگفت ایجاد کرد و مستقیما به سراغ رستم آمد که ایرانیان وی را در مقابله با سهراب گسیل داشته بودند . او پیر و سالخورده روزگاران پر افتخار را به خاک افکند و کشت »  ( همانجا )

در این مورد جای تأ مل زیادی وجود دارد که به چند مورد آن اشاره می کنیم:

اول اینکه دکتر رستگار در ماجرای رستم و سهراب به دنبال یک رابطه منطقی و عقلانی بوده اند و این موضوع را که این داستان ها اسطوره هستند و عنصر عقل در اسطوره جایگاه قابل توجهی ندارد تا حدودی نادیده گرفته اند . ما در اسطوره به دنبال روابط منطقی بین عناصر داستان نیستیم . بطور مثال نبرد رستم با دیو سفید یا ماجرای ضحاک ماردوش اصلا با عقل و منطق سازگار نیست اما به خاطر اینکه اسطوره هستند پذیرای آنیم و جویای رابطه منطقی آن نمی باشیم .

            و باید گفت که فرزندکشی در اسطوره های جهان یک موتیف ادبی است . مادر ادبیات دنیا می توانیم این را ببینیم برای مثال یکی از کهن ترین این داستان ها روایت آلمانی هیلده براند است . دیگر روایت ایرلندی کوکولین و کنلای است دیگر روایت روسی ایلیامومیث و سکُلُنیک است. بیان کامل این داستانها سخن را به درازا می کشاند .در تمام این داستان ها که ماجرای نبرد پسر و پدر در ابتدا به نفع پسراست اما در نهایت پسر کشته می شود.

      در مورد دلیل دوم بیان شده است که تصویر ارائه شده از سهراب حاکی از کودکی ،و بی تجربگی و خامی است در برابر عقل و خرد رستم . در بسیاری از جریانات می بینیم که بی تجربگی و خامی مایه غرور و شکست در هدف می شود . مثلادر داستان رستم و اسفندیار که نبرد اندیشه هاست اسفندیار به دلیل همین غرور و باد به دست آوردن سلطنت سرخود را به باد می دهد پس این نمی تواند دلیل محکمی در مرگ رستم به دست سهراب به حساب بیاید بلکه خود عامل شکست سهراب را محکم تر می سازد درمورد سوم و اینکه داستان هایی که رستم از خداوند نیرو طلب می کند چیزی است که در داستان ایلیا نیز مشاهده می کنیم و نمی تواند دلیلی بر ضعف رستم باشد چراکه رستم در بسیاری از نبرد هایش در ابتدا از خداوند استمداد توان و قدرت دارد و داستان اینکه دست تقدیر سهراب را ناتوان ساخته تارستم در یک لحظه او را به زمین بزند و کشته شود می توان گفت که تقدیر در داستان های شاهنامه جایگاه خاصی دارد به خصوص در مورد مرگ که در برابر آن چاره بیچارگی است ." به باور شاهنامه کسی نمی تواند از مرگ بگریزد و حتی نمی تواند وقوع آن را پس و پیش کند.( سرامی:1380: 607)چنانکه در پایان مرگ رستم بدست شغاد اینگونه می خوانیم:

بریزی به خاک ار همه زآهنی                اگر دین پرستی ور آهرمنی

اما در مورد مراسم به خاک سپاری رستم به نظر ما باید از شکوه و جلال خاصی برخوردار باشد زیرا مرگ پهلوانان آن هم پهلوانی که تمام ایرانیان دلبستگی خاصی به او داشتند و مرگ او برابر مرگ تمام ایرانیان شاید باشد ،اگر در دوره های مختلف چنین داستان هایی سروده شود جای تعجب نیست و این دلبستگی ایرانیان به وجود پهلوانان را نشان می دهد.

با تو جه به مواردی که به آن اشاره کردیم شاید بتوان گفت که فرضیه مرگ رستم به دست سهراب چندان عملی به نظر نمی رسد ولی باید این امر را مورد تو جه قرار دهیم که این ها داستان است و در داستان هرچیزی پیش خواهد آمد و لذت داستان در پذیرش آن است همانطور که لذت داستان رستم و سهراب به این خواهد بود که خواننده در پایان آن این بیت فردوسی را با تمام وجود حس کند و گاه قطره اشکی در گوشه چشمان او حلقه بزند که:

یکی داستان است پر آب چشم                 دل نازک از رستم آید به خشم

نتیجه گیری : به نظر ما رستم به مرگ طبیعی مرده است چرا که رستم کسیست به قول خود او در گفتگوی او با اسفندیار :نبندد مرا دست چرخ بلند حال کسی که چرخ بلند توانایی بستن دست او را ندارد چگونه جوانانی با خصوصیاتی که برشمردیم توانایی کشتن او را دارند. مخلص کلام آنکه جز خداوند رستم که تنها رستم دربرابر او سر تسلیم فرود می آورد و در همه جا از او کمک می گیرد توانایی گرفتن زندگی دنیایی او را نخواهد داشتتا جاییدیگر به او زندگی دوباره ای اهداکند .

منابع و مآخذ

ـ شاهنامه فردوسی ، تصحصح دکتر سعید حمیدیان ،تهران ، قطره  ، چ هشتم  ، 1385 .

ـ شاهنامه ، براساس چاپ مسکو ، با مقدمه قدم علی سرامی ، تهران ، پیمان ، چ پنجم ، 1380.

ـ نمیرم ازاین پس که من زنده ام ،  دکتر رستگار فسایی ، تهران ،  دانشگاه تهران ، 1379.

ـ گل رنج های کهن، جلال خالقی مطلق،تهران ، نشر قلم ، بی تا .

ـ از رنگ گل تا رنج خار، قدمعلی سرامی ، تهران، نشر قلم ، 1380 .

ـ رستم و اسفندیار ، تصحیح جعفر شعار و انوری ، تهران ،  نشر قطره  ، بی تا .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:25  توسط گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی هرمزگان  |